خلاصه کتاب جامعه شناسی معرفت و معرفت شناسی نظریه

جلد چهارم مجموعه ی تخیل جامعه شناختی در بستر تاریخ

نوشته :دکتر حسین ابو الحسن تنهایی

تهیه کننده: مجید زمانی دهاقانی

پاره­ي چهارم: معرفت­شناسي نظري نظريه­هاي جامعه­شناختي

فصل دوازدهم: معرفت­شناسي ابزارهاي تحليل: تبيين و پرداخت نظريه

- جامعه­شناسي در معناي رسمي آن، كه به يمن برآيند و يا ديالك­تيكي انقلاب كبير فرانسه حاصل شد، شاخه­اي از علوم رفتاري يا علوم فرهنگي در معناي فرهنگ آلماني آن است كه موضوع اصلي مطالعاتي آن شناخت روابط متقابل اجتماعي نسبتاً پايدار يا به معناي متعارف تحليلي آن: ساخت اجتماعي، است.
جامعه­شناسي، به عبارتي رساتر، تلاشی را آغاز نمود تا جامعه­ي آدمي را در قلم­روهاي ايستايي­شناسي و پويايي­شناسي اجتماعي، و در سطوح مختلف سازمان­يافتگي نهادي و تاريخي، مورد بررسي و مطالعه قرار دهد. جامعه­شناسي به عنوان دانشي خاص، عبارت از مطالعه­ي تشكيلات و گردهمايي­هاي اجتماعي و
گروه­ها، در نظام­هاي نهادينه­ي آنان، مطالعه­ي نهادها و سازمان­هاي آن­ها و مطالعه­ي علل و نتايج تغييرات در نهادها و سازمان­هاي اجتماعي مي­باشد. مهم­ترين واحدهاي مورد مطالعه و پژوهش جامعه­شناسي، سيستم­ها یا مجموعه­هاي اجتماعي نهادها و ساخت اجتماعي، گردهمايي­ها، روابط، گروه­ها و سازمان­هاي اجتماعي
مي­باشد. جامعه­شناسي به مثابه يك علم، به ناگزير مي­بايستي روش علمي متناسبي را به كار گيرد. روش علمي شيوه­ي عيني و تجربي آزمون مطالعات در آغاز دوران مدرنيته­ي مياني، كه سال­هاي آغازين زندگي رسمي اين رشته نيز بود، با تاكيدي از روي­كرد روش­شناختي اثباتي آغاز نمود، روي­كردي كه بر آزمون تجربي و نمايش كمي و عددی داده­ها انگشت مي­نهاد. تاريخ معرفت­شناختي جامعه­شناسي از همان ابتدا نزاعي روشن ميان پيروان علم فرامكتبي و مدافعان روي­كرد اثباتي را به ثبت رسانيده است. هدف اساسي دانش توضيح يا تبيين واقعيت است. چنين توضيحات و تبيين­هايي، كه هميشه با كمك مفهوم­سازي ممكن مي­شود، را نظريه­ي مي­خوانند. روش­شناسي علمي به جاي توضيح رفتار منفردانه و خاص، درصدد برمي­آيد تا توضيحاتي عمومي، به­صورت مفهومي عام كه در برگيرنده و به هم پيوند دهنده­ي نمونه­هاي مطالعه شده گونه­گون بسياري را فراهم نمايد. بنابراين از جمله اهداف ديگر علم توضيح، فهم، كنترل و پيش­بيني است. بلومر مفهوم­سازي را از مهم­ترين ابزار در آفرينش و بازآفريني علم به شمار مي­آورد و علم بدون مفاهيم را آگاهي عامه تلقي مي­كند، و آن­را از شناخت علمي كه حاوي مفاهيم عام و تعميم­پذير هستند مجزا مي­كند. بخش مهم ديگري از اجزاي اصلي يك روش علمي، توجه و تاكيد بر مطالعه­ي موضوعات عيني و نه ذهني است، به­گونه­اي كه قابل مطالعه و تكرار توسط ديگر پژوهندگان نيز باشد. در جامعه­شناسي، اعيان قابل مطالعه در جامعه، همان روابط متقابل اجتماعي و فرهنگي موجود در ساخت­ها، نهادها، سازمان­ها و
مجموعه­هاي اجتماعي هستند كه در حالت­هاي ايستايي­شناختي و پوياي­شناختي اجتماعي و در سطوح مختلف خرد، كلان و يا جهاني مورد بررسي قرار مي­گيرند. جامعه­شناسي مي­تواند عبارت از آن­گونه از معرفت علمي باشد كه با روش علمي اعيان يا موضوعات جامعه­شناختي را مورد مطالعه، يعني تحليل و تبيين قرار مي­دهد. همان­طور كه مي­بينيد اين تعريف بر سه عنصر اصلي تكيه مي­كند: 1- عنصر واقعيت كه موضوعات و اعيان جامعه­شناختي هستند. 2- عنصر تحليلي كه بر پايه­ي روش علمي گردآوري و واكاري داده­ها به نسبت فرضيات يا پرسش­ها قرار مي­گيرد، يا منطقه­ي B در مناطق معرفت­شناسي. 3- عنصر تبيين كه بر پايه­ي توضيح يافته­ها به نسبت مفروضات مسلم يا axioms انجام مي­گيرد، يا منطقه A در منطق
معرفت­شناسي.

- در روي­كرد عمل­گرايانه، كه مورد توافق ديويي، ميد و بلومر بود، اولين گام روش علمي برخورد با مشكل يا مسأله­ي تحقيق تعريف مي­شود كه پس از تحديد و تدقيق آن، به ساخت فرضيات، فرآيند جمع­آوري داده­ها و اطلاعات و سرانجام آزمايش و بررسي براي دست يافتن به استنتاج مي­رسد. بنابراين به كارگيري روش­هاي تحقيق به منظور حفظ و برقراري اعتبار و روايي در تحقيق از ملزومات مهم در فرآيند ايجاد دانش
جامعه­شناسي به شمار مي­رود. روي­كرد عمل­گرايانه ضمن پذيرش تاكيد پوزيتيويسم بر تجربه و آزمون عيني واقعيت، بر فاعليت و كنش­گري آدمي تاكيدي سخت داشته است، تاكيدي كه به تفاوت­هاي حساسي در روي­كرد روش­شناسي تقسيرگرايانه و اثبات­گرايانه انجاميد.

