خلاصه کتاب جامعه شناسی معرفت و معرفت شناسی نظریه - پاره ی دوم
جلد چهارم مجموعه ی تخیل جامعه شناختی در بستر تاریخ
نوشته :دکتر حسین ابو الحسن تنهایی
پارهی دوم: جامعهشناسی شناخت، قلمرو، تعریف و وظیفه
فصل هفتم: نسبت تجربه و شناخت
- انسان در فرآیند اجتماعی شدن یاد میگیرد که چگونه از موجودی طبیعی به موجودی فرهنگی تبدیل شود و از دانش موجود در فرهنگ برای برقراری رابطه با جهان پیرامون بهره گیرد. بنابراین انسان با رویارویی و زیستن در موقعیت چگونگی ارتباط با آنرا تجربه میکند و هر روز نقصهای موجود در ارتباط خویش را به میزانی بهبود و تکامل میبخشد.
- تجربه به معنای رویارویی انسان با موقعیت است که منجر به تصحیح نظریه شود این رویارویی از پگاه تولد تا مادامی که انسان به هر شکلی انسان خوانده شود ادامه دارد.
- ابزارهای شناخت هرگونه واسطههای طبیعی یا مصنوعی هستند که آدمی را در فرآیند شناخت یاری
میرسانند، به گونهای که بدون بهرهگیری از این ابزارهای واسطهای فرآیند شناخت ناممکن میشود.
- انسان موجودی است که از او هیچ کرداری بیدلیل صادر نمیشود یعنی فعل انسانی کنشی نیتمند است. حتی اگر قصد وی از انجام کاری اتلاف وقت و یا پر کردن اوقات بیکارتری باشد. پس فرآیند علم لزوما در پی به انجام رسانیدن یک نیت عملی و از پیش دانسته است. هیچ دانشی بدون مقدمه و هیچ مقدمهای بی معلم و اشارات او ممکن نیست. چرا که علم در هر نوع و معیاری که به کار رود بدون راهنما، راه به جایی نمیبرد. بهعبارت دقیقتر: علم فرآیند تلاش تجربی انسان در جهت شناخت قانونمندی هستی است که با کم رهروان قبلی در به انجام رسانیدن نیتی عملی ممکن میشود. کسب علم و دانش و شناخت به هستی نه ناگهانی حاصل میشود و نه به یکباره نمود مییابد، بلکه فرآیندی است تدریجی و پیشرونده. ولی گاهی تغییرات کیفی این فرآیند پیشرونده آنگونه روشن و صریح به نظر میرسند که گمان متعارف آنرا به عنوان رخدادی ناگهانی تعبیر میکند، مثل بصیرت ارشمیدس در حمام یا الهامشناختی عرفانی.
- انسان را میتوان موجودی خواند که حیات او جریان مستمر از فراگیری و حرکتی از جهل به سوی علم است. رفتار آدمی بر حس فراگیری فرهنگی و تجربهی اجتماعی مبتنی است. به دیگر سخن یادگیری الزاما در فرآیند تجربهها حاصل میشود. پس هیچ انسانی نیست که بدون تجربه بیاموزد و نیز هیچ انسانی هم نیست که نیاموزد. بدین ترتیب تفاوت میان افراد به لحاظ تفاوت در یادگیری تجربی نیست، بلکه این تفاوت ناشی از درجه و میزان تجربه و به کارگیری معیار و محکی است که در جهت تنظیم و مطابقت کردن اندیشه و واقعیت به کار گرفته میشود. بنابراین انسان به تنها ناگزیر از شناخت است بلکه تشخیص وجودی او نیز در گرو همین شناخت میباشد.
