خلاصه کتاب جامعه شناسی دینی در شرق باستان - قسمت اول
خلاصه کتاب جامعهشناسی دینی در شرق باستان
اثر: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی
بخش نخست: جامعهشناسی تاریخی شرق
فصل یکم: رویکرد نظری
- جامعهشناسی دین شاخهای از دانش جامعهشناسی است، یا به سخنی دیگر، جامعهشناسی دین عبارت از: 1- آن پاره از معرفت بشری ( شامل نظریههای جامعهشناختی) است که با به کار بستن 2- روشهای پژوهش علمی (که در تمامی شاخهها از شاخصهای اختصاصی برخوردار است) در جهت بررسی و مطالعهی 3- اعیان و موضوعهای خاص جامعهشناختی از قبیل سازمانها و نهادهای دینی، روابط و ساختار سنتی دینی، تغییرات در ساختار فرهنگی و هنجارهای دینی، حلقههای ارتباط میان فرهنگ و ساختار دین و جامعهی محیط بر آن تلاش میکند. جامعهشناسی دین یکی از شاخههای مسلم و از پیش شناخته شدهی جامعهشناسی است.
- جامعهشناسی دین نه تنها به این دلیل موجودیت دارد که مطالعهی نهادها و سازمانهای دینی وظیفه و کار جامعهشناس است، بلکه به این دلیل نیز شاخهای مسلم از علم جامعهشناسی است که هیچ جامعهای یافت نمیشود که در آن دین یافت نشود و هیچ دینی نیز یافت نمیشود که بر رفتار گروهی و هنجارهای فرهنگی سیطره نداشته باشد.
- به نظر بارنارد و اسپنسر شاخه جامعهشناسی
دین و به ویژه انسانشناسی دین که بر محور مطالعات دورکهیم استوار بود و دین را به
عنوان عناصر نابخردانه و پیشامدرن در هر جامعه مورد بررسی قرار میداد از نیمهی
سده بیستم با بازنگری پژوهشهای وبر در ادیان جهانی، مثل اسلام، بوداگرایی و مسیحیت،
از
رویکرد نخستین دورکهیمی جدا شده و دین را نیز بخشی از جامعه و به عنوان نهادی
میان دیگر نهادها به شمار آورد.
- انسانشناسان نیز هرگاه درصدد مطالعهی
باورها، ارزشهای فرهنگی، آداب و مناسک دینی و بررسی
جهانبینی و ایدئولوژی جوامع برمیآیند، به برداشتی مشترک با جامعهشناسان میرسند.
هر دو گروه مشروعیت بررسی نهادها و سازمانهای دینی را از این نظرگاه مهم و لازم
میدانند که این کنشهای مشترک توسط گروهی و یا جامعهای مشترکاً باور و عمل میشوند.
همین باور و کنش مشترک است که جامعهشناسان و انسانشناسان را ناگزیر از مطالعهی
واقعیتهای دینی مینماید. در متون انسانشناسی فرهنگی نیز بررسی نظام باورها و
ایدئولوژی را به ناگزیر به عنوان بخشی از مطالعات فرهنگی قلمداد
میکنند.
- وبر در چشمانداز خاص تفهمی خویش جایگزینی
مشروعیت یا مقبولیت عقلانی– حقوقی به جای
مقبولیت سنن (و باورهای دینی) را نوآمدی مبارک در تاریخ فهم آدمی به شمار میآورد
و بنیان
جامعهشناسی معرفتی خویش را بر شالودهی جامعهشناسی دین، به صورت همفراخوانی فهم
دینی و ساخت اقتصادی اعم از شیوه تولیدی، ساخت قشربندی، پایگاه اجتماعی و روابط و
الگوهای سازمانی قرار دارد. مهمترین کار او در جامعهشناسی دین کتاب معروف وی «اخلاق
پروتستانی و روح سرمایهداری» بود، که اریک فرم صورت گسترشیافتهی آنرا در کتاب «گریز
از آزادی» طراحی نمود.
- جامعهشناسان مایل بودهاند این تصور
را تائید کنند که آدمی اگرچه در عصر مدرن دین را به مانند
راهکاری روانی برای مدیریت زندگی خود به کار میبرد و صورتهای سازمانی آنرا در
شکل نهادهای اجتماعی (Social institution) برای پاسخ
به نیازهای جمعی تجربه میکند، اما دیگر نتوانست آنرا به عنوان نهادی سیاسی
بپذیرد.
- جامعهشناسی دین، امروزه در آخرین سالهای چرخش قرن، به آرمانهای اثباتگرایانه و عواملگرایانه جامعهشناسان سدهی نوزدهم پشت نموده و بدون دخالت ذهنی و پیشگرایشات فلسفی وابسته به عصر سرمایهداری، درصدد است که مطالعهی رفتارهای گروهی و هنجارهای فرهنگی ساختارهای دینی را در تمامی اشکال ایستاییشناختی و یا پویاییشناختی آن مورد بررسی قرار دهد. در این راه جامعهشناسی دین نه قصد دارد خدا را از پهنهی زندگی واقعی مردم، و نه تنها به دلایل جزمگرایانهی فلسفی، خارج نماید، و نه مایل است از پیش این فرض عواملگرایانه را بپذیرد که دین ناشی از جهل، محرومیت، حاکمیت طبقاتی و یا بیماریها و اضطرابهای روانی است. بلکه برعکس، جامعهشناسی دین مایل است واقعیتهای دینی را، همانگونه که هستند، و نه آنگونه که در قالبهای ایدئولوژیک جامعهشناسی تخمیر شدهاند، مطالعه کند. جامعهشناس دین نه الزاماً خدایگرای و نه به ناچار ناخداگرای است. جامعهشناس دین، جامعهشناس ساخت، سازمان و فرهنگ دینی است، بدون آنکه دینگرایی را از پیش محکوم یا تمجید کند.
- جامعهشناسی دین سعی دارد تا موضوعهای دینی را به عنوان موضوعها و اعیان خارجی مورد بررسی و مطالعه قرار دهد و در تبیین آنها با به کار بستن روشهای علمی بکوشد، در صورتی که جامعهشناسی دینی تلاش میکند موضوعهای اجتماعی – و نه صرفاً دینی– و اعیان جامعهشناختی را با به کار بستن روشهای علمی ولی در قالب و چارچوب مکتبی یک دین خاص بسنجد و نقد و بررسی بنماید.
- در جامعهشناسی دینی، به عنوان نظریهای جامعهشناختی، اصول موضوعهی نظری، روش علمی مشخص و متداول در دانش جامعهشناسی و نیز موضوعات قابل مطالعه در جامعهشناسی مادر یا جامعهشناسی عمومی، مثل دیگر شاخهها مورد تاکید قرارمیگیرد، اما اصول موضوعه در نظریههای دینی از کتب دینی و علوم متداول، هر زمان گرفته میشود. بنابراین انواع شاخههای جامعهشناسی دینی چون جامعهشناسی اسلامی، بودایی یا مجوسی نیز میتوانند پدیدآید.
فصل دوم: نظریهی جامعهشناسی تاریخی دین
- با کنکاشی در نظریهی جامعهشناسی تاریخی دین، رابطهی تاریخی میان علم و دین، یا شناخت و آگاهی آدمی در تبیین واقعیت را، میتوان در پنج دورهی زیر بازشناسی نمود:
1- دورهی اساطیری و آغاز تاریخ اجتماعی، دوران کوچروی و نیمه یکجانشینی.