- - يكي از ويژگي هاي مهم شناخت، فرآيندي بودن آن است، يعني شناخت از نقطه­اي شروع مي­شود و پس از طي مراحلي، سرانجام به جايي ختم مي­گردد كه می­توان با مدد مفهوم­سازي، از مجموعه ويژگي­هاي شناخته شده­ي آن يك مقوله­ي نظري ساخت. اما شناخت يا معرفت نسبت به هر موضوعي تنها زماني حاصل مي­شود كه نتوان ميان آن موضوع و ساير پديده­ها وجه تفارق و تمايزي قائل شد. بنابراين تبعيت از اصل تقابل ويژگي دوم فرآيند شناخت به شمار مي­رود.

- ساخت هر پارادايم نظريِ عملي به ناگزير چهار گذر پياپي را طي مي­كنند: 1- گذر يك يا چند نتيجه­ي پژوهشي، 2- گذر تحول نتيجه­ي پژوهش به يك يا چند قانون علمي، 3- گذر تحول قانون علمي به نظريه، 4- گذر نظريه به پاراديم مكتبي، 5- گذر پارادايم مكتبي به پارادايم نظري،

- كار جامعه­شناس تنها شرح حال و گزارش رخدادهاي جامعه، يا جامعه­نگاري و توصيف رخدادها نيست، بلكه بايد سرانجام به تحليل، تفسير و نقد آن­ها، اما در چارچوب نظري خاص و از پيش بنا شده­اي بپردازد.

- كاركرد اصلي نظريه عبارت از توضيح، تفسير و پيش­بيني نسبي رخدادها و تدوين قالبي است كه پديده­ها در آن بتوانند معنا گرفته و تعريف، توضيح يا تبيين شوند. «قانون علمي+ مباني نظري= نظريه علمي». فرآيند ساخت نظريه خود بر دو بنيان استوار است: يكي كاربست نتايج پژوهش علمي موجود به صورت قانون علمي درآمده باشد و ديگري كاربست چارچوبي از اصول موضوعه يا مفروضات مسلم كه در جستار
هستي­شناختي مورد بررسي قرار مي­گيرد. نظريه­هاي جامعه­شناختي زماني مي­توانند به پارادايم مكتبي يا نظري دست يابند كه: 1- اصول موضوعه و مفروضات مسلم آن مورد قبول همه­ي آن­ها باشد، يعني فرافردي باشد، 2- روش­شناسي مشتركي مورد استفاده قرارگيرد، 3- نتايج كلي اين مجموعه قابل تعميم به جوامع ديگر در سراسر تاريخ باشد يعني فرازماني­مكاني نيز باشد.

- مراحل پنچ­گانه­ي ساخت نظريه­ي علمي در تمام علوم و در غالب پارادايم­ها به شيوه­هايي نسبتاً مشابه به كار مي­آيد. به نظر مي­آيد تنها تفاوت مهم فرآيند چگونگي گردآوري داده­ها باشد كه بر اساس همين تفاوت­ها علوم فرهنگي، به ضرورت، از علوم طبيعي جدا مي­شود. انجام مراحل فوق و به كارگيري تمام مفاهيم را در اصطلاح روش تحقيق يا روش پژوهش مي­گويند، كه متأسفانه، به مسامحه، گاه هر كدام از مفاهيم ياد شده­ي بالا را با عنوان عمومي روش­هاي تحقيق ياد مي­كنند.

- نظريه­هاي جامعه­شناسي با شرايط زماني، مكاني و ويژگي­هاي تاريخي سخت در ارتباط مي­باشند. به عبارت ديگر علي­رغم وجود مباحث مشابه موضوعات يكسان در نظريه­هاي جامعه­شناسي، آن­چه كه سبب تفكيك اين نظريه­ها از يك­ديگر مي­شود، شرايط خاص تاريخي از يك­سوي، و ويژگي­هاي شخصي و بينش­هاي نظري، يا مباني نظري نظريه­پرداز، از ديگر سوي مي­باشد، يا به تعبيري چگونگي هم­فراخواني ذهن و عين. رسش يا رهيافت پژوهش عبارت از تشخيص زمان وقوع مسأله يا موضوع مورد مطالعه و طرح پژوهش عبارت از چگونگي برخورد متناسب با موضوع است.

- انقلاب صنعتي جنبشي را در جامعه­ي بشري ايجاد كرد، كه برآيند آن مهاجرت گسترده، تند و روزافزوني بود كه نه تنها سراسر اروپا را در برگرفته بود، بلكه دنيا را زير تأثير خود قرار داده بود، به­گونه­اي كه مردم از اقصي نقاط جهان به صورت­هاي بسيار گسترده­اي به سوي قطب­هاي صنعتي موجود در اروپا سرازير شدند. موضوع مهم ديگر رواج لوتريسم و كالوينيسم و به­طور كلي پروتستانيسم، يا اصلاح­گرايي ديني بود. اين دو موضوع باعث شد تا شرايط حركت به طرف اقتصاد باز و بورژوامنشانه فراهم گردد. معيار تكامل، توسعه و يا گسترش از نظر عموم جامعه­شناسان، و به­ويژه كاركردگرايان، ميزان تفكيك­يافتگي ساختي و كاركردي است. هرچه ساخت و كاركرد نظام و عناصر جامعه پيچيده­تر و پيشرفته­تر گردد، تفكيكي ساختي و كاركردي، و به مراتب توسعه­يافتگي آن نيز، بيشتر مي­شود. اين تفكيك­يافتگي بزرگ­ترين وجه تمايز جوامع ساده از پيچيده است. جوامع روستايي و ساده خودكفا نيستند و به جوامع شهري محتاج هستند، در حالي كه جوامع صنعتي بر روي پاي خودشان استوار هستند، و اين تنها به اين دليل است كه جوامع شهري از تفكيك ساختي­كاركردي بيشتر برخوردارند، پس توسعه­يافته­تر هستند.