- علم یا دانش چیزی نیست مگر فرآیندی که در آن انسان تلاش میکند تا از موقعیت جهل و ندانستن نسبی، به موقعیت نسبی دانستن حرکت کند، فرآیندی تجربی، و نه غریزی، است که از کنش هر فردی به ناگزیر دیده میشود. «تجربهی طبیعی» خود دارای مختصات ویژهای است. نخست آنکه این تجربه پس از خصیصهی «دلخوشی» به نوعی متاثر از «علاقهی محض ناگزیر» است. در این موقعیت از فرآیند زندگی آدمی، انسان که در جهانی پر از دلهره و وحشت از نادانستهها به سر میبرد، از میان دنیایی نادانسته و پرسشهایی اساسی به پاسخهایی آرامبخش، سودمند و کارکردی دست مییابد. تجربهی آدمی در این موقعیت به شیوهی «آزمون و خطا» انجام میپذیرد. این اولین گامی است که در ابتدای زندگی هر فرد و یا جامعهی ابتدایی در هر تمدنی در جهت تکوین و رشد شناخت برداشته میشود. به همین رو اینگونه شناخت را میتوان «کودکانه» chide hood knowledge و یا «شناختی شبهعلمی» pesedn – science خواند.
- تجربه ی اجتماعی شدن و یا فرهنگی شدن که به شناخت یا معرفت اجتماعی میانجامد، عبارت از فرآیندی است که طی آن انسان با ساخت و نظام اجتماعی و هنجارهای آن آشنا شده، آنها را فرا گرفته و در زندگی اجتماعی برای ایجاد رابطهی متقابل با دیگران و محیط از آنها بهره جسته و با آنها همراهی
میکند. در فرآیند زندگی، انسان به دو طریق با گیتی رابطه برقرار میکند: 1- بهوسیلهی گرفتن و جذب کردن و همانندسازی نمودن، 2- با رابطه برقرار کردن میان خود و دیگران و با خودش. اولی را فرآیند همانندسازی و دومی را فرآیند اجتماعی شدن نام نهادهاند. بلومر نیز همین تفکیک را تحت عنوان یادگیری و اجتماعی شدن مشخص میکند. اگر فرد انسانی و یا جامعه بعد از شناخت هنجارها و سنتهای اجتماعی شیوه همانندسازی را در پیش بگیرد و بر مبنای «تجربهی عادتی» و «معیار و محک عادتی» دادههای محیطی را بیچون و چرا بپذیرد و بدون تفکری نقادانه هنجارهای جامعه را صحیح قلمداد کند، شناخت اجتماعی او به نوع شناخت عامیانه تبدیل شده و از شاه راه تفکر منطقی به دور میافتد و چنانچه در حالت اجتماعی شدن و شناخت هنجارها و عادات نقادانه، تحلیلگرانه و واقعگرایانه به شناخت واقعیت روی کند، آنگاه است که شناخت اجتماعی در شاهراه تفکر منطقی خود به سوی مراحل بعدی تکامل طی طریق خواهد نمود.
- شناخت عامیانه میتواند به دو شکل مهم نمودار شود: 1- شناخت عامیانه بههنجار، در این معنا، شناخت انسان به صورت ظاهر به تفکری منطقی میماند ولی شالودههای تفکر منطقی را دارا نیست. 2- رشد شناخت عامیانهی نابههنجار، به معنای بروز تفکر غیرمنطقی در کنش متقابل اجتماعی است که میتواند به
صورتهای زیر جلوهگر شود: الف) سنگفکری: سنگفکری به اندیشهها و گرایشاتی جمعی اطلاق میشود که خشک و نادگرگون شونده، نادرست، غیرعلمی، اما پایدار و مصرانه باشد. ب) پیشداوری: پیشداوری عبارت از گرایشی است که فرد را به گونهای خاص از پیشدریافت و پیشگرایش به سوی پذیرش و یا ناپذیرایی یک گروه سوق میدهد. ج) قوممداری: اگر برتری سرچشمه گرفته از احساسات تعلق به گروه، انسان را به این باور کشاند که نظریات و آراء آنان و اندیشه و فلسفهی گروه خودی برترین نوع اندیشه و بینش است، انسان دچار قوممداری شده است، چرا که خود و قوم خود را مدارا، محور و ملاک ارزشها میداند. د) نابرابرگری:
چنانچه افراد یا گروههایی که دارای شرایط و امتیازات مساوی هستند به یکگونه ارزیابی نشوند و با توجه به گرایشات از پیشفرض شده با آنان برخورد شود، این برخورد بر پایهی نابرابرگری یا تبعیض بوده است.
