خلاصه کتاب بازشناسی تحلیلی نظریه­های مدرن جامعه­شناسی در مدرنیته­ی میانی: بنیان­گزاران جامعه­شناسی نوشته: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی پاره­ی یکم: نظریه­های کلاسیک فصل یکم: مدرنیته­ی میانی و پیش­پردازان تاثیرگذار -  بنا بر قواعد و قوانین جامعه­شناسی معرفت، هرگونه از آگاهی و کنش ذهنی، به ناگزیر، با واقعیت اجتماعی و تاریخی درگیر، در هم تنیده و، به معنایی دیگر، هم­فراخوان هستند. این هم­فراخوانی می­تواند در پارادایم­ها و دستگاه­های نظری به چهار صورت ذهن­گرایانه، عین­گرایانه، دیالکتیکیِ تفسیرگرایانه و دیالکتیکیِ ناتفسیرگرایانه، یا عوامل­گرایانه، دیده شود، اما در هر صورت، هیچ آگاهی اجتماعی یا کنش ذهنی بدون هم­فراخوانی با رخدادها و رویدادهای تاریخی و اجتماعی و عناصر ذهنی موقعیت، و یا در خلاء تاریخی و سیستمی، صورت نمی­پذیرد. - دوران مدرنیته­ی میانی دومین دوره از چهار دوره­ی دنیای مدرن است که از 1872 میلادی، یعنی از پایان دوران پادشاهی لویی­ها و عنفوان انقلاب کبیر فرانسه، آغاز شده و تا سال­های جنگ جهانی اول، یعنی سال­های 1914 تا 1918 میلادی دوام می­آورد. - از آغاز دوران مدرنیته­ی میانی، که خود سرآغازین دوران جامعه­شناسی رسمی یا آکادمیک نیز به شمار می­آید، نظریه­های جامعه­شناسی کلاسیک و بنیان­گزار، عموما رویکردهایی کلان در تبیین­های جامعه و واقعیت­های اجتماعی پیش گرفتند. - با توجه به قواعد جامعه­شناسی معرفت، همگرایی­های میان نظریه­های کلان و موقعیت تاریخی دوران مدرنیته­ی آغازین می­بایستی از سرِ قانون­مندی­های تاریخی و ضرورت­های جامعه­شناختی­ای برمی­خاست که به ناگزیر در تاریخ دیالکتیک ذهن و عین قانون­مند و اجتناب­ناپذیر باشند. - مارکس با طرح موضوع آگاهی طبقاتی و رسالت طبقه­ی کارگر برای تغییر نظام اجتماعی، و پس از وی وبر و سیمل با طرح نظریه­ی کنش، و آن هم در معنای تفسیرگرایی اروپاییِ آن، توانستند دریچه­هایی را به سوی نظریه­پردازی مدرن و متناسب با روح مدرنیته، و در قلمرو نظریه­ی کنش و روش مطالعاتی خرد، میان دامنه و نظریه­ی زمینه­ای، باز کنند. - دوران مدرنیته­ی میانی به ناگزیر، با دو دستگاه معرفت شناسی تجمیعی و تفریقی، و سه پارادایم نظری انسجام­گرایی، تضادگرایی و تفسیرگرایی، همه برای نجات جامعه­ی نوپای بورژوازی به تحلیل های سیستم و ساخت کلان دست یازیدند، مفهوم کنیدن و کنش­سازی را در سایه­ی سازگاری و انطباق با جامعه به طاق نسیان انداختند و گروه­ها و واقعیت­های خُرد را در خور توجه کافی ندیدند. - دوران مدرنیته­ی آغازین دو جریان فلسفی را تجربه کرد و میراث آن­را برای اندیشمندان دوران مدرنیته­ی میانی به جای گذارد: یکی عقل­گرایی یا خردگرایی و دیگری تجربه­گرایی. بنا بر تعبیر این رویکرد، دنیا به وسیله­ی قوانینی تغییرناپذیر اداره می­شود، ولی انسان و جامعه می­توانند با شناخت قوانین طبیعی و تنظیم کردن دنیای سیاسی و اجتماعی خود با چنین قوانینی زندگی خود را بهبود بخشند. روسو، هیوم و کانت از نمونه­های روشنفکری در این فراگرد اندیشگی بودند. روسو به گونه­ای از رومانتیک­گرایی و هیوم به بررسی انتقادی از ایمان و اعتقاد متداول به جهان به عنوان شبکه­ای از روابط علّی پرداخت. کانت اصرار داشت که نمی­توان دنیا را همان­طور که به خودی­خود وجود دارد شناخت. الگوهای معین دوازده­گانه­ای مانند فضا، زمان و سببیت، ذاتی ذهن آدمی است و جهان به وسیله­ی این مقوله­های پیش­زمینه­ای توصیف می­شود. - بروک معتقد است که هرچند جامعه یک موجود زنده است، اما اندام­های جداگانه­ی آن­ها ضرورتا مانند یک موجود زنده­ی طبیعی با یکدیگر هماهنگ نیستند. بروک در کتاب خود به نام «تاملاتی بر انقلاب فرانسه» مواضع خِردگرایی را نقد می­کند. او تغییر را آشوب و هراس­انگیز و ثبات، همانندی و آرامش را نظمی آرمانی و درست می­دانست. - دوبنالد و دومیستر در فرانسه، موضعی سخت­گیرانه­تر از بروک انگلیسی گرفتند، که البته روشن هم هست، زیرا که آن­ها دوران پس از انقلاب را از نزدیک تجربه کرده بودند. این دو با گرایش