2- دورهی باستانی و آغاز یکجانشینی.
3- دورهی میانی، یا آغاز خانهنشینی دین به عنوان نهادی سیاسی.
4- دورهی تناقض علم و دین.
5- دورهی یگانگی تازهی علم و دین.
- تعریف انسان، جامعه و روابط متقابل آنها اولین مقولههای مورد بحث در هستیشناسی اکثر نظریههای جامعهشناسی است. هر کدام از ادیان مورد مطالعه جامعهشناسی میبایستی به هر کدام از این قضایا، مفاهیم و اصول جامعهشناسی و عناصر ابزاری و ملزومات آنها پرداختهباشند. هر قدر میزان توجه یک دین به موارد مذکور بیشتر باشد آن دین به همان نسبت دارای اهمیت جامعهشناسی بیشتری است، یا به زبان دینی، مجموعهی کاملتری از دستورات شریعت و طریقت را در بر دارد، زیرا که در توضیح و تبیین مجموعهی اجتماعی شالودههای نظری و روانشناختی کاملتری را ارائه نموده و به همین دلیل جوامع پیچیدهتری را نیز میتواند توضیح دهد.
- تعریف انسان به معنای انسانشناختی آن، به این معنا توجه دارد که آدمی را در واژهشناسی دینی بایستی فراتر از مرزهای جنسیت، ملیت، قومیت، نژاد، یا دیگر تفکیکیافتگیهای ساختاری و زمان– مکانی، مثل شهری یا روستایی یا سنتی یا مدرن تعریف نمود. با چنین رویکردی به نظر میآید تمامی ادیان انسان را کنشکننده تعریف میکنند، زیرا انسان را در برابر خداوند مسئول به شمار آورده و در روزگار پسین قرار بر بازخواست از او قطعی است.
- در فرهنگ دینی فرهنگ گفتمان انسان و خدا، یعنی گفتگوی بیواسطهی خدا و انسان، به عنوان دو مخاطب هم وزن به معنای معرفتشناختی و نه هستیشناختی، ویژگی اصلی به شمار میآمده، حتی اگر به شکی از طرف ابراهیم به خداوند برسیم یا نقدی تند از ملائکه در باب جانشین قرار دادن آدمی، باز خداوند حکیم و صبور را میبینیم که قصد فهمانیدن را دنبال میکند، بدون هیچ تنبیهی. اما در فرهنگ دینمداری، به ویژه به دلیل ساخت قشربندی، حقوق شهروندی گفتمانی به حقوق قشربندی آمریت پدرسالاری تغییر مییابد.
- فرآیند روابط متقابل میان فرهنگ و ساختار در هر جامعهای را از طریق سازوارههای قشربندی آن جامعه میتوان مطالعه نمود. این ساخت نهادی در ادیان تاریخی، عموماً از یک رهبر یا شورای رهبری، سپس گروه کارگزاران اجتماعی تحت نظارت راهنمای منصوص تشکیل میشود که ما در طرح قشربندی خود این رابطه را در دو شکل آرمانی طبقهی فرادستان و فرودستان و قشرهای درونی هر کدام نشان دادهایم.
- سلسله مراتب اجتماعی در طبقهی فرادست: قشر اول در ساخت سلسله مراتب اجتماعی جوامع دینی جانشین، خلیفه (امام، راهنما، شیخ، قطب، نبی، ولی، وصی، مقلد و ...) یا هر نمایندهی منصوب و منصوص است که عموماً در هر دینی، بنا بر نظر کتب دینی، در هر زمان تنها یک نفر در چنین پایگاه یا مرتبتی قرار میگیرد. قشر دوم نمایندگان، مشایخ و مجازین راهنما هستند که از طریق نصب و یا نص صریح (گفتاری یا نوشتاری) برای کارکردهای اجتماعی مختلف توسط راهنما برگزیده میشوند. قاعدهی منصوص یا منصوب بودن راهنما یا نمایندگان آنها بنابر سنت کتب دینی و سنت پیامبران شناخته شده است.
- سلسله مراتب اجتماعی در طبقهی فرودست: قشر اول، گروه باورمندان، و یا مومنیناند که اطاعت و پیروی از رهبری جامعه و دنبال کردن کارکردها و اهداف اجتماعی سرچشمه گرفته از فرهنگ جامعه مبتنی بر اصول شریعت را پذیرفته، و در شکل ساختاری آن، یعنی نظام شریعت و طریقت، به ایفای نقشهای اجتماعی مشغولاند. این گروه همیشه کمترین جمعیت را در برداشتهاند، همانگونه که پیروان لوط(ع)، نوح(ع)، ابراهیم(ع)، و یا بازماندگان موسی(ع) در برابر بتپرستان و ... همیشه اندک بودهاند. قشر دوم گروه ناباورمندان یا کافران هستند که در برابر هر نظام اجتماعی میتوانند گروههای قابل توجهی را تشکیل دهند، حتی به شکلی که در اکثر جوامع در برابر قشر باورمند بسی فعالترند. برای مثال در جامعهی زمان هر پیامبری باورمندان به مراتب کمتر از ناباورمندان فعالیت آشکار مینمودند، همانگونه در قرآن اشارات متعددی در این باب آورده شدهاست. قشر سوم بیباوران هستند. بیباوران در حقیقت اکثریت جامعه را تشکیل میدهند عبارت از گروههای گونهگون اجتماعیاند که در عین عمل نمودن به ارزشهای فرهنگی، نه به ارزشهای جامعه باور دارند و نه در برابر آنها موضعی خاص اتخاذ میکنند.
- در مطالعهی جامعهشناسی دین نخست به شناخت بیشتر هرم
سلسله مراتب اجتماعی در قشربندی اجتماعی هر دینی پرداخته و بینش آن نسبت به این
هرم جستجو میشود. بنابراین نخست رابطهی میان عناصر مهم در قشربندی و روابط میان
آنها بایستی بررسی شود. ولی از آنجایی که راهنمای دینی
میبایستی به درجات مشخصی از معرفت رسیده باشد، انبوه مردم نیز در درک این سلسله
مراتب میباید به معرفت متلازم یا همفراخوانی برسند، تا تناسب دیالکتیکی ساخت
اجتماعی برقرار شود.
- دین و علم جامعهشناسی به یک دلیل بزرگ، همیشه بیشترین یگانگی متقابل را داشتهاند، زیرا در هر دو یک وظیفهی اصلی و یک کارکرد مهم موجود بودهاست: تشخیص و معرفی جامعهی سالم از ناسالم، نقد جوامع سالم، و نشان دادن الگوهای جامعهی سالم و راههای رسیدن به آن. در این زمینه انسانشناسان پیش از جامعهشناسان به دادههای بلاواسطه دست یافته و اشارههایی روشنتر ارائه نمودهاند.
- علم نه متعلق به سدهی نوزدهم و نه به جامعهی غرب دوران
بورژوازی، بلکه متعلق به بشر در تمام
پهنههای تاریخ است. هیچ جامعهای، برخلاف نظریهی تراوشگرایان، ناگزیر از تقلید
یا گرفتن از جوامع دیگر نیست.
