خلاصه کتاب جامعه شناسی معرفت و معرفت شناسی نظریه

جلد چهارم مجموعه ی تخیل جامعه شناختی در بستر تاریخ

نوشته :دکتر حسین ابو الحسن تنهایی                

پاره­ی دوم: جامعه­شناسی شناخت، قلم­رو، تعریف و وظیفه

فصل هفتم: نسبت تجربه و شناخت

- انسان در فرآیند اجتماعی شدن یاد می­گیرد که چگونه از موجودی طبیعی به موجودی فرهنگی تبدیل شود و از دانش موجود در فرهنگ برای برقراری رابطه با جهان پیرامون بهره گیرد. بنابراین انسان با رویارویی و زیستن در موقعیت چگونگی ارتباط با آن­را تجربه می­کند و هر روز نقص­های موجود در ارتباط خویش را به میزانی بهبود و تکامل می­بخشد.

- تجربه به معنای رویارویی انسان با موقعیت است که منجر به تصحیح نظریه شود این رویارویی از پگاه تولد تا مادامی که انسان به هر شکلی انسان خوانده شود ادامه دارد.

- ابزارهای شناخت هرگونه واسطه­های طبیعی یا مصنوعی هستند که آدمی را در فرآیند شناخت یاری
می­رسانند، به گونه­ای که بدون بهره­گیری از این ابزارهای واسطه­ای فرآیند شناخت ناممکن می­شود.

- انسان موجودی است که از او هیچ کرداری بی­دلیل صادر نمی­شود یعنی فعل انسانی کنشی نیت­مند است. حتی اگر قصد وی از انجام کاری اتلاف وقت و یا پر کردن اوقات بیکارتری باشد. پس فرآیند علم لزوما در پی به انجام رسانیدن یک نیت عملی و از پیش دانسته است. هیچ دانشی بدون مقدمه و هیچ مقدمه­ای بی معلم و اشارات او ممکن نیست. چرا که علم در هر نوع و معیاری که به کار رود بدون راهنما، راه به جایی نمی­برد. به­عبارت دقیق­تر: علم فرآیند تلاش تجربی انسان در جهت شناخت قانون­مندی هستی است که با کم رهروان قبلی در به انجام رسانیدن نیتی عملی ممکن می­شود. کسب علم و دانش و شناخت به هستی نه ناگهانی حاصل می­شود و نه به یک­باره نمود می­یابد، بلکه فرآیندی است تدریجی و پیش­رونده. ولی گاهی تغییرات کیفی این فرآیند پیش­رونده آن­گونه روشن و صریح به نظر می­رسند که گمان متعارف آن­را به عنوان رخدادی ناگهانی تعبیر می­کند، مثل بصیرت ارشمیدس در حمام یا الهام­شناختی عرفانی.

- انسان را می­توان موجودی خواند که حیات او جریان مستمر از فراگیری و حرکتی از جهل به سوی علم است. رفتار آدمی بر حس فراگیری فرهنگی و تجربه­ی اجتماعی مبتنی است. به دیگر سخن یادگیری الزاما در فرآیند تجربه­ها حاصل می­شود. پس هیچ انسانی نیست که بدون تجربه بیاموزد و نیز هیچ انسانی هم نیست که نیاموزد. بدین ترتیب تفاوت میان افراد به لحاظ تفاوت در یادگیری تجربی نیست، بلکه این تفاوت ناشی از درجه و میزان تجربه و به کارگیری معیار و محکی است که در جهت تنظیم و مطابقت کردن اندیشه و واقعیت به کار گرفته می­شود. بنابراین انسان به تنها ناگزیر از شناخت است بلکه تشخیص وجودی او نیز در گرو همین شناخت می­باشد.