- بررسي هر موضوع جامعه­شناختي، به ناگزير، به شناخت گونه­اي از روابط متقابل اجتماعي ميان ذهن آدمي و عينيت جامعه مربوط مي­شود. به همين دليل، مطالعات ايستايي­شناسي و پويايي­شناسي در هر دستگاه نظري مي­بايستي به روابط ميان ذهن و عين، يا انسان و جامعه توجه كافي داشته باشد. قلم­رو بررسي
رابطه­ي متقابل ميان انسان و جامعه معمولاً در هر چهار جستار تخيّل جامعه­شناختي انجام مي­پذيرد، اما
آن­چه در اين قسمت مي­بايست به آن اشاره كنيم ضرورت وجود مدل روان­شناختي در دستگاه­هاي نظري نظريه­پردازان براي بررسي چنين رابطه­ي متقابلي است. هر نظريه­پردازي ناگريز بايستي چگونگي دروني شدن هنجارهاي اجتماعي يا فرهنگي را در انسان نشان داده و در برابر، چگونگي خدمت و رابطه­ي افراد اجتماعي شده را با نظام اجتماعي توضيح دهد. اين مفهومي است كه تحت عناوين جامعه­پذيري، فرهنگ­پذيري، اجتماعي شدن و يا فرهنگي شدن در نخستين گام­هاي مطالعه­ي جامعه­شناسي، به عنوان يكي از مهم­ترين كليدهاي فهم مسائل اجتماعي در مباني جامعه­شناسي مطالعه مي­شود: اجتماعي شدن، يا رابطه­ي فرد و جامعه. گورويچ جامعه را يك تماميت ديالك­تيكي مي­دانست كه برآيند متقابل دو پاره­ي ذهني و عيني جامعه است و بايستي هميشه و در هر سطح آن، در رابطه با همين تماميت و كليت هم­فراخوان مطالعه شود، همان­گونه كه نظريه­پردازان  بزرگ جامعه­شناسي از كنت، اسپنسر و دوركهيم و پارسنز گرفته تا ماركس، وبر، ميد و بلومر چنين كرده­اند. اما چنين روي­كردي نبايستي به اين معنا فهميده شود كه جامعه­شناسي خردگرايي از گونه­اي انحراف نظري در نظريه­پردازي جامعه­شناختي به شمار مي­رود. در  برابر، مطالعه­ي هر سطحي از جامعه در رابطه با روابط متناسب و مهم آن جزء يا عنصر، با ديگر اجزاء و عناصر، و قرار دادن آن موضوع در مقام مناسب­اش در تماميت حساس و مهم ساختار جامعه و آن­گاه به تحليل نهايي نشستن، درست­ترين وظيفه­ي نظريه­پردازي است.

فصل سيزدهم: نمونه­هايي در نظريه­ي كنش

- از نخستين روي­كردهاي نظري كه در قلم­رو  پارادايم جامعه شناختي تفسيرگرايي قرار مي­گيرد، نظريه­ي جامعه­شناسي تفهّمي است. جامعه­شناسي تفهمي يا تفهیمي، بر مسئله­ي فهم و دريافت آدمي از موقعيت واقعي كه در آن مي­زيد تاكيد مي­كند. اين فهميدن و دريافت كردن به دو تعبير مي­تواند تعريف شود: تعبير نخست در شالوده­ي مكاتب تفسيري به­طور عام موجود است، يعني موضوع  مورد مطالعه­ي جامعه­شناسي، موضوعي است خودآگاه، كه مي­فهمد و مي­داندكه مي­فهمد و اين خصيصه بايستي درمحاسبات شناخت علمي آدمي و در جامعه­ي او به شمار و احتساب درآيد. در اين معنا، آدمي و گروه­هاي اجتماعي كه موضوع مورد مطالعه­ي جامعه­شناسي هستند به عنوان موضوع­هايي كه انتخاب كننده هستند تعريف مي­شوند، و به  همين دليل هم ممكن است كارهايي غيرقابل پيش­بيني  از آن­ها سر بزند. تعبير دوم به اين معنا برمي­گردد كه وقتي پژوهش­گر وارد قلم­رو مطالعاتي جامعه­شناسانه مي­شود، نبايد صرفاً درگير برقراري رابطه­ي ميان چند متغير به اصطلاح مستقل و وابسته باشد، بلكه شايسته است فهم وقايع و پديده­ها و دريافت ژرف و اصيل از رخدادهايي را هدف خويش قرار دهد كه گوهر جامعه را مي­سازند. ماكس وبر پديدآورنده­ي رسمی نظريه­ي تفهمي بود. برخلاف آثار بسياري كه در شرح نظريه­ي وبر نوشته شده و او را به ويژه در باب
روش­شناسي تنها در سنجه­ي رويارويي با پوزيتيويسم و ايده­آليسم آلماني قرار مي­دهند، وبر بيش از آن­كه به دو روي­كرد روش­شناختي فوق دل­بستگي داشته باشد، به روي­كرد روش­شناسي ديالك­تيكي ماركس
علاقه­مند و وام­دار است. گوهر مفهوم هندسه­ي سه­تايي و غريبه­ي زيمل پيوندهاي ژرفي را ميان نظريه­ي او و ماركس به وجود آورده بود كه توانست بر وبر، كه مشاهده­ي سرنوشت سياسي هر دو بزرگ مرد تاريخ
جامعه­شناسي براي وي جذاب ولي هراس­انگيز بود، تأثيرگذار باشد. اين تأثير كمي بعد و با همين پيچيدگي مي­رفت تا از طريق جرج هربرت ميد، مسافر غريبه­ي آمريكايي در آلمان، به قلم­رو نظريه­ي كنش متقابل نمادي بلومر پيوند خورد. نظريه­ي تفهم­گرايي وبري با تأكيد بر شناخت جامعه از منظر كنش­گر، و به معناي فهم آدمي از موقعيت­هاي اقتصادي در سه سازمان اقتصادي ناب، مشروط و نسبي، و نه به معناي يك فراگرد ناب ذهني، در تعريف مفاهيم و مقوله­هاي اساسي جامعه­شناسي به فضاهاي تازه­اي دست مي­يابد. در قلم­رو شناخت ساختار سازماني كلان به مفهوم كنش اجتماعي و اقتدار، و در قلم­رو قشربندي اجتماعي علاوه بر درك اهميت مطالعاتي طبقه­ي اجتماعي، پايگاه اجتماعي و احزاب را به عنوان مفاهيم خاص قلم­رو نظري خويش مورد توجه قرار مي­دهد و در تحليل واقعيت بر اساس سبك زندگي تاكيد فراوان دارد. در مطالعه­ي شيوه­ي پديداري نظام نوين صنعتي و دوران سرمايه­داري به قواعد جامعه­شناسي شناخت يا معرفت دست پيدا كرده و در تنظيم دوره­هاي شناخته شده در جامعه­شناسي تاريخي خود به اسلوب­هاي چندگانه­ي ديالك­تيكي دست­رسي پيدا مي­كند.