- شناخت علمی پس از شناخت اجتماعی و از درون آن برمیخیزد. در شناخت اجتماعی انسان فرا میگیرد که چگونه دیگری را به مانند واقعیت انسانی شبیه به خودش و نه صرفا به عنوان موجودی فرهنگی، به وارسی و بازبینی گیرد. مهمترین شاخص در شناخت علمی، «تجربهی استقرایی» و «آزمایش» است که فرد و یا گونهی آدمی بایستی در قضاوتهای خود آنها را مبنا قرار دهد.
- بنابر قانون تقابل، شناخت علمی هنگامی آغازه میگیرد که آدمی از نادانستهها روی برتافته تا به دانستن و شناخت روی آورد. نادانشی موقعیتی مسئلهای است که فرد در آن آرام نمیگیرد. پس با دانشی نسبی و پیشین از تجربهی موقعیت تازه، به ساخت فرضیههایی میپردازد و از آن پس در پی جمعآوری دادهها، تحلیل آنها و سپس استنتاج بر میآید و سرانجام با اخذ ملاکها و مختصات لازم روایی و اعتبار، به
مرحلهی تعمیم میرسد.
- پوزیتویستها یا اثباتگرایان در این گمان هستند که سطوح پیشرفته و توسعه و ارزشهای حاصل شده در جهان نوین غرب ملاک جهانی درست فکر کردن و علمی نگاه کردن به جهان است. در صورتی که
اثباتگرایی یا پوزیتیسم حاصل باوری نادرست از این همانی Identification قائل شدن میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی و با ارزش تلقی نمودن علوم طبیعی به عنوان راهبر علوم، تنها پرچمدار نوعی باورهای
قوممدارانهی غربی میتواند محسوب شود.
- دانشمند و یا جامعهی طبیعتگرا و مشاهدهگرا، با توجه به همان عینیتهای حاصله از مطالعات و
دادههای فراهم شده از پژوهشهای پیدرپی، به وارسی روابط منطقی عناصر واقعیت پرداخته در پی کشف نظام قانونمند هستی پنهان، در پشت دادههای پراکنده عینیتهای جدا افتاده برآمده و با «استنتاج» از کلیهی مقدمات به چشماندازی فلسفی که تبیین کنندهی امور واقعی است، دست مییابد. در اینگونه از معرفت اگرچه فرد موفق به مشاهدهی مستقیم و آزمایش بلاواسطه نمیشود، ولی هیچکدام از استدلالها و استنتاجهای وی نقیض مشاهدات و دادههای عینی و آزمایش شدهی وی نیستند، بلکه گامی فراتر از مشاهدهی مستقیم و فراسوی آنها است. در اینگونه، تفکر منطقی بر اساس مطالعات و دادههای شناختی علمی و توسط «تجربهی استدلالی» به «شناخت فلسفی» گام میگذاریم.
- هرگاه تفکر فلسفی توانست از حصار تفکر عامیانه و عادتی رها شود و شناختها ی اجتماعی، علمی و فلسفی را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد و به ژرفای هستی نظر افکند، به جایگاهی از پرسشها و مناظر بدیع و تازه میرسد که پاسخ به آنها از طریق هیچیک از شناختهای پیشین ممکن نخواهد بود. این پرسشها همگی پیرامون چگونگی دستیابی به ژرفای رابطهها میباشد. در اینگونه از شناخت احساسهای ریشهای و عمیقی میان انسان و هستی، ارتباطی مرموز برقرار میکند که تنها میتواند با تجربهی حسی فهمیده شود و به زبان نماد و هنر بیان شود و گونهای از «شناخت هنری» را موجب گردد.