- هرگاه در تاریخ جوامع، دگرگونیهای اساسی تحولی
بنیادین را به وجود آورده و در میان عادات فرهنگی و مرور تاریخی فرهنگهای مسلط،
به ناگهان انقلاب و یا نهضتی را پدیدآورده، برای دورهای، هر چند گذرا، انسان شاهد
دگرگونی شگرف و شادیبخشی بودهاست، شادی حیات و زندگی تازه، تولدی دیگر، و
تجربههای شگرفی از فراسو روندگی، و عشق به زندگی.
- در شناخت و بررسی جامعهشناختی دگردیسی دین بایستی به
چند تفکیک هشدارانه دست زد:
1- تفکیک نخست به فرآیند دگردیسی ادیان دینی به ادیان اسطورهای برمیگردد. با
مطالعهی دقیق تاریخ اجتماعی، میتوان دگردیسیهای پیاپی و مستمری را در ادیان
الهی به سوی ادیان اسطورهای مشاهده کرد. به نظر میآید پس از سپری شدن دورهی
آغازین هر انقلاب، جنبش یا دینی، گوهر پویایی جنبش، به تدریج با نهادینهشدگی،
مایههای «شدن» و حیات خود را از دست بدهد، و از این پس ائتلاف دین وحکومت برای
بقای خود از پوستهی ظاهری دین، اما برای اجماع اجتماعی، دست به تحریف دین میزند
و همین فرآیند اصلی دگردیسی ادیان الهی به اسطورهای و تقویت فرهنگ دینمداری را
ممکن میگرداند. 2- تفکیک دوم به تقابل اصول و مبانی فرهنگ دینی از یک سوی، و
فرهنگ دینمداران از دیگر سوی مربوط میشود. پس این شخصیتهای دینمدار بودهاند
که با لغزشهایی که هیچ ارتباطی با گوهر دین و فرهنگ دینی نداشته است فرآیند
دگردیسی کجروانهای را در ادیان دامن زدهاند. این لوترها بودند که تزلزل طبقاتی
قبل و بعد رسیدن به قدرت آنها موجب کجرویهای تاریخی آن هنگام دین شد، و نه
مقاومت عیسی(ع) در برابر ائتلاف قدرت و ثروت. 3- تفکیک میان بنیادها و نهادهای
دینی: دگردیسی ادیان را میتوان نتیجهی رشد و تغییرات در نهادهای دینی و دخالت
انسان دانست. به دیگر سخن بنیادهای دینی تغییر یافتنی نخواهند بود، زیرا شالودهی
هر دینی را پدید میآورند، ولی نهادهای دینی که کاربست همان بنیادها در جامعه است و
معمولاً به نام شریعت یا طریقت ادیان و یا آداب و رسوم دینی معروف هستند از دخالت
انسان و نسبیتهای فرهنگی بینصیب نیستند.
- بنیان ادیان الهی بر چهار نکته استوار شده است:
1- بنیاد پرسش که به صورت نهادی نماز، اوراد و دیگر اشکال عبادت در انواع ادیان نمودار میشوند،
2- بنیاد همیاری که به صورت نهادی خمس، زکات، انفاق، عشریه و ... در ادیان مختلف دیده میشود،
3- بنیاد همکاری که به صورت نهادی دفاع، جهاد و ... در ادیان مختلف دیده میشود،
4- بنیاد باور به راهبری معرفتشناختی انسانی راهدان، که بدون انجام این شرط چهارم، از نظر همهی ادیان، دیگر شروط نیز به تدریج به کجروی خواهند گرایید.
- مهمترین عناصر در نهادهای دینی که به شکل قواعد شریعت و طریقت ادیان ظهور کردهاند، اهدافی چون سعادت، رفاه، آزادی و استقلال بشر و آماده کردن هر روزهی آنها برای بندگی خدا و دوری از دریوزگی و اطاعت از سازمانها و افراد خلاف منافع بشری را دنبال کردهاند. در صورتی که هر چه جوامع دینی روی به سوی تکامل بیشتری گذاردهاند سعادت، رفاه، آزادی واستقلال بندگان خدا کمتر، قدرت ائتلاف دین و دولت قویتر، سازمانهای اداری و سیاسی روحانینمایان و حاکممردان گستردهتر و نشانههای سلوک الیالله ضعیفتر جلوه مینمودهاست، راهی بر خلاف مقصد شرایع و طرایق ادیان.
- به دنبال سوء استفاده از قدرت دین در اجماع مردم و یکسویه کردن جماعات متشتت، مهمترین آسیب جوامع دینی بروز و شیوع «جنگهای هفتاد و دو ملت» بود که کارکردی آشکار در جهت تحکیم ائتلاف ارباب ادیان اسطورهای و حکومتهای اشرافسالار در اشکال ادیان دگردیس شده داشت.
- به دنبال دگردیسی دینی، انبوه مردم یا از سر جهل و کمفکری و یا از روی عادت در برابر هنجارهای فرهنگی حاکم، به هر روی به همان تفسیر حاکم از دین که پدر و مادرشان نیز، و دیگر مردم هم بر آن باور سالها و نسلهایی زیستهاند، دل خوش میکنند و راضی به دینی که از سر عادت فرهنگی و گسترش نهادینههای اجتماعی و فرهنگی، به صورت دین «شناسنامهای» که تنها از سر برکت «فرزندزادگی»، و نه تحقیق، حاصل میشود مغرور و مشعوف از جهل خود هر که غیر از خود را بیدین و کافر میشناسد.
فصل سوم: معرفتشناسی جوامع شرقی
- بنابر تعبیر مید از سیر تحولات تاریخ، جوامع شرقی باستان از نوع جوامع «من اجتماعی» هستند که با «نقشگیری» به شیوهی «بازیهای کمتر سازمانیافته»، دورانی را میگذرانند که زیمل از آن به عنوان هندسهی اجتماعی دوگانه یاد میکند. در تحلیل پویاییشناختی وبری این جوامع در گذاری از ترکیبهای فرهمندانه و سنتی قرار میگیرند که از خلال دورههای پدرسالاری و اقتدار خاندانی سرانجام به دورهی نهایی سنتی، یعنی سلطانی، راه میسپارند.
- ساختار منش در جوامع قشربندی شده از
پگاه تاریخ، در انواع دیالکتیکهای تکمیلی، خلاق، قطبی، جبرانی، مفلوج و شناختی
مسیر و محمل تاریخ اجتماعی تقسیم کار را به نسبت تکامل
معرفتشناسی آن، از جامعهی بیطبقه و
پرهمیار ناگزیر به جوامع طبقاتی و کمهمیار کشانده است.
- جوامع «من اجتماعی» دوگانه یا سنتی به شیوهای که شالودههای جامعهشناسی مطرح شدهاند، بنابر تغییر معرفتشناسی، جوامعی از گونهی پرهمیار ناگزیر و کمهمیار هستند، که معمولاً فرآینداجتماعی شدن را در چارچوب منش اجتماعی خاص خود تجربه میکنند. منش اجتماعی، بنابر نوع معرفتشناسی هر جامعه و متناسب با نوع ساخت قشربندی آن جامعه، چارچوبی میشود که طبقهی فرودست و اقشار و عناصر داخلی آنرا در خدمت اهداف و خواستهای طبقهی فرادست و اقشار داخلی آن قرار میدهند، بیآن که آنها بدانند که به چنین خدمتی گماشته شدهاند. در صورتی که ساخت منش خلاق این رابطهی طبقاتی در خود را به ساختی آگاهانه و برای خود تبدیل میکند.