- نظريه­ي روش­شناختي پديدارشناسي به همت ادموند هوسرل در سنت جديد روش­شناسي غرب پاي گرفت و گسترش يافت. هوسرل تقابل بود و نمود كانتي را به شيوه­اي تازه­تر بيان نمود. او برخلاف كانت، بر اين باور بود كه «بود» چيزي است كه به­طور طبيعي، يا با اصطلاح متعارفي كه بهتر منظور او را مي­رساند، به­طور عادتي پديدار و آشكار و هويدا است، اما آن چيزي كه بايستي آشكار شود «نمود يا پديده» است، كه در
قلم­رو علوم رفتاري عموماً به نيت كنش­گر يا نيت كننده يا نيت­مند، باز مي­گردد. تفاوت ميان بود و نمود در پديدارشناسي جديد، به دوگرايي بود و نمود در فلسفه­ي كانت بسيار وام­دار است. به­طور خلاصه، در پديدارشناسي، بود وجودي طبيعي به شمار مي­آمد كه بايد از پيش روي محقق كنار زده شود تا نمود يا پديده پديدار گردد. مي­توان معرفت­شناسي هوسرل را پيرو راه افلاطوني پديدارشناسي به شمار آورد.

- هدف جامعه­شناسي، البته بايد نزديك شدن هر چه بيشتر به لايه هاي مختلف واقعيت، از سطحي­ترين و رويه­اي­ترين لايه تا ژرف­ترين آن باشد. رسيدن با ژرفاي واقعيت­هايي كه هميشه خودشان را در پشت حجاب­هاي مختلف پنهان كرده­اند. گورويچ با روالي مستقل در پديدارشناسي، براي مثال، مايل بود تا با طرح ديالك­تيك چنداسلوبي خويش، همين حجاب­هاي كاذب، تقابل­ها و تناوب­هاي نادرست را به یک سو زده و به جامعه­شناسي ژرف­بين دست پيدا كند. سنت روش­شناختي پديداري هوسرل از طريق شوتز، شلر، گارفينكل، برگر و ديگران گسترانيده شد و در شيوه­هاي تازه­اي از روش­شناختي پديداري در آمريكا ظهور كرد. نظريه­ي روش­شناسي قومي، يكي از معروف­ترين اين روي­كردها، در نيمه­ي دوم قرن بيستم در آمريكا ظهور نمود. مهم­ترين نظريه­ي جامعه­شناختي كه در دوران مدرنيته­ي درگذار در جامعه­شناسي آمريكا رشد و گسترش يافت، و توانست زمينه­هاي پرتواني را براي پرورش و تلفيق بسياري از نظريه­هاي جديد فراهم كند: توسط جرج هربرت ميد، و با عنوان «رفتارگرايي اجتماعي»، پايه­ريزي شد. طرح ميد در نظريه­ي ارتباطات توانست اين نكته را روشن سازد كه من­هاي گونه­گوني مي­توانند در ساخت اجتماعي، و در ارتباطي برابر، و نه با افراط و تفريط­هاي ذهن­گرايانه يا عين­گرايانه، عمل كنند و تأثيرگزار باشند. برتر از اين، گورويچ معتقد بود كه ميد اولين جامعه­شناسي بود كه برتري فرد بر جمع، يا برعكس آن­را مردود دانست، ميد كوشيده است به طرزي بديع ولادت توأم من، ديگري، گروه­ها، جامعه­ي كل را بر مبناي تنها يك پويش اجتماعي، كه كنش ارتباطات است بيان كند. ميد با توجه به تجربه­ي نوپايي آمريكاي در آغاز قرن بيستم دو پاسخ عمده­ي جامعه­شناختي به اين موقعيت تاريخي داد: يكي ارائه نظريه­ي معروف او در باب خود بود كه با ابعاد و عناصر مربوط به آن، تصوير جديدي را از يك جامعه­ي جمع­گراي انسان­گرايانه عنوان مي­نمود، كه نه فرد در جامعه فاني مي­شد، و نه جامعه در فرد. نكته­ي ديگر، طرح نظري و فلسفي وي از فلسفه­ي حال بود. در فلسفه­ي حال، ميد سعي نمود توجه انسان جديد را از دنياي شتاب­زده­ي صنعتي و شهري دوران در حال رشد مدرنيته و نيز از بندگي به آرزوهاي خام و تجربه نشده­ي مربوط به آينده يا گذشته آزاد كند، تا بتواند با خود خويشتن گفت­وگویي نمادی برپا کند. اگرچه نظریه­ی مید چنین حالی را در فرآیند گفت­وگوی با خود، البته، بديهي تلقي مي­كند، اما اين توجه به فرآيند حال بود كه تبيين فلسفي و روان­شناختي مشاوره يا گفت­وگوي با خويشتن خويش در نظريه­ي خود را ممكن مي­كرد، و در معناي ساختارشناسي تبيين­هاي جامعه­شناختي ميد، ساز و كار لازم را در فرآيند نقش­گيري فراهم مي­نمود. نكته­ي سوم در نظريه­ي ميد، استفاده از فرآيند محاسبات عمل­گرايانه در كنش نمادي و در خلال فراگرد نقش­گيري بود كه از جان ديويي، فيلسوف پراگماتيست آمريكايي برگرفته شده بود و سرانجام بلومر در نظريه­ي خود از آن كاربردي جامعه­شناختي ساخت. هربرت بلومر، شاگرد و سخن­گوي نظريه­ي رفتارگرايي ميد و بنيان­گزار و نام­گزار نظريه­ي «كنش متقابل­گرايي نمادي»، يا
«هم­كنشي نمادي»، نخست به گسترش نكات و مفاهيم پوشيده در نظريه­ي رفتارگرايي اجتماعي جرج هربرت ميد پرداخت و سپس مباني نظري و تجربي نظام جامعه­شناختي تفسيري خود را بپرورانيد. بلومر بسيار صريح و روشن، ضمن مردود دانستن تقسيم جامعه­شناسي به دو حوزه­ي خرد و كلان، مبناي مطالعات جامعه­شناختي خود و ميد را همان ساختاري مي­دانست كه ديگر جامعه­شناسان، هم­چون ماركس، دوركهيم و به ويژه وبر و سيمل آن­را مبنا قرار مي­دادند. اما روي­كرد تفسيرگرايانه­ي خود و استادش را تنها در يك نكته­ي بسيار مهم از ديگر روي­كردها ممتاز مي­دانست. بلومر معتقد بود ساخت اجتماعي در برابر آدمي
هم­چون واقعيتي لجوج و سرسخت، نشان دهنده­ي جبرهاي گوناگون ساخت اجتماعي است و آدمي در برابر اين واقعيت يا ساخت اجتماعي سرسخت يا لجوج هيچ گريزگاهي ندارد، يا شايد نتواند در آن حتي تغييري ايجاد كند. آدمي در اين ساخت اجتماعي سرسخت درگير و محبوس در بندهاي فرهنگي و تاريخي است. درست در همين توضيح­ها است كه مباني نظريه­ي جامعه­شناسي معرفت بلومر ريشه مي­گيرد. بلومر تبيين اين فرآيند را، با توضيح دومين قضيه از قضاياي بنيادين خود، تشريح مي­كند: قضيه­ي «كنش متقابل اجتماعي». دامنه­ي مطالعات جامعه­شناسي بلومر، با توجه به تمثيل­هاي آورده شده، در سه بخش كاملاً روشن خلاصه مي­شود: نهادها، سازمان­ها و تاريخ. آدمي در برابر جبرهاي اجتماعي، و البته با مدد ويژگي بازنگري خود، مجبور به واكنش، به شيوه­اي كه فرهنگ به او آموخته است، نيست. آدمي در برابر موقعيت، نه واكنش، كه كنش يا «برسازي­كنش» مي­كند. بلومر اين­گونه كنش را، نه كنش اجتماعي، بلكه كنش نمادي مي­داند. كنش نمادي برخلاف منش متقابل اجتماعي، با سومين قضيه از قضاياي بنيادين وي قابل تبيين است. كنش نمادي مي­تواند در سطح خُرد، در سطح مياني و در سطح كلان ديده شود. بلومر موضوع
جامعه­شناسي را آن­گونه كنش­هاي نمادي و نانمادي مي­داند كه به نظر وي از سطح فردي گذشته و به ساخت گروه­هاي خُرد تا مياني مانند مطالعات رفتارهاي جمعي و تا ساختار بزرگ ساخت­هاي كلان
مي­پردازد. بلومر تمامي اين سطوح را مطالعه­هايي در قلم­رو كنش پيوسته مي­داند و از تفكيك مصنوعي جامعه­شناسي به دو قلم­رو خرد و كلان مي­پرهيزد. بلومر، به­طور خلاصه، موضوع و قلم­رو جامعه­شناسي را تنها كنش پيوسته مي­داند، كه در قلم­رو سه دامنه­ي نهادهاي اجتماعي، سازمان­هاي اجتماعي و تاريخ آدمي قابل مطالعه است. هر مطالعه­اي خارج از اين چارچوب از نظر وي، نمي­تواند مطالعه­ي جامعه­شناختي به شمار آيد. وي در مروري تلفيقي و فرامكتبي در نظريات چهار پايه­گزار اصلي جامعه­شناسي، يعني ماركس، دوركهيم، وبر و به ویژه ميد، و تازگي­هاي روي­كرد خويش، نه تنها توانست به عنوان مهم­ترين پيش­پرداز نظريه­ي عامل–ساختار، اما به شيوه­ي تفسيرگرايانه، شناخته شود، بلكه او توانست با طرح مفهوم سامان fashion، نظريه­ي مدرنيته را نيز پيش­قراولي كند.