- شناخت بلاواسطه به حقایق، رموز و نهادهای بنیادین هستی را میتوان شناخت بیواسطه، مشاهدهای یا گوهرین دانست که با یاری تمامی واقعیت جسم و جان شدنی میشود. به نظر میآید تمام شناختهای گونهگون ناگزیر در این سطح تقابل میبایستی حضور پیدا کنند تا مقدمات پرسشها تکمل شود. جامعهی انسانی نیز زمانی میتواند به گوارایی شناخت گوهرین دست پیدا کند که پس از پیراستن جامعه از ساخت هنجارهای عادتی و گسیختن از عادات قوممدارانه، به روالی از کنش و تفکر منطقی دست یازد و با کشف واقعگرایانهی هستی و پردازش فلسفی دادههای اجتماعی، علمی، فلسفی و هنر آدمی «بودن»Tobe، سرانجام با درک طبیعی و بیواسطه واقعیت، و البته از راه یگانگی با گیتی و طبیعت، و نه سلطهی بر آن، توانمند شود.
فصل هشتم: چيستي جامعهشناسي شناخت
- تقابل معنيدار هر چيز، آن دسته از مفاهيمي هستند كه چيزي را در سطوح معاني مترادف در هر گام بررسي، محدودتر به قلمرو مطالعه ميكند.
- چيزهايي كه موضوع شناخت جامعهشناسانه قرار نميگيرند شناختهايي ذهني هستند كه نميتوانند موضوع قابليتهاي سهگانهي علمي قرار گيرند (اندازهگيري، سنجش و وارسي).
- شناختي كه قابليتهاي سهگانهي علمي موجود در قلمرو علوم رفتاري را داشته باشد ميتوان موضوع جامعهشناسي شناخت دانست.
- جامعهشناسي مطالعهي تبلور رفتاري در گروههاي بشري است، و نه در افراد، به ويژه گروههايي كه
فعاليتهاي آنها در سازمانهاي اجتماعي و بر اساس نظام تصميم اجتماعي كار ميزان شده باشد، و نه هر نوع ديگر تبلور رفتاري كه عموماً در روانشناسي مورد مطالعه قرار ميگيرد.
ديالكتيك همفراخواني در نظريهي گورويچ است. بدين ترتيب هيچكدام
از اين دو قلمرو بدون فهم متقابل آن ديگر، قابل فهم نخواهند بود، و در اين حد هم نكتهي چندان متفاوتي در آثار بزرگاني چون ماركس، دوركهيم، وبر سيمل ديده نميشود. به اين معنا نه علمي به نام روانشناسي محض وجود دارد و نه علمي به نام جامعهشناسي ناب. به تعبير گورويچ نه روانشناسيگرايي درست است و نه جامعهشناسيگرايي. پاسخ گورويچ، ضمن كاذب خواندن اينگونه اشكال و صورتهاي جامعهشناسي يا روانشناسي، در اصطلاح «جامعهشناسي ديالكتيكي» وي متبلور است.
- تفاوت ميان روانشناسي و جامعهشناسي، در انتخاب حجم ساختاري بودن موضوع مورد مطالعه تعريف شده است: يعني در روانشناسي فرد، گروه و روابط گروههاي سازمانيافتهي ناساختاري مورد مطالعه قرار ميگيرند ولي در جامعهشناسي فرد، گروه، نهاد و روابط ساختي–سازماني به نسبت تقسيم اجتماعي كار بررسي ميشوند.