- جوامع شرقی با هر عنوانی که یاد شوند: دوگانه، سنتی، من اجتماعی و یا کمهمیار و پرهمیار ناگزیر، نشاندهندهی نظام اجتماعی و طبقاتیای هستند که معرفت قومی آنها در قوالب منش اجتماعی و آگاهی در خود و یا به تعبیر معرفتشناسی در قالب معرفت عامیانه گرفتار آمدهاست. این مشکل یا گرفتاری اجتماعی در تاریخ جوامع شرقی اگر چه به نماد استبداد شرقی معروف شدهاست، اما در انواع جوامع شرقی نمودهای کاملاً متمایزی را به وجود آوردهاست. جوامع شرقی باستان را از این نظر، به دو دسته تقسیم نمودهاند: یکی جوامع درونساخت و دیگری جوامع برونساخت. جامعهی چین، برای مثال، از نوع جوامع درونساخت و جامعهی ایرانی از نوع جوامع برونساخت به شمار میروند. روشن است که درون یا برون ساختی بودن این جوامع به چگونگی ساخت قشربندی و طبقاتی آنها مربوط میشود. به دیگر سخن، اگر اقشار اصلی در طبقهی فرادست و فرودست در جامعهای از ریشههای طبقاتی، نژادی، قومی، دینی و ملی مختلفی برخوردار باشند آن جامعه برونساخت تعریف میگردد. فرآیند تشکیل معرفت هر قوم و تمدنی هم در بستر فرایند اجتماعی شدن آن قوم و تشکیل منش آنها نیز در نظام تقسیم کار اجتماعی که مبتنی بر نظام طبقاتی آن جامعه است رخ میدهد.
- مشکل اساسی در جوامع آسیایی برونساخت آن است که اعضاء تشکیل دهندهی طبقهی فرادست، اختلافات عمیقی با طبقهی فرودست دارند، به شیوهای که در هیچ لحظهای احتمال رشد هیجانات و احساسات عاطفی بشری همیارانه–که نمونهی عشق عام است- در میان آنها به وجود نمیآید.
بخش دوم: جامعهی درونساخت، نمونهی جامعه چینی
فصل چهارم: تاریخنگاری چین
- تائو مهمترین عنصر دینی و هستیشناختی است که از نخستین روزهای تاریخ چین در این کشور جاری بوده است. تائو نشان دهندهی قوانین طبیعی و یا الهی جهان هستی و یا راه درست و روند سالم جهان اجتماعی است. تائو عنصر دیگری را در خود جای داده است به نام فرمان بهشتی، که کارکردی پویانگرانه دارد. بر اساس «فرمان بهشتی»، حاکم میانجیای میان بهشت و یا طبیعت و انسان، یا شاه و مردم، است.
- تفکر تائوگرایی بر این اصل بنیان داشت که جهان به وسیلهی هشت نوع قانون که هر کدام بر سه اصل استوار هستند هدایت میشود. هرکدام از این قوانین سه وجهی از سه خط تشکیل شدهاند. این خطوط برخی پیوسته و نشانگر اصل نرینگی یا یانگ و برخی شکسته و نشانگر اصل مادینگی میباشند. در دوگرایی عرفانی، یانگ نشانگر وجوه مثبت، فعل بارور، اصل بهشتی و آسمانی، روشنایی، گرما و زندگی نیز بود. در حالی که یین معرف وجوه منفی و اصل زشتی، تاریکی، سرما و مرگ بود.
- از مهمترین دلایلی که دودمان شانگ را در یگانگی و اتحاد تمام قبایل توانا ساخت، گونهای از سرشت دینی حاکم بر سلسله بود، که ویژگی ملی آن بر ویژگی محلیاش چیرگی زیاد داشت. بنابراین هنگامی که دودمان چو پس از شانگ آیینهای محلی را ارج نهاد، تخم ضعف سستی خویش را نیز میکشت.
- ادبای چین بنا بر قانون (طبیعی) هم برای تامین معاش و هم چون عرصهای طبیعی برای فعالیت، پیش از آنکه آموزگار و نویسندهای جدا از سیاست باشند، مردانی سیاسی بودند. ما خواهیم دید که این رابطه با سیاست برای پرورش ذهنی این قشر اهمیت خاصی را بازی میکرد. زیرا که این گرایش، اهمیت و انحصاری روزافزون یافت. فرصت رقابت امیران با ادبا در امپراطوری واحد روی به ضعف گذارد. ادبا و شاگردان آنها، برای اینگونه پستها به رقابت برخاستند، و این گسترش و پویش حاصلی جز دیدگاهی ارتدکسی و یگانه که با موقعیت آن زمان بخواند، نداشت. این دیدگاه همان کنفوسیوسگرایی بود.
- کنفسیوسگرایی در پی آن بود که وحدت و یگانگی را در میان مردم به شیوهای که با مقتضیات جامعه همخوانی داشته باشد، فراهم آورد. گرایش به وحدت، به گونهای درچین، تبدیل به یک سنت شده بود. شاید علاوه بر حرکت عمومی در تاریخ، حملات و هجوم قبایل متفاوت و شاید اقوام وحشی که در اطراف مرزهای چین، میزیستند و نیز احتمالاً تصور امنیت در ورای قدرتی پر عظمت، علل عمدهی گرایش روانشناختی این مردم به وحدت بود.
- تائو در اصل به معنی راه است، ولی در فرهنگ اصیل چین
برنظم طبیعی و اجتماعی و کمال کائنات و مسئولیت و قدرت انسانی اطلاق شدهاست. تائو
انعکاس فلسفی نظام اجتماعی چین است. نظامی که بر اساس آن، یکگرایی اجتماعی
امپراطور را در
کانون عالم و رأس هرم جامعه نماینده قانون طبیعی و
سنتهای اجتماعی میشمارد. پس تمام قوانین جهان، در نظامی اندامواره، خود شامل،
آزادانه و خود مولد با تقابلهایی که در خطوط سهگانه در تکامل هستند در تائو وحدت
و یگانگی خود را باز مییابند و به
شیوهی تفکر وحدت وجودی اسپینوزایی «ماده تمام واقعیت و هستی را شکل میدهد» و به
عبارتی دیگر، تائو «مطلقی است که تمام اجزاء در وحدت هگلیوارش هضم میشوند» و
بدینگونه نظام فلسفی– الهی چینیان در هزارهی سوم پیش از میلاد بر
بنیان اصول روش دیالکتیکی پیافکنده میشود.
فصل پنجم: تائوگرایی، لائوتسه و شوانگ تسه
- لائوتسه
از بزرگترین شخصیتهای فلسفی و مذهبی چین، در سالهای 517 تا 607 پیش از میلاد
نقطهی عطفی در تاریخ تفکرات عرفانی چین به وجود آورده و دنیای اساطیری و دینی
نخستین چین را با قدرتی که خاص وی بود هماهنگی ویژهای داد.
- تائو راه زندگی و طریق بخردانهی حیات است، راهی که در مشیت جهان هستی ثبوت یافته است و تغییری در آن راه ندارد.