- نظريه­ي روش­شناختي قومي، يا روش­شناختي مردمي، يا به تعبيري مردم­روش، به دنبال نظريه­ي پديدارشناسي، شناخت نيت موضوع مورد مطالعه­ي جامعه­شناس را مهم­ترين عنصر مطالعاتي به شمار
مي­آورد. نظريه­ي روش­شناسي قومي مسائل و پديدارها را بيش­تر با راه­برد جامعه­شناختي خرد بررسي
مي­كند، از اين ديدگاه، مطالعات گروه­هاي هر قوم يا گروه فقط در مورد همان قوم يا گروه مصداق دارد. اين نظريه همانند نظريه­ي دادوستدگرايي بر اين باور است كه تضاد موجود در جامعه، الزاماً نامعقول يا مخرب نيست. به ديگر سخن، اختلاف به وجود آمده از درك مفاهيم در ميان مردم، بايد تجزيه و تحليل گردد، تا مجدداً تضاد توسط تجربه­ي روزانه­ي مردم درك شده و پايه­هاي انسجام بهتري را به وجود آورد. روش­شناسي قومي بر اين باور است كه وقتي تضاد به وجود آيد به اين معنا است كه اعضاي جامعه نسبت به ديگر اعضاء يا نسبت به تماميت جامعه نتوانسته­اند يک­ديگر را بفهمند. پس اختلاف اساسي در درك متقابل مفاهيم است.

- نظريه­ي دادوستدگرايي، يا مبادله­گرايي، توسط هومنز و براساس فلسفه­ي روان­شناختي رفتارگرايي ساخته شده است، اما به دلايل زيادي از پارادايم تفسيري و تضادي سخت تأثير گرفته است. بنابر باورداشت­هاي رفتارگرايانه­ي اين نظريه، آدمي موجودي است با ساز و كارهاي عصبي، كه دو كار عمده براي وي انجام
مي­دهند: يكي كمك  به فرآيند يادگيري ارزش­ها و هنجارهاي محيطي در برخورد و تجربه آدمي در موقعيت، و ديگري كمك به فرآيند انطباق و سازگاري آگاهانه يا خردمندانه­ي آدمي با شرايط محيطي و براساس آموخته­ها تجربيات تكرار شده­ي وي. به­عبارت ديگر، از ديدگاه اين نظريه، آدمي داراي قوه و توانايي يادگيري ممتازي بوده، و حتي در موقعيت­هاي متضاد، قادر به سازگاري خود با شرايط محيطي مختلف است. اين قوه يا توانايي همان مفهوم متعارف هوش در نظريه­ي عمومي رفتارگرايان است. نظريه­ي جامعه­شناختي مبادله يا دادوستد، دو خصيصه­ي روشن را در خود نشان مي­دهد: يكي خصيصه­اي است كه به اصول موضوعه­ي اين پارادايم مربوط مي­شود، يعني به اصل فلسفي و روان­شناختي خوش­گرايي و دردگريزي. در اين معنا، رفتار و اهداف انسان براساس سود و منفعت، طراحي، نقش­بندي و سازمان­دهي مي­شود. درگذار روزمره زندگي، هم­سان در موقعيت­هاي تجربي، دقت انسان به اين نكته معطوف است كه آيا كاري را كه انجام مي­دهد، برايش سودآور و مفيد است يا نه. يعني احتسابي عمل­گرايانه كه از مبادي نظريه­ي
عمل­گرايانه­ي ميد و بلومر به شمار مي­آيد. از اين روي هر آن­چه سودي با خود به همراه دارد، از اين منظر ارزش­مند تلقي مي­شود. ديگر ويژگي اين نظريه به مفهوم خشم و عصياني بر مي­گردد كه برخاسته از همين احتساب عمل­گرايانه، ولي همراه با اين احساس است كه نتيجه­ي كنش متقابل در جامعه عادلانه تنظيم نشده است. حاصل چنين موقعيتي پديداري عصباني را به دنبال دارد كه تبييني نزديك به پارادايم نظري تضادگرايي را يادآوري مي­كند؛ يعني موضعي آگاهانه و خردمندانه كه از درك تضاد گروهي، يا به اصطلاح ماركسي آن، موقعيت مفهومي آگاهي طبقه براي خود، بر مي­خيزد. بنابراين به نظر مي­آيد، نظريه­ي داد و ستد توانسته است در يك هم­گرایي فرانظري، روي­كرد خود را  بر پايه­هاي سه پارادايم رفتارگرايي، تضادگرايي و كنش متقابل­گراي نمادي به خوبي و در يك قالب تازه هم­گون كند.