- شناخت در تعبيري كه رويكرد اثباتي ارائه ميكند كميگرايانه تعبير شده است. اين رويكرد ظاهراً تنها مطالعات در حال و عددي را مجاز به ورود در قلمرو جامعهشناسي ميداند، ولي مطالعات گذشتهاي با
رويكرد تاريخي را غيرعلمي تلقي ميکند. بديهي است كه با اين نوع تعريف، هيچگونه مطالعهي علمي جامعهشناسي نسبت به گذشته نخواهيم داشت. نگاهي مختصر و كوتاه بر تاريخ جامعهشناسي نشان ميدهد كه بنيان اصلي جامعهشناسي مدرن كه دست كم از نظر گيدنز ميتوان آنرا در سه نظريه پيدا نمود، يعني نظريههاي ماركس، دوركهيم و وبر، بهطور گستردهاي بر اساس رويكرد تاريخي نهاده شده است. بهنظر، ستون چهارم جامعهشناسي يعني جرج هربرت ميد نيز اغلب مشاهدات خود را با دادههاي تاريخي قوام بخشيده است.
- مشاهده ميتواند به معناي ديدن رفتار يا شاخصهاي رفتاري به صورت اعداد و ارقام در مطالعات آماري يا به صورت دادههاي خبري در متون تاريخي باشد. به اين ترتيب عدد، رقم، شماره، تصوير، لالايي، حَكَم و مَثَل، روايات، نمايش، تعزيه، آهنگ و ملودي، مناسك و مراسم، ظروف، لباس، پرده و بسياري ديگر از
پديدهها و دادههاي موجود در متون مختلف تاريخي و آثار بر جاي ماندهي باستانشناختي و فرهنگي
ميتوانند به مشاهده در آيند.
- كوزر: جامعهشناسي معرفت را در معني گستردهي آن ميتوان شاخهاي از جامعهشناسي تعريف كرد كه رابطهي ميان فكر و جامعه را بررسي ميكند. جامعهشناسي معرفت ميكوشد تا به مرتبط ساختن ايدههاي تحت مطالعه، يا مجموعههايي اجتماعيتاريخي بپردازد و در درون و در چارچوب آنها ايدههاي مزبور توليد و محقق ميشود.
- استر: جامعهشناسي معرفت به بررس روابط ميان مقولات فكر، دعاوي معرفتي و واقعيت اجتماعي
ميپردازد، روابطي كه كارل مانهيم آنها را نسبتهاي هستيشناختي فكر مينامد. جامعهشناسي علم نيز به عنوان يك رشتهي فرعي از جامعهشناسي معرفت، در مورد ويژگيهاي علم تحقيق ميكند.
- مرتن: جامعهشناس معرفت يا جامعهشناسي شناخت با اين فرض مشخص پا به عرصهي وجود نهاد كه حتي حقايق نيز به لحاظ اجتماعي قابل توضيح هستند و با جامعهاي تاريخي كه در آن پديدار شدهاند، مرتبطاند.
- جامعهشناسي شناخت ميتواند مطالعهي «تبلور رفتاري شناخت بشري» جوامع موجود يا گذشته در نمادهاي فرهنگي مادي يا نامادي مثل نمادهاي رفتاري، رقمي يا عددي، تصويري، روايتي، نمايشي، موسيقايي و غيره دانسته شود. بررسي تفكرات، انديشهها و نظريات جامعهشناختي بدون توجه به شرايط اجتماعياقتصادي و ويژگيهاي تاريخي و شرايط و موقعيتهاي مهم، ناشدني و سادهانگارانه خواهد بود. توجه به اين رابطه مهمترين نكتهاي است كه جامعهشناسي شناخت يا معرفت به آن ميپردازد. شناخت در حالت پختگي به معناي دانستن و بازشناختني واقعگرايانه و درست هر چيزي است، يا به تعبير كه: «آگاهي چيزي درست و واقعي است، كه به گونهاي اجتماعي آفريده شده، و ما آنرا دريافت ميكنيم».