- به زبان اسپنسر دو قانون همیشه در جوامع حکمفرما بودهاست. یکی قانون مثبت که میگوید چه باید کرد، و یکی قانون منفی که میگوید چه نباید کرد. اسپنسر در بحث پیرامون دو جامعهی جنگجو یا صنعتی با اشاره به همین تفکیک، صفت جامعهی جنگجو یا سنتی را فراوانی هر دو قانون مثبت و منفی میداند. البته نظر اسپنسر با توجه به معیار متافیزیکی پنهان در نظریهاش قابل توضیح میباشد. اما قانون فرهنگی چینی بر آن است که بایستی ابتدا تائو را شناخت و سپس دریافت که مبارزه با آن ناممکن است، پس نه مبارزه، که تسلیم در برابر قوانین حیات طبیعی، از مسلمات خواهد بود. بنابراین انسان بایستی: «وو-وی یعنی سکون نفس و عمل آمیخته به تسلیم و تفویض را به جا آورد».
جریان تکامل یا برآمدن جهان متکثر فراگردی
است که از هستی مطلق به جهان کثیر و ناقص شروع شده و به معنای شناخت وظائف تائو و
مشیت مطلق و انجام درست و کامل این وظائف است که نهایتاً شکفتگی و تکامل در جهان
کثیر را نتیجه خواهد داد و سرانجام همه را به «ریشه و اصل خویش» بر
میگرداند. این بازگشت به معنی آرامش و یا تکمیل سرنوشت است. همه از نیروی واحدی
در جهان هستند و به سوی همو نیز برمیگردند.
- به نظر میرسد لائوتسه با درک باطنی به نوعی معرفت اشراقی از هستی رسید و به مکتب وحدتوجود باور پیدا نمود. به نظر لائو، حیات طبیعی همه از «ته» است و به طریق تائو متکثر و متعدد میشود.
- طبیعت، تجلی هماهنگ با ذات هستی، با خدا، است. این عین اخلاق است و پاداش و کیفر در این راه معنایی ندارد، زیرا که همه کار خود را انجام میدهند بدون آنکه گلایهای داشته باشند. پس فقدان شانگ دی یا برترین باشنده که عذاب دهنده و پاداش دهنده است در عالم طبیعی معنا ندارد، همانگونه که در نظام الهی نیز بر دیوانه و بیمار و کودک تکلیفی نیست. از سویی هماهنگی با ستونn یا تائو در نظام نظری لائوتسه، به معنای بودن در بهترین جا، یعنی بهشت است و ناهماهنگی باn ، یعنی p به معنی جداافتادگی از ته، یعنی دوزخ.
- سکون و انفعال در تفکر لائو به معنای پیروی از قوانین و سنن تائو، یا به زبان مذهبی، عین اطاعت و عبادت است، نه گریز از عمل.
- لائوتسه تنها یک نوع از علم و فلسفه را نادرست میداند: علمی که زندگی را بیروح نموده و سیاستمداران را به رشوهخواری، و مصلحین را به بیهودهگرایی کشانده است، علم و فلسفهای که اشک فلاسفه را باعث شده و تمام «پاکیهای ذهنی و اخلاقی» را نابود کردهاست. پس علم به معنای ته مفید است، علمی که با اشراق به کنه هستی ره برد.
- لائوتسه به دو گونه علم و فلسفه و دو گونه
عالم و فیلسوف باور داشت: یکی علم و حکمتی که در طبیعت پنهان است و بایستی از
طبیعت به شیوهای بلاواسطه گرفت، و آن در جامعهی نخستین و جامعهی واپسین موجود
بودهاست و مبنای ستون n را در
اندیشهی وی میسازد. دیگری جامعهی موجود، جامعهای که دور از خردمندی و فضیلت و
مخالفت آرمانهای فلاسفه و حکمای واقعی است. جامعهی موجود که نمونهی ستون p
را در اندیشهی وی میسازد ساختاری غیرخردمندانه، قشربندیای نادرست و رهبری
نافرزانه دارد.
جامعهی نوع سوم، جامعهای است که به مدد خردمندی و با تلاش رهروان راستین تائو از
نو ساخته شود. ساخت جامعهی جدید به ناگزیر بایستی فلاسفهی شهودگرا را در رأس هرم
رهبری قرار داده و تمدن و قانونی را پیریزی کند که آمیخته از تائو و متجلی روح
«ته» باشد و اصطلاحات اجتماعی و صنایع و تمدن را در خدمت انسانهای تائویی قرار
دهد: یعنی تطابق عناصر ستونهای n و p.
این وجوه فکری لائوتسه نشان دهندهی این امر است که او را با احتمال، نبی و یا به
عنوان یک فیلسوف اخلاق و یک مرد راه حق و پژوهندهی حقیقت و اندیشمندی متعهد باید
شناخت.
- نظام فلسفی که از «تائو–ته–چینگ» به یادگار مانده بود به سنت طبیعتگرایان ضرورتگرای باور داشت. در این نظام، فرآیند جهان را چون حرکت آب آرام تصور نموده و نظام هستی را چون روندی ملایم و ناپرخاشجو تفسیر مینمایند. به نظر لائوتسه، مادهی اولی بایستی چیزی نرم و خمپذیر باشد تا بتواند حیات را ممکن سازد، یا چیزی آبگونه.
- نظام فلسفی لائو با نام تائوگرایی آوازه گرفت. پس از لائو، شوانگ تسه (286-369) اندیشههای مطرح شده در «تائو–ته–چینگ» را گسترش داد.
- هستیشناسی و روششناسی: (ستونn ): شوانگتسه از مهمترین پیروان لائوتسه، گونهای از نظریهی آزادگرایی آرامشجو و فردگرایانه را به اندیشههای لائوتسه میافزاید. او باور داشت که انسان برای رهایی و آزادی کامل، تمدن را بایستی به گوشهای وانهد و در فضای ذهنی خویش آزادی را تجربه کند. این درست همان کنش منفی یا تسلیم به روند طبیعی تائوست که لائوتسه توصیه مینمود: استغراق در طبیعت به معنی مشاهده و سپس شناخت اشراقی و بلاواسطهی پرتو متجلی از ذات تائو و ته است؛ مثل شعار هوسرل در «بازگشت به اشیاء» که پس از «تهیسازی» انجام میشود.
- استراتژی مبارزاتی لائوتسه و شوانگتسه، با اعلام و شعار مبارزهای منفی بر ضد نظام حاکم قصد آنرا داشت که تمام مظالم و نابسامانیها را نفی نموده و انسان را متوجهی مفهوم اصیل تائو یعنی راه درست هستی و فرمان بهشتی کند، و اکثریت، که هم لایشعرون، آنانرا درک ننمودند و خواستند جامعه را با همان ساخت و با همان سطح معرفت و آرمانها متحول کنند، تحولی ساختی بدون هیچ جهاد درونی و مبارزهی نفسانی، و بدین روی، بدون درک فلسفهی تائوئیسم روی از آنان برتافته و به تدریج تحریفات و سوء برداشتها را بر علیه آنان رقم زدند.
- تائوگرایی به سه دوران تکامل باور داشت: نخست دوران طلایی یا دوران خردمندانه، سپس دوران تمدن و یا تسلط ظلم و جور و نامردی و نهایتاً دوران برگشت به طبیعت خردمند و دوران طلایی دور از ستم طبقاتی و نامردی. این سه دوره نیز میتواند مطابق با بینش عرفانی آنان به سه دوران حرکت از وحدت به کثرت، حرکت در کثرت و حرکت از کثرت به وحدت و رجعت به هستی مطلق دانسته و تعبیر شود، که ریشه در تفکر لائوتسه و باور وی به حرکت دایرهای هستی دارد. دیدگاه پویاییشناسی شوانگ تسه را میتوان تفسیر تازهتری از لائوتسه دانست.