- علم یا دانش چیزی نیست مگر فرآیندی که در آن انسان تلاش می­کند تا از موقعیت جهل و ندانستن نسبی، به موقعیت نسبی دانستن حرکت کند، فرآیندی تجربی، و نه غریزی، است که از کنش هر فردی به ناگزیر دیده می­شود. «تجربه­ی طبیعی» خود دارای مختصات ویژه­ای است. نخست آن­که این تجربه پس از خصیصه­ی «دل­خوشی» به نوعی متاثر از «علاقه­ی محض ناگزیر» است. در این موقعیت از فرآیند زندگی آدمی، انسان که در جهانی پر از دلهره و وحشت از نادانسته­ها به سر می­برد، از میان دنیایی نادانسته و پرسش­هایی اساسی به پاسخ­هایی آرام­بخش، سودمند و کارکردی دست می­یابد. تجربه­ی آدمی در این موقعیت به شیوه­ی «آزمون و خطا» انجام می­پذیرد. این اولین گامی است که در ابتدای زندگی هر فرد و یا جامعه­ی ابتدایی در هر تمدنی در جهت تکوین و رشد شناخت برداشته می­شود. به همین رو این­گونه شناخت را می­توان «کودکانه» chide hood knowledge و یا «شناختی شبه­علمی» pesedn – science خواند.

- تجربه ی اجتماعی شدن و یا فرهنگی شدن که به شناخت یا معرفت اجتماعی می­انجامد، عبارت از فرآیندی است که طی آن انسان با ساخت و نظام اجتماعی و هنجارهای آن آشنا شده، آن­ها را فرا گرفته و در زندگی اجتماعی برای ایجاد رابطه­ی متقابل با دیگران و محیط از آن­ها بهره جسته و با آن­ها همراهی
می­کند. در فرآیند زندگی، انسان به دو طریق با گیتی رابطه برقرار می­کند: 1- به­وسیله­ی گرفتن و جذب کردن و همانندسازی نمودن، 2- با رابطه برقرار کردن میان خود و دیگران و با خودش. اولی را فرآیند همانندسازی و دومی را فرآیند اجتماعی شدن نام نهاده­اند. بلومر نیز همین تفکیک را تحت عنوان یادگیری و اجتماعی شدن مشخص می­کند. اگر فرد انسانی و یا جامعه بعد از شناخت هنجارها و سنت­های اجتماعی شیوه همانندسازی را در پیش بگیرد و بر مبنای «تجربه­ی عادتی» و «معیار و محک عادتی» داده­های محیطی را بی­چون و چرا بپذیرد و بدون تفکری نقادانه هنجارهای جامعه را صحیح قلم­داد کند، شناخت اجتماعی او به نوع شناخت عامیانه تبدیل شده و از شاه راه تفکر منطقی به دور می­افتد و چنان­چه در حالت اجتماعی شدن و شناخت هنجارها و عادات نقادانه، تحلیل­گرانه و واقع­گرایانه به شناخت واقعیت روی کند، آن­گاه است که شناخت اجتماعی در شاه­راه تفکر منطقی خود به سوی مراحل بعدی تکامل طی طریق خواهد نمود.

- شناخت عامیانه می­تواند به دو شکل مهم نمودار شود: 1- شناخت عامیانه به­هنجار، در این معنا، شناخت انسان به صورت ظاهر به تفکری منطقی می­ماند ولی شالوده­های تفکر منطقی را دارا نیست. 2- رشد شناخت عامیانه­ی نابه­هنجار، به معنای بروز تفکر غیرمنطقی در کنش متقابل اجتماعی است که می­تواند به
صورت­های زیر جلوه­گر شود: الف) سنگ­فکری: سنگ­فکری به اندیشه­ها و گرایشاتی جمعی اطلاق می­شود که خشک و نادگرگون شونده، نادرست، غیرعلمی، اما پایدار و مصرانه باشد. ب) پیش­داوری: پیش­داوری عبارت از گرایشی است که فرد را به گونه­ای خاص از پیش­دریافت و پیش­گرایش به سوی پذیرش و یا ناپذیرایی یک گروه سوق می­دهد. ج) قوم­مداری: اگر برتری سرچشمه گرفته از احساسات تعلق به گروه، انسان را به این باور کشاند که نظریات و آراء آنان و اندیشه و فلسفه­ی گروه خودی برترین نوع اندیشه و بینش است، انسان دچار قوم­مداری شده است، چرا که خود و قوم خود را مدارا، محور و ملاک ارزش­ها می­داند. د) نابرابرگری:
چنان­چه افراد یا گروه­هایی که دارای شرایط و امتیازات مساوی هستند به یک­گونه ارزیابی نشوند و با توجه به گرایشات از پیش­فرض شده با آنان برخورد شود، این برخورد بر پایه­ی نابرابرگری یا تبعیض بوده است.