- برگر و لوكمان: علاقهي شلر به جامعهشناسي شناخت و به مسائل جامعهشناختي، حادثهاي گذاران در دوران زندگي فلسفي او بود. هدف نهايي وي پايهگذاري انسانشناسي فلسفياي بود كه از حدود مرز نسبيت ديدگاههايي كه داراي تعين خاص تاريخي و اجتماعي باشند فراتر رود. جامعهشناسي شناخت به عنوان وسيلهاي در جهت اين هدف خدمت ميكرد كه دشواريهايي را كه نسبيگرايي مطرح ميكرد از سر راه بردارد تا اجراي كار واقعي فلسفي امكانپذير شود.
- نسبيگرايي شلر به گونهاي همان ويژهگرايي تاريخي است كه بوآس نيز بر آن پاي ميافشرد، و هم به گونهاي كه بايستي تمامي گونههاي شناخت، علمي يا ايدهئولوژيك و يا اسطورهاي را بررسي كند. در معناي يكم، شلر معتقد است گونههاي مختلف شناخت را بايستي به نسبت ويژگيهاي هر گروهي سنجيد. به نظر مرتن در معناي دوم، شلر بر آن است كه: جامعهشناسي معرفت صرفاً وظيفهي دنبال كردن مباني
هستيشناختي حقيقت را ندارد، بلكه بايد مباني مزبور را براي توهمها، خرافات و اشتباهات اجتماعي و اشكال فريب نيز بكاود. در همين معنا شلر هفت گونهي معرفت كه به نظر مرتن قابل بررسي تجربي نيستند را دستهبندي ميكند: 1- اسطوره و افسانه، 2- معرفت مضمر در زبان طبيعي عاميانه، 3- معرفت مذهبي،
4- انواع اساسي معرفت عرفاني، 5- معرفت فلسفيمتافيزيكي، 6- معرفت انساني رياضيات، 7- معرفت تكنولوژيكي.
- به نظر ميرسد بهترين شيوه براي تعريف وظيفه و قلمرو جامعهشناسي شناخت دنبال كردن مدل تحليلي ديالكتيكي است كه ما را به بازخواني همفراخوانيهاي اصلي در هر واقعيت اجتماعي فرا ميخواند.
- از نظر برگر و لوكمان، ماركس و سپس نيچه و ديلتاي بايستي از تأثيرگزاران مهم بر سرنوشت دوران آغازين جامعهشناسي شناخت به شمار آيند.
- كمي پس از كارهاي شلر، مانهيم با انتشار كتاب «محافظهكاري» در سال 1925 و سپس با انتشار كتاب «ايدهئولوژي و يوتوپيا» در سال 1928 دومين كسي بود كه بهطور رسمي در قلمرو جامعهشناسي شناخت وارد شد و با كاربرد اين عنوان در قلمروي نزديكتر به جامعهشناسی اقبال عمومي جامعهشناسان را به اين رشته برانگيخت. اگر قول مانهيم را در تعريف جامعهشناسي شناخت مقياس قرار دهيم تعريفي به دست
ميآيد كه بر اساس آن جامعهشناسي شناخت موظف به بررسي، تجزيه و تحليل و فهم رابطههاي متقابل ميان وجود اجتماعي انسان و شناخت و آگاهي او است. به ديگر سخن، مانهيم سعي ميكند نخست
جامعهشناسي شناخت را به لحاظ جامعهشناختي تعريف نموده و سپس آنرا از تعاريف فلسفي و تاريخيگري پيشين جدا سازد. بنابراين توضيح ميدهد كه: جامعهشناسي شناخت به عنوان نظريهاي جامعهشناختي در صدد است تا روابط ميان شناخت و وجود اجتماعي را تحليل كند، و به عنوان پژوهشي تاريخيجامعهشناختي درصدد است تا صورتبنديهايي كه این روابط در گسترش هوشي و فكري بشري به خود گرفتهاند را دنبال كند. به روشني پيدا است كه در قلمرو پويايي و ايستاييشناختي شناخت، پژوهشگر جامعهشناس نه با شناخت فينفسه، به عنوان پديدهاي ذهني، بلكه به عنوان واقعيتي عيني كه متبلور و متجسم در اعيان و اشكال قابل «اندازهگيري، سنجش و وارسي» است برخورد خواهد داشت.