فصل ششم: کنفسیوس، کارکردگرایی پویانگر
- کنفسیوس، معاصر لائوتسه، در تنظیم آراء خود از دو رهیافت کاملاً شناخته شده در علوم اجتماعی بهره جست: یکی به کارگیری فن اسنادی و کتابخانهای در مطالعهی متون تاریخی بود که در جمعآوری دادههای جوامع باستانی تا دورهی خود از آن بهره گرفت. کنفسیوس مانند جامعهشناسان رسمی جدید، یعنی مارکس، دورکهیم و وبر، سعی کرد تا با توجه به دادههای موجود مدلی جهت تبیین مسائل اجتماعی روز به وجود آورد. کنفسیوس علاوه بر رهیافت یا رسش تاریخی از رهیافت پیمایشی یا کنونی نیز بهره گرفت. او به عنوان وزیر دادگستری یا ادارهکنندهی امور جنایی چین توانست نمونههای مستقیم، بیواسطه و استقراءگرایانه را مطالعه کند و خصایص یادشده در معرفت و تبیین علمی را در کار خود به روشنی نشان دهد. از دیگر نکات روششناختی کنفسیوس توجه وی به مطالعهی دیالکتیکی و بهرهگرفتن از شیوهی تقابلی تحلیل عناصر است.
- اصلاح نامها در اندیشهی کنفسیوس نه به نام افراد، بلکه برعکس، به عناوین نظام مشاغل اجتماعی مربوط میشود و مفهومی مترادف با نقش در پایگاه اجتماعی را به ذهن متبادر میکند. اصلاح نامهای کنفسیوس در حقیقت همان اصلاح کارکردی ساخت و پایگاه اجتماعی است: یعنی قوانین نشأت گرفته از تائو، راهها یا قوانینی هستند که بایستی از آنها اطاعت کرد. بنابراین کنفسیوس بدون مخالفت با سنت و میراث فرهنگی چین از اصول موجود در تائو برای اصلاح امور اجتماعی کمک گرفت و امید داشت تا روزگاری، نه خیلی دیر، بتواند اوضاع اجتماعی چین را سامان بخشد.
- دومین اصلی که کنفسیوس در برابر اندیشهی لائویی عنوان میکند قوانین اخلاقی است، که مردم بر اساس آن حق اعتراض و اصلاح پیدا میکنند. شایان ذکر است که این اصل اخلاقی خود ناشی از اصل اصلاح نامها میباشد، که آن نیز بر گرفته از اصل فرمان بهشتی است. این عملگرایی در تفکرات کنفسیوس به روشنی هویدا و با دیگر ارکان اندیشهاش در همخوانی است. به عبارت دیگر گونهای از تطابق عین و ذهن که با نسبیت پدیدهها همراه است را در اندیشهی کنفسیوس میتوان به خوبی دید. اصل اخلاقی همچنین به مفهوم عشق عام برادرانه در جامعهی پرهمیار اشاره دارد که در تعالیم کنفسیوس تحت عنوان «ژن» به معنی «انسان دلی» است و بیانگر: «شکوفاشدن استعدادهای انسانی، تعالی بخشیدن به شخصیت فرد و حفظ حقوق انسانی است».
- از نظر کنفسیوس میزان و اندازه درخور غذا، وسایل نظامی، و اطمینان و اعتماد مردم به حکمروایشان (مهمترین شرایطی هستند که دولت را بنیان میگذارند) ولی اگر چارهای نباشد و یکی از این سه شرط را بایستی ناگزیر رها کرد، کدامیک نخستین آنها است؟ وسایل نظامی نخستین آنهاست و اگر چارهای نبود و امکان آن وجود نداشت و یکی از دو شرایط دیگر نیز بایستی فراموش میشد، آن یکی کدام میتوانست بود؟ کنفسیوس پاسخ میدهد شرط غذا، از سالهای پیش بشر سهم خود را مرگ میپنداشته است. ولی بدون ایمان (دولت) هیچ پایگاهی نخواهد داشت. بدین شکل کنفسیوس میزانی برای دگرگونیهای اجتماعی ملاک قرارداد که بلومر در سدهی بیستم آنرا در مکتب خویش پایه قرار میدهد: تحلیل و تفسیر اجتماعی از موقعیت.
- کنفسیوس با
گرایش تند و روشنی که به اصلاح امور اجتماعی پیدا نمود، هرچه بیشتر به مکاتب
جامعهشنایی متعهد تفسیرگرا نزدیکتر شد. توجهات وی به برخی از مفاهیم ساختی و کارکردی
نیز موجب میشود که بتوان او را از طرفداران مکاتب ساختگرا –
کارکردگرای پویانگر یا متعهد به شمار آورد.
- کنفسیوس به نوعی از تفکر ساختگرا – کارکردگرایی پویانگرانه و ریشهای با آهنگی ملایم یا اصلاحگرایانه اعتقاد داشت. بنابراین نظر، قوانین جامعه را بایستی شناخت و آنچه را از مسیر اصلی خارج شدهاست به مسیر اولیه هدایت نمود. محور این چرخش و اصلاح البته نیات اصلاحگرایانه و اخلاق کنفسیوس بود که به نفع مردم بود. او بر اساس دو سازوکار تحولات اجتماعی، اصلاح نامها و اصول اخلاقی، در ایجاد برنامهریزی اجتماعی–اقتصادی مورد نظر خویش همت گماشت.
- در میانهی سدهی پنجم پیش از میلاد، مُتی منطقدان چینی، پرچمدار صلحگرایی بر آن شد که عشق جهانی تنها داروی مشکلات انسانی است. پیروان او سانگ پینگ/ کونگ سون لونگ تا هواداری از اصل خلع سلاح پیش رفتند و بنیان آزادگرایی سیاسی را در چین پی افکندند.
- در حدود اوایل سده چهارم (390) یانگچو– لذتگرای چین– در برابر فلسفه دوستیگرایی مُتی، بر آن شد که انسان جز بازیچهای در دست نیروهای طبیعت نیست و بهتر آن که از زندگی بهترین لذت را برگرفت، زیرا که لذت هدف زندگی است. بنابراین پذیرفتن آنچه هست و لذت بردن از آنها راه زندگی است. عشق جهانی، هوسی کودکانه است ولی لذت بردن از هر چیزی خردمندترین کارها است، زیرا که جهان همگی رنج است، و آخرت هیچ.
فصل هفتم: دبستان انسانگرایی منسیوس
- منسیوس،کمی پس از افلاطون و یا همزمان با او بر آن شد که اگر پادشاه را چنان تربیت کرد تا فیلسوفانی باشند حاکم، شاید بهتر از آن باشد که همه مردم را برای حکومت آماده نمود، زیرا که این عملاً ناممکن خواهد بود.
- دو نکتهی
اساسی جامعهشناختی در گفتار منسیوس: نخست تبیین چگونگی رابطه یا همبستگی است که
منسیوس میان ساخت اجتماعی–اقتصادی جامعه
و پیدایش مسایل و آسیبهای اجتماعی میبیند، به این روال میتوان وی را از پیشقراولان
مکتب ساختگرایی ریشهای به شمار آورد. نکتهی دوم، نگاه
انسانگرایانهای است که به مسایل اجتماعی میافکند. او وظیفه و کارکرد دولت را
فراهمآوری امکانات رفاه و بهزیستی انسان میداند و درست از قانون و اصول اخلاقی
کنفسیوس و مفاهیم کارکردگرایی پویانگرانهی او بهره گرفته و مردم را در برابر دولتهای
نامردمی مستحق دادخواهی دانسته و انقلاب را حق الهی انسان میخواند.