- شناخت علمی پس از شناخت اجتماعی و از درون آن برمی­خیزد. در شناخت اجتماعی انسان فرا می­گیرد که چگونه دیگری را به مانند واقعیت انسانی شبیه به خودش و نه صرفا به عنوان موجودی فرهنگی، به وارسی و بازبینی گیرد. مهم­ترین شاخص در شناخت علمی، «تجربه­ی استقرایی» و «آزمایش» است که فرد و یا گونه­ی آدمی بایستی در قضاوت­های خود آن­ها را مبنا قرار دهد.

- بنابر قانون تقابل، شناخت علمی هنگامی آغازه می­گیرد که آدمی از نادانسته­ها روی برتافته تا به دانستن و شناخت روی آورد. نادانشی موقعیتی مسئله­ای است که فرد در آن آرام نمی­گیرد. پس با دانشی نسبی و پیشین از تجربه­ی موقعیت تازه، به ساخت فرضیه­هایی می­پردازد و از آن پس در پی جمع­آوری داده­ها، تحلیل آن­ها و سپس استنتاج بر می­آید و سرانجام با اخذ ملاک­ها و مختصات لازم روایی و اعتبار، به
مرحله­ی تعمیم می­رسد.

- پوزیتویست­ها یا اثبات­گرایان در این گمان هستند که سطوح پیشرفته و توسعه و ارزش­های حاصل شده در جهان نوین غرب ملاک جهانی درست فکر کردن و علمی نگاه کردن به جهان است. در صورتی که
اثبات­گرایی یا پوزیتیسم حاصل باوری نادرست از این همانی Identification قائل شدن میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی و با ارزش تلقی نمودن علوم طبیعی به عنوان راهبر علوم، تنها پرچم­دار نوعی باورهای
قوم­مدارانه­ی غربی می­تواند محسوب شود.

- دانش­مند و یا جامعه­ی طبیعت­گرا و مشاهده­گرا، با توجه به همان عینیت­های حاصله از مطالعات و
داده­های فراهم شده از پژوهش­های پی­درپی، به وارسی روابط منطقی عناصر واقعیت پرداخته در پی کشف نظام قانون­مند هستی پنهان، در پشت داده­های پراکنده عینیت­های جدا افتاده برآمده و با «استنتاج» از کلیه­ی مقدمات به چشم­اندازی فلسفی که تبیین کننده­ی امور واقعی است، دست می­یابد. در این­گونه از معرفت اگرچه فرد موفق به مشاهده­ی مستقیم و آزمایش بلاواسطه نمی­شود، ولی هیچ­کدام از استدلال­ها و استنتاج­های وی نقیض مشاهدات و داده­های عینی و آزمایش شده­ی وی نیستند، بلکه گامی فراتر از مشاهده­ی مستقیم و فراسوی آن­ها است. در این­گونه، تفکر منطقی بر اساس مطالعات و داده­های شناختی علمی و توسط «تجربه­ی استدلالی» به «شناخت فلسفی» گام می­گذاریم.

- هرگاه تفکر فلسفی توانست از حصار تفکر عامیانه و عادتی رها شود و شناخت­ها ی اجتماعی، علمی و فلسفی را یکی پس از دیگری پشت سر می­گذارد و به ژرفای هستی نظر افکند، به جایگاهی از پرسش­ها و مناظر بدیع و تازه می­رسد که پاسخ به آن­ها از طریق هیچ­یک از شناخت­های پیشین ممکن نخواهد بود. این پرسش­ها همگی پیرامون چگونگی دست­یابی به ژرفای رابطه­ها می­باشد. در این­گونه از شناخت احساس­های ریشه­ای و عمیقی میان انسان و هستی، ارتباطی مرموز برقرار می­کند که تنها می­تواند با تجربه­ی حسی فهمیده شود و به زبان نماد و هنر بیان شود و گونه­ای از «شناخت هنری» را موجب گردد.