- تاكيد مانهيم بر ايدهئولوژي، به ويژه مفهوم عام ايدهئولوژي، كه معنايي نزديك به مفهوم آگاهي كاذب ماركس يا فريب پندارگرايانهي نيچه داشت موجب شد تا برخي با موضعگيري بر سر اين نكته كه وظيفهي جامعهشناسي شناخت بررسي آگاهي به معناي واقعي آن، و نه تنها آگاهي كاذب است، از رويكرد مانهيم پرهيز نمودند.
- برگر و لوكمان به عنوان نظريهپردازان اخير تعريف خود از جامعهشناسي شناخت را با رهيافت شوتز آغاز نموده و پسانگاه رويكرد خود در جامعهشناسي شناخت را كه ريشه در چند پارادايم نظري دارد مشخص ميكنند. آنها برآنند كه بازتعريف خود از جامعهشناسي شناخت را مرهون آلفرد شوتس هستند كه بيش از هر كسي، توجه پژوهندگان به جامعهشناسي شناخت را به ساختار واقعيت و ساختار زندگي روزانه بر
ميگرداند. پسانگاه در بيان ريشههاي رويكرد نظري خود به چند ريشهي نظري مهم در كارشان اشاره
ميكنند: ماركس، وبر، دوركهيم، شوتس، ميد و بلومر.
- مهمترين نكته در جامعهشناسي شناخت پيدا كردن ريشهها و سرچشمههاي شناخت است: مهمترين پرسش مهم، پايدار و ديرينهي جامعهشناسي اين بوده است كه آگاهي از كجا سرچشمه ميگيرد. مرتن در پارادايم پيشنهادي خود از آن به عنوان مبناي وجودي يا هستيشناختي نام ميبرد كه به دو دستهي اجتماعي و فرهنگي بخشپذير هستند. به نظر ميرسد بهترين رويكرد در جامعهشناسي شناخت براي پيدا كردن اين سرچشمهها آن است كه در تحليل ديالكتيكي عناصر ذهني و عيني پديد آورندهي آگاهي بررسي و بازنگري شوند. يعني بايستي رابطههاي ميان پارههاي ذهني تمدن و فرهنگ يا علم و يا فلسفه، و پارههاي عيني آن، يعني جامعهي تاريخي و شرايط اقتصادي و اجتماعي بررسي شوند.
- سنخ آرماني ذهنگرايي: برخي از جامعهشناسان در تفسير و تبيين وقايع و رخدادهاي اجتماعي به دنبال علت، عامل و يا متغيرهاي مستقلي هستند كه مربوط به ذهن يا شناخت و پندار انسان و يا پندار جمعي و يا تاريخي يك جامعه ميشوند. جامعهشناسان ذهنگراي، يا پيروان سنت ايدهآليسم يا پندارگرايي در
جامعهشناسي، البته اصالت ذهن را به معناي جامعهشناختي آن، و نه به معناي فلسفي آن، ميپذيرند. آنها معتقد هستند كه ذهن بر عين مسلط است. به عبارتي، انديشه، فرهنگ و ميراث ذهن، يا توان هوشي و پنداري تاريخي و جمعي انسان تعيين كنندهي ويژگيهاي تاريخي هر دوراني در جامعه است. كنت، نمونهاي از طرفداران اين سنت نظري است.