- منسیوس فراتر از کنفسیوس، اصول اخلاقی را عمدهتر از دیگر مفاهیم پذیرفته و آداب و رسوم و آنچه در تائو جمع میآید را با توجه به ویژگی اجتماعی و انقلابی آن تفسیر میکند. به عبارت دیگر، دیالکتیکی که در اندیشهی چین عمده بود در نظام لائوتسه ویژگی ضروری خویش را در مفهوم تائو باز مییافت. در نظام کنفسیوسی پذیرش و پشتیبانی از اصول اخلاقی . گرایشهای اصلاحطلبانه، تائو را به شیوهای ریشهایتر تفسیر مینمود. در نظام منسیوس دیگر تائو به طور صریح در وجود امپراطور و یا پادشاه ضرورتاً جلوهگر نمیشد. تشکیل تائو چون همنهاد، بسته به این بود که تقابل میان طبقهی محکوم یا مردم، به سانی مردمی؛ بنابر عناصر ستون N، در هم میآمیزد. در غیر این صورت سطح تقابل مردم به تضاد درون – گروهی و طبقاتی میکشید. ستون p، تقابل خوبی و بدی، بایستی به نفع خوبی پایان میگرفت و این بسته به تلاش مردم بود. سطح تقابل سیاسی مردم و پادشاه در نظام منسیوس نیز از این ویژگی برجوردار بود، خوبی و مردمی بودن حاکم و حکومت بایستی با تلاش مردم و براندازی حکومت نامردمی، پیروز شود، این حق الهی مردم بود.
- منسیوس
به همان اندازه که با فردگرایان و آزادگرایان مخالف بود با مردمگرایان یا به
اصطلاح
کمونیستهای آن دوران نیز در تضاد بود. شوشینگ رهبر کمونیستهای همدوران منسیوس
بر آن بود که طبقهی رنجبر و کارگر آن هنگام بایستی حکومت را به دست گرفته و به
انقلابی اساسی دست یازد.
- شونتزه از دیگر رهروان نظام کنفسیوسی بود که از دو دیدگاه با منسیوس در تضاد بود. در حالی که منسیوس بر خیرخواهی تکیه میکرد، شونتزه بر مفهوم سنن تاکید گذاشت. بدین شکل منسیوس بر آن بود تا برای طبیعت خوب انسان، ساختی خیرخواهانه و نیک بر پا سازد، زیرا که پرورش چنان طبیعتی جز در جامعهای نیک و زایا (=بارور)، شدنی نمیتوانست بود. ولی شونتزه، در برابر، سنن را بزرگ میداشت، زیرا بر آن بود که انسان طبیعتی شرور و ستیزهجو دارد. پس همسایگان با کارکردگرایان ساختی ایستانگر و محافظهکار انسجامی سرتاسر تاریخ، در پی عوامل اجماع و همسانی مردم، به سنن و آداب جاری در فرهنگ روی میکند و بدینسان دومین اختلاف خویش را با منسیوس رقم میزند: انسان با طبیعتی حیوانگونه.
- شون تزه همانند منسیوس، گوهر فلسفهی علمی کنفسیوس را رها ننمود، و بر آن شد که اگر چه انسان از طبیعتی ضداجتماعی، حیوانی و خودخواهانه برخوردار است ولی هم او توان تعالی، و هم فرهنگ یارای فراهم آوردن کنترلهای لازم را دارد. بنابراین همآواز با راهیان وفادار راه کنفسیوس، خوشبین به آیندهی تمدن بشری، وظیفهی آموزش و پرورش مردم را عمده انگاشت.
-
یکی از درسهای تاریخ است که هرگاه دولتی پس از انقلاب روی کار آمد، معمولاً در
اوایل کار رنگ و بویی انقلابی خواهد داشت. این به دو دلیل است: یکی به دلیل همراه
داشتن عناصر انقلابی و دیگر به علت رعایت حال انقلابیون و شرایط انقلاب. ولی بنابر
شهادت و ضرورت دیالکتیکی تاریخ، دول انقلابی نیز سرانجام چون یک برنهاد، حالت
محافظهکارانه به خود گرفته و چون گذشتگان قدرتطلب خود، عمل
میکنند.
- مقابلهی منسیوس انسانگرا و شوشینگ مردمگرا و تلاشهای امپراطوران بهبودگرا، همه در حقیقت ضرورتی بود که بر اساس بینش متعهدانه جامعهشناختی این اندیشمندان، ناگزیر میبایستی پدید میآمد، این قانون تقابل در تاریخ است.
بخش سوم: جامعهی درونساخت، نمونهی جامعهی عربی
-
آنچه در کتب اصلی ادیان مثل قرآن، تورات، اوستا، اوپانیشادها و انجیل، و نیز در
زندگی و رفتار پیامبران این ادیان آمده است را فرهنگ دینی نام میگذاریم، و در
برابر، آن چه درفرهنگهای مختلف توسط
دینشناسان و دینمداران استنباط و عمل شدهاست را فرهنگ دینمداری می نامیم، و
باور داریم که این دو فرهنگ هیچگاه بر هم منطبق نبودهاند.
- فرهنگ گفتمان یعنی صرفنظر از اختلافهای گوهرین و هستیشناختی گروههای درگیر در هر گفتمانی، بایستی اعضای درگیر در گفتمان در کفهای برابر و هم وزن قرار گیرند. از شرایط مهم این فرهنگ گفتمان احترام به مخاطب، شنیدن و پاسخگویی به او در کمال احترام و باطل ندانستن نظریهی او است، هر چند با آن نظر مخالف باشند و یا نظریهی مخاطب نادرست یا غیرمنطقی به نظرآید. خداوند در این فرهنگ گفتمان اجازه میدهد توسط مخاطبین مورد نقد، استیضاح و هرگونه خطاب دیگری قرار گیرد، اما در برابر هیچگاه نسبت به مخاطب گفتمانی خود تندی نکرده و خشونتی نشان نمیدهد، بلکه تنها کوشش می کند تا همه بفهمند، زیرا هدف آفرینش را شناخت معرفی میکند: لتعارفوا.
- معنای خلافت الهی که بر پایهی نص منصوص استوار بود
و خلافت سیاسی که بر پایهی شورا و فرهنگ گفتمانی قرار داشت از نظر مسلمانان به
فراموشی گزارده شد. به نظر میآید مسلمانان، به ویژه از زمان شروع بیماری حضرت
محمد(ص) دورهی فترتی را آغاز نمودند که در خلال آن عناصر فرهنگی جامعهای که به
رهبری محمد(ص) ساخته شده بود به تدریج دگردیسی یافت، و به مراتب، منش ملی و عربی
دورهی پیشین دوباره حاکم و مسلط بر الگوهای رفتارهای جمعی و اجتماعی آنان گردید.