- شناخت بلاواسطه به حقایق، رموز و نهادهای بنیادین هستی را می­توان شناخت بی­واسطه، مشاهده­ای یا گوهرین دانست که با یاری تمامی واقعیت جسم و جان شدنی می­شود. به نظر می­آید تمام شناخت­های گونه­گون ناگزیر در این سطح تقابل می­بایستی حضور پیدا کنند تا مقدمات پرسش­ها تکمل شود. جامعه­ی انسانی نیز زمانی می­تواند به گوارایی شناخت گوهرین دست پیدا کند که پس از پیراستن جامعه از ساخت هنجارهای عادتی و گسیختن از عادات قوم­مدارانه، به روالی از کنش و تفکر منطقی دست یازد و با کشف واقع­گرایانه­ی هستی و پردازش فلسفی داده­های اجتماعی، علمی، فلسفی و هنر آدمی «بودن»Tobe، سرانجام با درک طبیعی و بی­واسطه واقعیت، و البته از راه یگانگی با گیتی و طبیعت، و نه سلطه­ی بر آن، توان­مند شود.  

فصل هشتم: چيستي جامعه­شناسي شناخت

- تقابل معني­دار هر چيز، آن دسته از مفاهيمي هستند كه چيزي را در سطوح معاني مترادف در هر گام بررسي، محدودتر به قلم­رو مطالعه مي­كند.

- چيزهايي كه موضوع شناخت جامعه­شناسانه قرار نمي­گيرند شناخت­هايي ذهني هستند كه نمي­توانند موضوع قابليت­هاي سه­گانه­ي علمي قرار گيرند (اندازه­گيري، سنجش و وارسي).

- شناختي كه قابليت­هاي سه­گانه­ي علمي موجود در قلم­رو علوم رفتاري را داشته باشد مي­توان موضوع جامعه­شناسي شناخت دانست.

- جامعه­شناسي مطالعه­ي تبلور رفتاري در گروه­هاي بشري است، و نه در افراد، به ويژه گروه­هايي كه
فعاليت­هاي آن­ها در سازمان­هاي اجتماعي و بر اساس نظام تصميم اجتماعي كار ميزان شده باشد، و نه هر نوع ديگر تبلور رفتاري كه عموماً در روان­شناسي مورد مطالعه قرار مي­گيرد.

- تقابل معني­دار ميان روان­شناسي و جامعه­شناسي به اين معنا نيست كه اين دو قلم­رو از يك­ديگر كاملاً مجزا و مستقل هستند. نگرش ما در اين دعوا، متأثر از نظر ميد و بلومر و به مفهومي ديگر هم­ساز با
ديالك­تيك هم­فراخواني در نظريه­ي گورويچ است. بدين ترتيب هيچ­كدام 

از اين دو قلم­رو  بدون فهم متقابل آن ديگر، قابل فهم نخواهند بود، و در اين حد هم نكته­ي چندان متفاوتي در آثار بزرگاني چون ماركس، دوركهيم، وبر سيمل ديده نمي­شود. به اين معنا نه علمي به نام روان­شناسي محض وجود دارد و نه علمي به نام جامعه­شناسي ناب. به تعبير گورويچ نه روان­شناسي­گرايي درست است و نه جامعه­شناسي­گرايي. پاسخ گورويچ، ضمن كاذب خواندن اين­گونه اشكال و صورت­هاي جامعه­شناسي يا روان­شناسي، در اصطلاح «جامعه­شناسي ديالكتيكي» وي متبلور است.