- سنخ آرماني عينگرايي: اين دسته در فرآيند تبيين و تفسير وقايع و رخدادهاي اجتماعي به دنبال علت، عامل و يا متغيرهاي مستقلي هستند كه در خارج از ذهن انسان و مستقل از آن رشد يافته است. به بياني ديگر، پيروان اين سنت نظري يا واقعگرايان، براي عين يا موضوعي خارج از ذهن ويژگي تعيينكنندگي قائل هستند. اين گروه معتقد هستند كه عوامل عيني، مثلاً تكنولوژي، خاصيت تعيينكنندگي دارد. منتسكيو، از پيشپردازان علم جامعهشناسي، از جمله كساني است كه اغلب امور اجتماعي را با عوامل جغرافيايي و روحيهي عمومي، مسائلي نظير بومشناسي و جغرافيا، قابل تبيين ميداند.
- ديالكتيكگرايي عواملگرايانه: نظريهپردازان اين سنت نظري به تأثير متقابل ذهن و عين معتقد هستند. ديالكتيكگرايي عواملگرا جامعه را حاصل رابطهي متقابل ذهن و عين ميداند، ولي انسان را نيز در بند اين رابطهي متقابل درگير، و تعيين شده تعبير ميكند. اين پارادايم قدرتي براي انسان، كه بتواند با آن خود را از موقعيت به درآورده و خود را در روبهروي موقعيت قرار دهد، قائل نيست. نظريهي اسپنسر و دوركهيم
نمونههايي در اين نوع مطالعاتي به شمار ميآيند.
- ديالكتيكگرایي تفسيرگراي: در اين ديدگاه، نه ذهن تعيينكننده است و نه عين. به عبارت ديگر، نه عين تعيينكنندهي ذهن است و نه ذهن تعيينكنندهي عين. در اين پارادايم نظري مهمترين اصل، مردود تلقي كردن تعينگري هرگونه عامل يا متغير، اعم از عوامل ذهني و عيني است، ضمن اين كه هستي و رابطهي متقابل هر دو پاره و يا هر دو لايه از واقعيت، يعني پاره يا لايههاي ذهني و عيني، نيز در فرآيند تحليل به شمار ميآيند. در رابطهي متقابل اين دو لايه از واقعيت، مهمترين اصطلاح جامعهشناختي نظري كه براي توصيف واقعيت تفسير انسان تاريخي ساخته شده است، اصطلاح كنش اجتماعي توسط وبر، سيمل و ميد و اصطلاح كنش پيوسته توسط بلومر است، كه بايستي با معناي نظريهي «كنشسازي» يا «برسازي كنش» وي فهميده شود. نظريهپردازان اخير نيز كه كوشش كردهاند تا روابط حساس ميان كنش آدمي و ساخت اجتماعي را به درستي ارزيابي كنند در اين پارادايم نظري قرار ميگيرند: گيدنز با نظريهي ساختسازي، هابرماس با نظريهي كنش ارتباطي، بورديو با نظريهي سرمايهي فرهنگي و فوكو با نظريهي علم به مثابهي قدرت. البته اين پارادايم قرار دادن اين دسته بايستي با تفاوت حساسي كه ميان نوع نگرش تفسيرگرايي اروپايي و آمريكايي وجود دارد انجام شود.
ادامه دارد...
عنوان «یادداشت های عابرپیاده» را از نام ستونی در مجله «راه نو» که در اواخر دهه 70 شمسی منتشر می شد گرفته ام. به عنوان تحصیلکرده و دانشجوی رشته جامعه شناسی همچون یک عابرپیاده (نه سواره) قصد دارم از کنار مسائل پیرامون خودم اعم از مسائل خانواده، محله، شهر، کشور و جهان کمی با تامل تر عبور کرده و تا آنجایی که امکان (مادی و غیرمادی) دارد در آن بیندیشم. آنچه در این وبلاگ می آید بخشی از فعالیت های علمی و برخی از تاملات شخصی و همچنین بخشی از تجربیات دیگران است.