- تضادهاي موجود در جوامع صنعتي و غيرصنعتي از مدرنيته­ي درگذار به اين سوي، فجايع بزرگي را پديد آورد. به نظر مي­آيد مهم­ترين فاجعه، به بند كشيدن انسان و تبديل او به مهره­اي در چنگال ساخت­هاي مدرن يا نظام­هاي سياسي قدرت­گرا است، كه در هر لحظه­اي و در هر مكاني با ساز و كارهايي متناسب بر مردم تحميل مي­شود و انسان آفريننده و تاريخ­ساز را، كه مي­تواند مهم­ترين برابرنهاد تاريخ باشد، به مهره­اي در چنگ شرايط و عوامل تبديل كند. اعتراض بلومر در برابر نظريه­هاي عواملي و سازماني كلان از مهم­ترين اعتراض­هاي پنهان، به حاكميت ساختاري نظام­هاي سياسي بود، ولي اعتراضات آشكارتر متفكرين و انديشمندان علوم اجتماعي به صورت­هاي ديگري نيز رشد كرد. دامهف و مايكل لرنر از معروف­ترين كساني بودند كه طرح­هاي قابل­توجهی را در جامعه­شناسي ريشه­اي عنوان كردند. سي رايت ميلز از برجسته­ترين جامعه­شناسان آمريكاي بود كه مباني جامعه­شناسي انتقادي را پس از رأس به جامعه­شناسي ريشه­اي گره زد و سرانجام اشاعه و تراوش تفكرات حوزه­ي فرانكفورت را نيز در افرادي چون هربرت ماركوزه و هابرماس
مي­بينيم. به نظر دكتر تنهايي، مهم­ترين آن­ها، كه كم­ترين توجهي به ويژه در جامعه­شناسي ايران به خود جلب كرده است، نظام روان­كاوي اجتماعي اريك فرم است. نظريه­ي انسان­گرايي مشاركتي فرم بر تغييرات بنيادي در ساختار اجتماعي اقتصادي جامعه، و كنش بارورانه به مدد منش­هاي فعال و آگاه انساني تأكيد دارد كه سرانجام ساخت اجتماعي­اقتصادي جامعه را از صورت­هاي تمركزگرايي به ناتمركزگرايي مي­رساند و جامعه­اي دور از استثمار و براساس هم­كاري و هم­ياري متقابل آدمي را پديد مي­آورد كه مهم­ترين ويژگي آن در زندگي اجتماعي ظهور عشق در قلب آدمي و گرايش­هاي سازماني و رفتاري او است.

فصل چهاردهم: معرفت­شناسي هم­گرايي نظري و تحليل خرد

- رشد جامعه و تمدن جمع­گرايانه و گسترش روي­كردهاي چند ساحتي در دنياي مدرنيته، اين انديشه را در ميان انديشمندان علوم رفتاري پردامنه­تر كرد، كه براي تبيين رفتار آدمي و جامعه­ي او، نه تنها نمي­توان به روي­كردهاي كلان تكيه كرد، بلكه مي­بايستي به دنبال روي­كردها و مدل­هاي چنداسلوبي و چندسببي رفته و از انقياد به يك اسلوب يا يك علت يا متغير جهان­شمول برحذر بود.

- هم­گرايي نظري عموماً در چند چارچوب ذيل گسترش يافته­اند: 1- هم­گرايي نظري در چارچوب فرانظريه، 2- هم­گرايي نظري در چارچوب هم­گرايانه­ي مكتبي يا تلفيقي، 3- هم­گرايي نظري در چارچوب چندنظري يا تركيبي.

- معرفت­شناسي پارادايم دادوستدگرايي بر كشاكش برخاسته از تضاد ميان حقوق و منافع افراد و گروه­هاي اجتماعي، كه برخاسته از تحليل موقعيت آدمي در فرآيند كنش متقابل اجتماعي است، تأكيد كرده و آن­را امري طبيعي مي­داند. يعني پديده­ي تضاد و عصيان و اعتراض برخاسته در برابر آن­را حاصل طبيعي و روشن بي­عدالتي در جامعه دانسته و جزيي از فرآيند طبيعي كنش متقابل سازماني جامعه و ذاتي آن به شمار
مي­آورد. در اين تلفيق، نظريه دادوستد ضمن تلقي نمودن پديده­ي عصيان به عنوان تفسيري از موقعيت اجتماعي، تحليل تضاد حاصل از شناخت اجتماعي عناصر درگير پرداخته، و با نزديكي به نظريه­ي كاركردي تضاد كه زماني توسط سيمل و پس از وي توسط لوئيس كوزر پرداخته شد، گرايش­هاي انسجام­گرايي را در ضرورت تأييد اجتماعي و وفاق جمعي پاسخ­گوي مي­كند، نكته­اي كه به ويژگي­هاي معرفت­شناختي دوران مدرنيته برگشت­پذير است.