- تفاوت ميان روان­شناسي و جامعه­شناسي، در انتخاب حجم ساختاري بودن موضوع مورد مطالعه تعريف شده است: يعني در روان­شناسي فرد، گروه و روابط گروه­هاي سازمان­يافته­ي ناساختاري مورد مطالعه قرار مي­گيرند ولي در جامعه­شناسي فرد، گروه، نهاد و روابط ساختي–سازماني به نسبت تقسيم اجتماعي كار بررسي مي­شوند.

- شناخت در تعبيري كه روي­كرد اثباتي ارائه مي­كند كمي­گرايانه تعبير شده است. اين روي­كرد ظاهراً تنها مطالعات در حال و عددي را مجاز به ورود در قلم­رو جامعه­شناسي مي­داند، ولي مطالعات گذشته­اي با
روي­كرد تاريخي را غيرعلمي تلقي مي­کند. بديهي است كه با اين نوع تعريف، هيچ­گونه مطالعه­ي علمي جامعه­شناسي نسبت به گذشته نخواهيم داشت. نگاهي مختصر و كوتاه بر تاريخ جامعه­شناسي نشان مي­دهد كه بنيان اصلي جامعه­شناسي مدرن كه دست كم از نظر گيدنز مي­توان آن­را در سه نظريه پيدا نمود، يعني نظريه­هاي ماركس، دوركهيم و وبر، به­طور گسترده­اي بر اساس روي­كرد تاريخي نهاده شده است. به­نظر، ستون چهارم جامعه­شناسي يعني جرج هربرت ميد نيز اغلب مشاهدات  خود را با داده­هاي تاريخي قوام بخشيده است.

- مشاهده مي­تواند به معناي ديدن رفتار يا شاخص­هاي رفتاري به صورت اعداد و ارقام در مطالعات آماري يا به صورت داده­هاي خبري در متون تاريخي باشد. به اين ترتيب عدد، رقم، شماره، تصوير، لالايي، حَكَم و مَثَل، روايات، نمايش، تعزيه، آهنگ و ملودي، مناسك و مراسم، ظروف، لباس، پرده و بسياري ديگر از
پديده­ها و داده­هاي موجود در متون مختلف تاريخي و آثار بر جاي مانده­ي باستان­شناختي و فرهنگي
مي­توانند به مشاهده در آيند.

- كوزر: جامعه­شناسي معرفت را در معني گسترده­ي آن مي­توان شاخه­اي از جامعه­شناسي تعريف كرد كه رابطه­ي ميان فكر و جامعه را بررسي مي­كند. جامعه­شناسي معرفت مي­كوشد تا به مرتبط ساختن ايده­هاي تحت مطالعه، يا مجموعه­هايي اجتماعي­تاريخي بپردازد و در درون و در چارچوب آن­ها ايده­هاي مزبور توليد و محقق مي­شود.

- استر: جامعه­شناسي معرفت به بررس روابط ميان مقولات فكر، دعاوي معرفتي و واقعيت اجتماعي
مي­پردازد، روابطي كه كارل مانهيم آن­ها را نسبت­هاي هستي­شناختي فكر مي­نامد. جامعه­شناسي علم نيز به عنوان يك رشته­ي فرعي از جامعه­شناسي معرفت، در مورد ويژگي­هاي علم تحقيق مي­كند.

- مرتن: جامعه­شناس معرفت يا جامعه­شناسي شناخت با اين فرض مشخص پا به عرصه­ي وجود نهاد كه حتي حقايق نيز به لحاظ اجتماعي قابل توضيح هستند و با جامعه­اي تاريخي كه در آن پديدار شده­اند، مرتبط­اند.