افزون بر این، ادلهی فراوانی بر این باور پیدا شدهاست که گروهی نیز از این چرخش
روحیهی ایمان به منش اجتماعی بهره گرفته، و حسابهای قومی، سیاسی، اقتصادی و گاه
طبقاتی خویش را دنبال نمودند، و از جهل و اضطراب عمومی مردم در هنگام بیماری
پیامبر، و ترس و هراس عمومی مردم در برابر از دست رفتن راهنما، که دریک جامعه
پدرسالار
میتوانست به دلهره و اضطرابی بالینی بیانجامد، به سلطهای طبقاتی بیاندیشند و
انبوه مردم نیز به رخدادهایی تن بدهند که گویای واقعهای بحرانی در تاریخ یک جنبش
است.
- نویسندگان و جامعهشناسان و مورخین فارغ از چالش منصوص و منصوب بودن موضوع ولایت در تاریخ ادیان به دنبال دلایلی قومی بودهاند تا ادعای دیگراندیشان دینی را به اصطلاح تحلیل قومشناختی کنند.
- ترنر در مطالعهی خود پیرامون «اسلام از چشمانداز جامعهشناسی وبر» به این نکتهی روشن اشاره میکند که وبر گمان میکرد اسلام یک دین جنگجویانه و مبتنی بر اسلوبهای نظامی است، و به همین دلیل متعلق به دوره و خصائص پاتریمونالی، یا اقتدار خاندانی، است، و بدیهی است که نمیتواند زمینههای مساعدی برای رشد سرمایهداری نشان دهد. به نظر ترنر این کاری بودهاست که پیش از او مارکس در تبیین شیوهی تولید آسیایی به نحو روشن و کاملی توصیف نموده بود.
فصل هشتم: مردمنگاری
- اقوام موجود در جامعهی عربی آن زمان، به دلیل جغرافیای خاص این کشور بیشتر متمایل به تجارت بودند و به تناسب شهرهای متفاوت به کشت نخل و پرورش برخی از دامها نیز اشتغال داشتند. در مکه که مرکز زندگی فرمانروایان حجاز بود به دلیل مسایل بومشناختی، بهویژه، گرایش شدیدتری به امور تجاری دیده میشد.
- قدرت سیاسی در آغاز و پیش از ابوطالب(ع) در دست
قدرتهای فرهمند و دلاوری بود که به دلیل مشروعیت خاصی که حاصل ترکیبی از حالتهای
فرهمندانه و سنتی بود، حداقل از زمان قصیبنکلاب تا ابوطالب هیچ مشکلی در امر
رهبری ایجاد نمیکرد و مردم پیرو و مطیع فرمان فرمانروایان جامعه بودند. همانگونه
که گفته شد بهویژه از زمان هاشم اقتدار سیاسی فرهمندانه از عناصر تازهتر مبنی بر
شجاعت، تقوی و امانتداری مایه میگرفت. نتیجهی این همه، به اجماع جامعه بر
حاکمیت و اقتدار فرهمندانهی هاشم انجامید. امیه فرزند خواندهی عبدالشمس نیز که
تنها استثنای این فرمان بود پس از فرمان
ریشسفیدان قوم، ناگزیر تابع سلطه و اقتدار فرهمندانه و به دست آوردهی هاشم شد.
- از آنجایی که بنابر شهادت قرآن کریم دین حنیف از زمان حضرت ابراهیم در عربستان جاری بوده است و نیز، در هر زمان زمین خالی از هادی نخواهد ماند و در هر جامعهای نبی یا راهنمای همان جامعه با همان زبان و فرهنگ به تعلیم و تزکیه مردم میپردازد، قطعاً میبایست انبیا پس از ابراهیم(ع) جانشینان غیرمعروفی نیز در عربستان میداشتند و دین یکتاپرستی که گاه به نام آیین حنیفانیا دیگر ادیان الهی، به ویژه مسیحیت، در عربستان مشهور بود، تحت رهبری فردی خاص اداره میشد. احتمالی که ما بر آن اتکاء داریم آن است که انبیاء دین حنیف ابراهیمی، که منطقاً میبایستی از جانشینان حضرت مسیح(ع) بوده باشند، ولی احتمال میرود که به صورت دین بومی عربستان و مجزا از مسیحیت ادامه پیدا کرده باشد، سلسلهی اقتدار خویش را پس از نسلهایی از طریق هاشم، سپس عبدالمطلب و نهایتاً به رهبری ابوطالب(ع) رسانیده باشند و پس از آن با بعثت حضرت رسول در اسلام یگانه گردیده باشند.
- با مرگ ابوطالب(ع) در دوران نخستین اسلام در مکه و دشمنی سفیانابنحرب ابنامیهبنعبدالشمس با حضرت محمد(ص) که تا آن زمان تحت حمایت و یاری ابوطالب(ع) در مکه و در ایام بحرانی «شعب یا گذرگاه ابیطالب» حفظ و حمایت میشد، دوران اقتدار سیاسی و اجماع اجتماعی عربستان به کلی از هم پاشید. این از هم پاشیدگی اجتماعی تا زمانی که حضرت رسول(ص) پس از به دستگیری قدرت در مدینه، مکه را نیز تابع نمود و یکبار دیگر مشروعیت فرهمندانه با ترکیب اقتدار عقلایی–دینی را بر جامعهی عربستان حکمفرما فرمود، ادامه داشت. اقتدار عقلایی–دینی حضرت رسول(ص) در مدینه توانست تا زمان رخداد سقیفه دوام آورد و یکپارچگی و اتحاد کمنظیری را در جامعهی عربستان به وجود آورد.
- شاخصهای جامعهشناختی جامعهی
عربستان پیش از اسلام، که جامعهی پاتریمونال یا اقتدار خاندانی بود. مهمترین و
رایجترین شغل، تجارت برای ثروتمندان و خرید و فروش کالاهای تجاری برای
خردهتاجرین و مشاغل خدماتی برای عامه بود که جمعیت عمدهی ساکنین شهرهای واقع در
مسیر تجارت را تشکیل میدادند. علت گرایش مردم به مشاغل تجاری و خدماتی ناحاصلخیزی
بیشترین بخش از اراضی عربستان و کویری بودن آن در بیشتر نقاط بود. قشرهای اجتماعی
در مجموع در دو طبقهی آرمانی فرادست و فرودست، دستهبندی میشوند.
- قشربندی عربستان:
1- طبقه فرادست:
الف: قشر اصلی اقتصادی: مانند بنیامیه دارای اقتدار سنتی
ب: قشر اصلی سیاسی: مانند بنیهاشم دارای اقتدار فرهمندانه
ج: قشر فرعی میانه: مانند تجار خردهپا، کشاورزان و باغداران طائف
2- طبقه فرودست:
الف: طبقه اقتصادی میانی مانند کسبه خردهپا
ب: طبقات پایین: حومهنشین دامدار
ج: قشر فرعی: کارگران
د: قشر حاشیهای: ناداران
ه: قشر بیرونی: بردگان و کنیزان.
عنوان «یادداشت های عابرپیاده» را از نام ستونی در مجله «راه نو» که در اواخر دهه 70 شمسی منتشر می شد گرفته ام. به عنوان تحصیلکرده و دانشجوی رشته جامعه شناسی همچون یک عابرپیاده (نه سواره) قصد دارم از کنار مسائل پیرامون خودم اعم از مسائل خانواده، محله، شهر، کشور و جهان کمی با تامل تر عبور کرده و تا آنجایی که امکان (مادی و غیرمادی) دارد در آن بیندیشم. آنچه در این وبلاگ می آید بخشی از فعالیت های علمی و برخی از تاملات شخصی و همچنین بخشی از تجربیات دیگران است.