- در نظريه­ي انسجام، يا كاركردگرايي ايستانگر، همه چيز بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي­شود، در حالي كه در روي­كرد نظري دادوستد امور بر حسب اختيار و توافق اجتماعي صورت مي­گيرد. پيروان اين مكتب با قبول ضمني نقش عواملي چون تقسيم­كار، زبان و دين در ايجاد اجماع و انسجام جامعه، بر نقش تغيير سطوح رفتاري يا احساس افراد و نيز تغيير سليقه­هاي روان­شناختي مردم تأكيد ويژه­اي دارند. دادوستدگرايان، پس از اسكينر، ميد و بلومر به ساختارسازي ديالك­تيكي ساخت اجتماعي و عامليت، يا فاعليت آدمي، توجه ويژه­اي نمودند. تعليم و تربيت در اين پارادايم زمينه­هاي ورود افراد را به نظام اجتماعي تقسيم­كار مهيا مي­كند. بنابر باور دادوستدگرايان تغيير كار يا كاركرد به تنهايي مشكلي را بر طرف نمي­كند، بلكه بايد توافق­هاي جمعي و ساز و كار عصبي و رواني انسان نيز تغيير كند تا نظام اهداف و برنامه­ريزي­هاي او نيز عوض شود. اين نشان دهنده­ي وجه اشتراك اين مكتب با كاركردگرايان ايستانگر است كه، به نوعي به انسجام و اثبات اعتقاد دارند و حتي به شكلي  مفهوم كاركرد را در قالب توافق جمعي مي­پذيرند، و نيز به اين معنا است كه، امور را بر اساس كسب منفعت و پرهيز از ضرر مورد ارزيابي قرار مي­دهند. اين تحليل
همان­گونه كه گفته شد با تحليل طبيعت دومي ماركوزه و آسيب­شناسي به­هنجاري فرم و نيز با تحليل نظام پارسنز، مي­تواند بسيار سازگار و هم­راه باشد. نظريه دادوستد بيش­تر به سنجش سطح بيروني رفتار متمايل است، حال آن­كه نظريه­هاي پديدارشناسي، كنش متقابل نمادي و روش­شناسي قومي به بررسي سطح دروني رفتار بيشتر توجه مي­كنند. پيروان نظريه روش­شناسي قومي معتقدند كه ظاهر رفتار، حقيقتي را بر ملا
نمي­كند، بلكه بايستي نهفته­هاي پشت زندگي عادتي را پيدا نمود. همين نگاه وجه افتراق اين دو مكتب است. زيرا مكتب دادوستد، بنابر تأكيد بر اصول موضوعه­ي رفتارگرايي،  بررسي و مطالعه ذهن بشر را بر مبناي ظاهر رفتار طراحي مي­كند. روش­شناسي قومي، پديده­ي تضاد را نيز هم­چون دادوستدگرايي بررسي مي­كند. دادوستدگرايي تضاد را بر محور سود و منفعتي كه مورد توافق جمع است مي­سنجد، در صورتي كه روش­شناسي قومي، اگرچه همين توافق جمعي را مبنا قرار داده، اما اين تضاد و توافق را بر حسب درك مفاهيم، درك رفتار و تحليل و تفسير مردم نسبت به يك­ديگر، در وقايع و روابط متقابل روزمره­ي زندگي و شرايط روزمره­ي حيات مي­سنجد. تضاد از ديد هر دو روي­كرد، به تفاوت تغيير و درك مردم باز مي­گردد، اما از ديد دادوستدگرايي، نظم اجتماعي به توافق عمومي و تضاد، سرانجام و در تحليلي نهايي، به تلقي و تعريف مردم از عدالت باز مي­گردد. بنابراين توجه به نبود توافق مردم در فهم از يك­ديگر، يا اختلاف­نظر در تفاسير و بينش­هاي هم­ديگر، و اهميت چنين فقداني در تحليل داده­ها، گونه­اي از هم­گرايي است كه ميان هر سه ديدگاه به وجود آمده و آن­ها را به بستر پارادايم تفسيرگرايي مي­پيوندد. نظريه­ي روش­شناسي قومي در طرح مفهوم تضاد با نظريه­ي كاركردگرايي نيز به هم­گرايي مي­رسد. هر دو روي­كرد كاركردگرايي و روش­شناسي قومي بر اين نكته تأكيد مي­كنند كه تضاد در تجربه­ي هم­گنانه­ي زندگي اجتماعي برطرف مي­شود. اما سير رفع تضاد در كاركردگرايي يك جانبه و با فدا شدن جزء به نفع كل ممكن مي­گردد، در حالي كه در
روش­شناسي قومي حل تضاد و رسيدن به انسجام در فرآيندي دو سويه صورت مي­پذيرد.

- سي­رايت ميلز از برجسته­ترين جامعه­شناسان آمريكايي، و از بزرگ­ترين و روشن­فكران راديكال در چرخش نيمه­ي قرن، و پيش­تاز آغاز جنبش­هاي دهه­ي شصت در آمريكا، توانست به صورتي هم تجربي و هم نظري، پويايي­شناسي قدرت را به نسبت ساختار قشربندي اجتماعي در جامعه آمريكا مورد مطالعه قرار دهد. او، پيش از فوكو، در اين تلاش و براساس قواعد جامعه­شناسي معرفت، درگيري جامعه­شناسان در چنبره سلطه قدرت دانش را از بزرگ­ترين مشكلات علم جامعه­شناسي جديد مي­دانست. او جامعه­شناسان را در برابر اين مشكل متوجه وظيفه­ي اخلاقي پيش­روي علم جامعه نمود. او كوشش نمود تا مباني جامعه­شناسي انتقادي را به جامعه­شناسي ريشه­اي گره زند، گره­اي كه ناخواسته به اشاعه و تراوش فكر انتقادي نيز كمك نمود و زمينه­هاي مساعدي را براي آراء انقلابي افرادي چون هربرت ماركوزه در آمريكا فراهم كرد.

- مهم­ترين اصولي كه در نظريه­ي فرم مطرح است، نقد اخلاق استثماري و قدرت­گراي كشورهاي صنعتي غرب و شرق، و توجه به تغييرات بنيادي در ساختار اجتماعي­اقتصادي جامعه، به صورت تحولي از تمركزگرايي به ناتمركزگرايي در يك نظام انسان­گرايي مشاركتي است.