- جامعه­شناسي شناخت مي­تواند مطالعه­ي «تبلور رفتاري شناخت بشري» جوامع موجود يا گذشته در نمادهاي فرهنگي مادي يا نامادي مثل نمادهاي رفتاري، رقمي يا عددي، تصويري، روايتي، نمايشي، موسيقايي و غيره دانسته شود. بررسي تفكرات، انديشه­ها و نظريات جامعه­شناختي بدون توجه به شرايط اجتماعي­اقتصادي و ويژگي­هاي تاريخي و شرايط و موقعيت­هاي مهم، ناشدني و ساده­انگارانه خواهد بود. توجه به اين رابطه مهم­ترين نكته­اي است كه جامعه­شناسي شناخت يا معرفت به آن مي­پردازد. شناخت در حالت پختگي به معناي دانستن و بازشناختني واقع­گرايانه و درست هر چيزي است، يا به تعبير كه: «آگاهي چيزي درست و واقعي است، كه به گونه­اي اجتماعي آفريده شده، و ما آن­را دريافت مي­كنيم».

- برگر و لوكمان: علاقه­ي شلر به جامعه­شناسي شناخت و به مسائل جامعه­شناختي، حادثه­اي گذاران در دوران زندگي فلسفي او بود. هدف نهايي وي پايه­گذاري انسان­شناسي فلسفي­اي بود كه از حدود مرز نسبيت ديدگاه­هايي كه داراي تعين خاص تاريخي و اجتماعي باشند فراتر رود. جامعه­شناسي شناخت به عنوان وسيله­اي در جهت اين هدف خدمت مي­كرد كه دشواري­هايي را كه نسبي­گرايي مطرح مي­كرد از سر راه بردارد تا اجراي كار واقعي فلسفي امكان­پذير شود.

- نسبي­گرايي شلر به گونه­اي همان ويژه­گرايي تاريخي است كه بوآس نيز بر آن پاي مي­افشرد، و هم به­ گونه­اي كه بايستي تمامي گونه­هاي شناخت، علمي يا ايده­ئولوژيك و يا اسطوره­اي را بررسي كند. در معناي يكم، شلر معتقد است گونه­هاي مختلف شناخت را بايستي به نسبت ويژگي­هاي هر گروهي سنجيد. به نظر مرتن در معناي دوم، شلر بر آن است كه: جامعه­شناسي معرفت صرفاً وظيفه­ي دنبال كردن مباني
هستي­شناختي حقيقت را ندارد، بلكه بايد مباني مزبور را براي توهم­ها، خرافات و اشتباهات اجتماعي و اشكال فريب نيز بكاود. در همين معنا شلر هفت گونه­ي معرفت كه به نظر مرتن قابل بررسي تجربي نيستند را دسته­بندي مي­كند: 1- اسطوره و افسانه، 2- معرفت مضمر در زبان طبيعي عاميانه، 3- معرفت مذهبي،
4- انواع اساسي معرفت عرفاني، 5- معرفت فلسفي­متافيزيكي، 6- معرفت انساني رياضيات، 7- معرفت تكنولوژيكي.

- به نظر مي­رسد بهترين شيوه براي تعريف وظيفه و قلم­رو جامعه­شناسي شناخت دنبال كردن مدل تحليلي ديالكتيكي است كه ما را به بازخواني هم­فراخواني­هاي اصلي در هر واقعيت اجتماعي فرا مي­خواند.

- از نظر برگر و لوكمان، ماركس و سپس نيچه و ديلتاي بايستي از تأثيرگزاران مهم بر سرنوشت دوران آغازين جامعه­شناسي شناخت به شمار آيند.