- گافمن جامعه­شناس كانادايي­آمريكايي، با ريشه­هايي از نظريه­ي سيمل، دوركهيم، ميد و بلومر، به تعبيري پيش­پرداز نظريه­ي بازي، توانست نظريه­ي تازه­اي با عنوان مكتب نمايشي و روش تحليل چارچوب معرفي كند. او در اين نظريه، قواعد جامعه­شناختي ساختاري دوركهيم را با هندسه­ي سيملي، اما با شيوه­ي ميد و بلومر، به­گونه­اي مي­پردازد تا بتواند نظم اجتماعي و انسجام اجتماعي لازم در جامعه را تبيين كند. او دقيقاً از اين نكته در نظريه­ي بلومر شروع مي­كند كه انتساب معاني افراد به يك­ديگر و نيز اشاره­ي معاني به خويش، و كنش نمادي­اي كه بر چنين اساسي صورت مي­گيرد، با كنشي بر مبناي درك معاني انتساب شده، موجب مي­شود تا آدمي بتواند نتايج بازي اجتماعي، يا پاسخ­هاي احتمالي ديگران را، با توجه به تجربيات قبلي، پيش­بيني كند. گافمن ضمن بهره­برداري از قواعد ديالك­تيك چنداسلوبي، مفهوم نظم اجتماعي و تغييرات اجتماعي را در ساخت اجتماعي كنش، به شيوه­اي فرانظري از روي­كردهاي تفسيري و سيستمي، تبيين
مي­كند.

- بورديو جامعه­شناس فرانسوي، ساخت و استفاده­ي اصطلاحاتي چون «ميدان» و «ملكه» يا عادت­واره، در كنار علاقه­ي او به مطالعه­ي قشربندي و ساخت اصطلاح «مزه­ي فرهنگي» cultural taste همه نشان دهنده­ي تأثيرات پيچيده­اي است كه از نظريه­ي ماركس، وبر و سارتر در او به جاي مانده است، همين نكات موجب بروز ويژگي­هاي ديالك­تيكي در نظريه­ي جامعه­شناسي معرفت وي مي­گرديد. ساخت اصطلاح
«سرمايه­ي فرهنگي» نيز در همين گذار، تا اندازه­اي وام­دار مفهوم پايگاه افتخار وبر است.  

- هابرماس با استفاده از نظريه­هاي جامعه­شناساني چون ماركس، دوركهيم، وبر، ميد و پارسنز تلاش نمود نقد ماركسي­ها از خرد ابرازي را، با مفهومي كه با فهم مردم­سالارانه­ي نظم اجتماعي سازگار باشد بازنگري كند. حاصل اين بازنگري در ساخت اصطلاح معروف او با عنوان ارتباط خردمندانه يا عقلاني پديدار شد.
مهم­ترين نظريه­ي اجتماعي او، كه تمام بازنگري­ها و هم­گرايي­هاي هابرماس را براي توضيح ارتباط خردمندانه در نظم مردم­سالارانه­ي جوامع در بر مي­گيرد، نظريه­ي مدرنيته­ي او است. او در اين نظريه به هم­گرايي و تلفيق، و به تعبيري تركيب، ميان نظريه تحليل نظام يا تحليل سيستم و نظريه كنش، و نه كنش اجتماعي مفروض در نظريه­ي تفسيرگرايي آمريكايي، و نزديك به همان شيوه­اي كه پارسنز به كاربرد، توفيق يافت.

- فوكو به طرح نظريه­اي پرداخت كه با عنوان نظريه­ي تبارشناسي، به صورت نظريه­اي غريب، معروف شد. وي در كتاب انضباط و تنبيه، تولد زندان، به انديشه­اي رسيد كه نه تنها تا بررسي مسائل جنسيتي وي را همراهي كرد، بلكه به ابراز تحليلي مهمي، هم در جستار روش­شناسي و هم در جستار ايستايي­شناسي وي تبديل شد: مفهوم انضباط و تنبيه. نكته­ي اكتشافي فوكو، به سازوكار كنترل تضاد منافع در صورت­هاي ملي بر مي­گردد. فوكو دريافت كه هر جامعه­اي در هر دوره­اي از يك گونه سازوكار براي كنترل تضادهاي دروني بهره مي­گرفته است، تا بتواند انضباط لازم را براي استمرار نظم در جامعه برقرار كند.

- گيدنز در دهه­ي نود به طرح مفهومي گسترش روابط اجتماعي در پهنه­ي زمان و مكان پرداخت كه مفهوم جامعه را به عنوان مفهومي بسته و ايستا به زير پرسش مي­برد. گيدنز مفهوم جهاني شدن را نيز در پيامدهاي مدرنيته به عنوان هم­فراخواني ديالك­تيكي بوم و جهان، و نه فرآيندي صرفاً به سوي غرب­گرايي، تفسیر
مي­كند. او هم­چنين پسامدرنيسم را نيز گونه­اي از تندروي­هاي برخي از پيروان نظريه­ي مدرنيته و تجددگرايي تعبير مي­كند. سپس با توجه به روي­كرد بازتابي بودن جامعه­ي مدرن، به معناي بازتابي بودن نهادي، به شرح و موشكافي نيروهاي نهادي مهم و روابط اجتماعي روزگار مدرنيته پرداخت. او در اين پردازش، كه او آن­را دنياي فراري مي­خواند، به نقش بازتابي نهادي در مسائلي از قبيل تغيير در امنيت هستي­­شناختي، خودهويتي، اعتماد، و مخاطره در اين پيوندها مي­پردازد.

- فرانظريه جامعه­شناسي تفسيرگرايي راديكال: اين ديدگاه دكتر تنهايي است كه براساس تلفيق از آراء پرفسور هربرت بلومر، با تمام تركيب­هاي نظري وي، و نظريه­هاي جامعه­شناساني چون ماركس، وبر، سيمل، ميد، ميلز، گورويچ و فرم پيرايش يافته و در پنجره­ي هستي­شناختي ادراك وحدت­وجودگرايانه، كه فرآيندي عيني است، نشانيده شده و با عنوان تفسيرگرايي راديكال تنظيم شده است. در كاربري­هاي روش­شناختي نيز از قالب­هاي مرتن، كالينز، بودن، بورريكو، گافمن، لائر و گولدنر استفاده شده است. طرح قالب جوامع درون ساخت و برون ساخت در مطالعات جامعه­شناسي تاريخي، طرح طبقات فرودست و فرادست و ساز واره­هايي مثل هراس طبقاتي و مهاجرت طبقاتي و نيز طرح هم­فراخواني اخلاق، منش و معرفت طبقاتي در مطالعات قشربندي و سازمان اجتماعي، و هم­فراخواني تفكيك­يافتگي ساختاري و سازمان سامانه­ي مدرنيته از جمله مطالعات انجام شده در اين فرانظريه است.