- كمي پس از كارهاي شلر، مانهيم با انتشار كتاب «محافظه­كاري» در سال 1925 و سپس با انتشار كتاب «ايده­ئولوژي و يوتوپيا» در سال 1928 دومين كسي بود كه به­طور رسمي در قلم­رو جامعه­شناسي شناخت وارد شد و با كاربرد اين عنوان در قلم­روي نزديك­تر به جامعه­شناسی اقبال عمومي جامعه­شناسان را به اين رشته برانگيخت. اگر قول مانهيم را در تعريف جامعه­شناسي شناخت مقياس قرار دهيم تعريفي به دست
مي­آيد كه بر اساس آن جامعه­شناسي شناخت موظف به بررسي، تجزيه و تحليل و فهم رابطه­هاي متقابل ميان وجود اجتماعي انسان و شناخت و آگاهي او است. به ديگر سخن، مانهيم سعي مي­كند نخست
جامعه­شناسي شناخت را به لحاظ جامعه­شناختي تعريف نموده و سپس آن­را از تعاريف فلسفي و تاريخي­گري پيشين جدا سازد. بنابراين توضيح مي­دهد كه: جامعه­شناسي شناخت به عنوان نظريه­اي جامعه­شناختي در صدد است تا روابط ميان شناخت و وجود اجتماعي را تحليل كند، و به عنوان پژوهشي تاريخي­جامعه­شناختي درصدد است تا صورت­بندي­هايي كه این روابط در گسترش هوشي و فكري بشري به خود گرفته­اند را دنبال كند. به روشني پيدا است كه در قلم­رو پويايي و ايستايي­شناختي شناخت، پژوهش­گر جامعه­شناس نه با شناخت في­نفسه، به عنوان پديده­اي ذهني، بلكه به عنوان واقعيتي عيني كه متبلور و متجسم در اعيان و اشكال قابل «اندازه­گيري، سنجش و وارسي» است برخورد خواهد داشت.

- تاكيد مانهيم بر ايده­ئولوژي، به ويژه مفهوم عام ايده­ئولوژي، كه معنايي نزديك به مفهوم آگاهي كاذب ماركس يا فريب پندارگرايانه­ي نيچه داشت موجب شد تا برخي با موضع­گيري بر سر اين نكته كه وظيفه­ي جامعه­شناسي شناخت بررسي آگاهي به معناي واقعي آن، و نه تنها آگاهي كاذب است، از روي­كرد مانهيم پرهيز نمودند.

- برگر و لوكمان به عنوان نظريه­پردازان اخير تعريف خود از جامعه­شناسي شناخت را با رهيافت شوتز آغاز نموده و پسان­گاه روي­كرد خود در جامعه­شناسي شناخت را كه ريشه در چند پارادايم نظري دارد مشخص مي­كنند. آن­ها برآنند كه بازتعريف خود از جامعه­شناسي شناخت را مرهون آلفرد شوتس هستند كه بيش از هر كسي، توجه پژوهندگان به جامعه­شناسي شناخت را به ساختار واقعيت و ساختار زندگي روزانه بر
مي­گرداند. پسان­گاه در بيان ريشه­هاي روي­كرد نظري خود به چند ريشه­ي نظري مهم در كارشان اشاره
مي­كنند: ماركس، وبر، دوركهيم، شوتس، ميد و بلومر.

- مهم­ترين نكته در جامعه­شناسي شناخت پيدا كردن ريشه­ها و سرچشمه­هاي شناخت است: مهم­ترين پرسش مهم، پايدار و ديرينه­ي جامعه­شناسي اين بوده است كه آگاهي از كجا سرچشمه مي­گيرد. مرتن در پارادايم پيشنهادي خود از آن به عنوان مبناي وجودي يا هستي­شناختي نام مي­برد كه به دو دسته­ي اجتماعي و فرهنگي بخش­پذير هستند. به نظر مي­رسد بهترين روي­كرد در جامعه­شناسي شناخت براي پيدا كردن اين سرچشمه­ها آن است كه در تحليل ديالك­تيكي عناصر ذهني و عيني پديد آورنده­ي آگاهي بررسي و بازنگري شوند. يعني بايستي رابطه­هاي ميان پاره­هاي ذهني تمدن و فرهنگ يا علم و يا فلسفه، و پاره­هاي عيني آن، يعني جامعه­ي تاريخي و شرايط اقتصادي و اجتماعي بررسي شوند.

- سنخ آرماني ذهن­گرايي: برخي از جامعه­شناسان در تفسير و تبيين وقايع و رخدادهاي اجتماعي به دنبال علت، عامل و يا متغيرهاي مستقلي هستند كه مربوط به ذهن يا شناخت و پندار انسان و يا پندار جمعي و يا تاريخي يك جامعه مي­شوند. جامعه­شناسان ذهن­گراي، يا پيروان سنت ايده­آليسم يا پندارگرايي در
جامعه­شناسي، البته اصالت ذهن را به معناي جامعه­شناختي آن، و نه به معناي فلسفي آن، مي­پذيرند. آن­ها معتقد هستند كه ذهن بر عين مسلط است. به عبارتي، انديشه، فرهنگ و ميراث ذهن، يا توان هوشي و پنداري تاريخي و جمعي انسان تعيين كننده­ي ويژگي­هاي تاريخي هر دوراني در جامعه است. كنت، نمونه­اي از طرف­داران اين سنت نظري است.

- سنخ آرماني عين­گرايي: اين دسته در فرآيند تبيين و تفسير وقايع و رخدادهاي اجتماعي به دنبال علت، عامل و يا متغيرهاي مستقلي هستند كه در خارج از ذهن انسان و مستقل از آن رشد يافته است. به بياني ديگر، پيروان اين سنت نظري يا واقع­گرايان، براي عين يا موضوعي خارج از ذهن ويژگي تعيين­كنندگي قائل هستند. اين گروه معتقد هستند كه عوامل عيني، مثلاً تكنولوژي، خاصيت تعيين­كنندگي دارد. منتسكيو، از پيش­پردازان علم جامعه­شناسي، از جمله كساني است كه اغلب امور اجتماعي را با عوامل جغرافيايي و روحيه­ي عمومي، مسائلي نظير بوم­شناسي و جغرافيا، قابل تبيين مي­داند.

- ديالكتيك­گرايي عوامل­گرايانه: نظريه­پردازان اين سنت نظري به تأثير متقابل ذهن و عين معتقد هستند. ديالكتيك­گرايي عوامل­گرا جامعه را حاصل رابطه­ي متقابل ذهن و عين مي­داند، ولي انسان را نيز در بند اين رابطه­ي متقابل درگير، و تعيين شده تعبير مي­كند. اين پارادايم قدرتي براي انسان، كه بتواند با آن خود را از موقعيت به درآورده و خود را در روبه­روي موقعيت قرار دهد، قائل نيست. نظريه­ي اسپنسر و دوركهيم
نمونه­هايي در اين نوع مطالعاتي به شمار مي­آيند.

- ديالكتيك­گرایي تفسيرگراي: در اين ديدگاه، نه ذهن تعيين­كننده است و نه عين. به عبارت ديگر، نه عين تعيين­كننده­ي ذهن است و نه ذهن تعيين­كننده­ي عين. در اين پارادايم نظري مهم­ترين اصل، مردود تلقي كردن تعين­گري هرگونه عامل يا متغير، اعم از عوامل ذهني و عيني است، ضمن اين كه هستي و رابطه­ي متقابل هر دو پاره و يا هر دو لايه از واقعيت، يعني پاره يا لايه­هاي ذهني و عيني، نيز در فرآيند تحليل به شمار مي­آيند. در رابطه­ي متقابل اين دو لايه از واقعيت، مهم­ترين اصطلاح جامعه­شناختي نظري كه براي توصيف واقعيت تفسير انسان تاريخي ساخته شده است، اصطلاح كنش اجتماعي توسط وبر، سيمل و ميد و اصطلاح كنش پيوسته توسط بلومر است، كه بايستي با معناي نظريه­ي «كنش­سازي» يا «برسازي كنش» وي فهميده شود. نظريه­پردازان اخير نيز كه كوشش كرده­اند تا روابط حساس ميان كنش آدمي و ساخت اجتماعي را به درستي ارزيابي كنند در اين پارادايم نظري قرار مي­گيرند: گيدنز با نظريه­ي ساخت­سازي، هابرماس با نظريه­ي كنش ارتباطي، بورديو با نظريه­ي سرمايه­ي فرهنگي و فوكو با نظريه­ي علم به مثابه­ي قدرت. البته اين پارادايم قرار دادن اين دسته بايستي با تفاوت حساسي كه ميان نوع نگرش تفسيرگرايي اروپايي و آمريكايي وجود دارد انجام شود.

 

ادامه دارد...