به مذهب کاتولیک از توجه به سنن گذشته هواداری نموده و آرزوی بازسازی دوران پیشین را در سر می­پرورانیدند. سنت­گرایی فرانسوی به ویژه در مقابل دنیوی­گرایی اجتماعی، یا دنیوی­سازی اجتماعی، بر عناصر نظری متفاوتی مانند حاکمیت مشیت الهی، گناه تاریخی آدم و معصومیت کلیسا، تاکید کردند و با اندیشه انقلاب و تغییر درآویختند، پایه­هایی که مبارزه و نقد روشنفکرانی چون سن­سیمون، مارکس، دورکهیم و وبر را در پی داشت. - کندیلاک، باور داشت که این انسان، و نه خدا، است که جامعه را پدید آورده است و بایستی امکان داشته باشد تا جامعه­ی خود را آن­گونه که می­خواهد بسازد، اندیشه­ای که با روح کاتولیکیِ سنت­گرا و محافظه­کار دوبنالدی در ستیز بود. در نگاه کندیلاک، تاریخ بایستی براساس خرد و خواست آدمیانی ساخته شود که در هر زمانی به چنین وظیفه­ای تاریخی عمل می­کند، و نباید کلیسای کاتولیک در این کار مزاحمتی ایجاد کند. هر تغییر اجتماعی از نظر دوبنالد هراس­انگیز است. بونالد با شرح و هواداری از چنین رویکردی به عنوان یکی از هواداران جدی نظریه­ی سلطه­ی حاکمیت شناخته می­شود. - محافظه­کاران سال­های نخستین دوران مدرنیته­ی میانی بر چند نکته­ی اصلی تاکید کردند: 1- جامعه اندام­واره­ای با قانون­های از پیش نوشته شده است، و نه محیطی برای ابراز عقاید به اصطلاح خردورزانه. 2- انسان وجودی خارج از گروه اجتماعی ندارد و تنها به مشارکت در جامعه می­پردازد. 3- جامعه از روابط و نهادها و افرادی تشکیل شده است که تنها نقش­هایی را در جامعه انجام می­دهند، به عنوان اجزای یک سیستم اجتماعی. 4- تغییر در هر بخشی از جامعه در دیگر بخش­ها نیز تاثیرگزار است، و بنابراین خطر تغییر همه جاگیر می­شود. 5- ثبات و نظم اجتماعی در تمامیت جامعه یا در زندگی هر فرد، شرط کارکرد درست هر نظامی است و خلاف آن موجب بی­نظمی و پریشانی اجتماعی است. 6- نهادهای گوناگون جامعه پاسخ­گوی فرهنگ­های مختلف خواهند بود و درستی اجرای این فرآیند موجب پیدایش امنیت خواهد شد. 7- نگاهداری و حمایت از گروه­های کوچک مانند خانواده، همسایه، گروه­های مذهبی از وظایف ضروری جامعه است. 8- بازگشت ارزش­ها و سلطه­ی نظم کاتولیکی برای برپاسازی وحدت معنوی اروپا از لوازم اصلاح جامعه است. 9- اجرای مناسک و تشریفات دینی از لوازم بقای جامعه و دارای کارکردهای مثبتی برای سلطه­ی روح جمعی است. 10- برقراری سلسله مراتب قدرت در هر نظام خرد یا کلانی از لوازم برقراری نظم و ثبات اجتماعی است. - هگل، فیلسوفی با نگرش ایده­آلیسم عینی و باورداشت­هایی در زمینه­ی فلسفیِ وحدت­وجودانگاریِ­مسیحی، با گرایش تند عرفان از همان دوران جوانی، که به تدریج صورتی فلسفی و عقلانی یافت، به تدوین شاخه­ای مهم در فلسفه، یعنی فلسفه­ی تاریخ، پرداخت، که می­توانست بر اندیشمندان جوان زمان وی، و بر هر دو دسته از رهروان چپ و راست یا تضادگرا و انسجام­گرا، تاثیرگزار باشد. روش مطالعه­ی مارکس در فلسفه­ی اجتماعی و تاریخ براساس نکات هستی­شناختی و روش­شناختیِ دیالکتیک تک­اسلوبی هگلی آغاز شد. هگل، و به تعبیری مارکس نیز، به وحدت دیالکتیکیِ ماده و ذهن باور داشته، و در قالبی وحدت­وجودانگارانه، به هستی می­نگریسته­اند. - هگل کوشش نمود تا با ترکیب رمانتیسم و محافظه­کاری و تاکید بر روشنگری عقل، که بر فکر دیالکتیکی استوار شده بود، دستگاه فلسفی خود را بسازد. هگل باور داشت که هر آن­چه عقلانی است، واقعی است، و درست برعکس آن، هرآن­چه واقعی است نیز، عقلانی است. همانند متفکران دوران روشنگری، هگل نیز باور داشت که عقل تنها انتزاعی از واقعیت نیست، بلکه نیروی درونی است که ساختار و رشد جهان را تعیین می­کند. هگل به این شکل عقل را تبدیل به یک نیروی کیهانی عظیم می­کند که به اشکال مختلف آن­را ایده، روح، مطلق، مثال و یا خدا می­نامد. - برداشتی از دستگاه فلسفی هگل که هر چه هست عقلانی است و تجسم عقلانیت را در ملت و نماینده آن، یعنی دولت حاکم دیدن، به نگرشی تبدیل شد که لیبرالیسم فلسفی را به محافظه­کاری کشانید و اندیشه­ی انسجام­گرایی را در تبیین­های کارکردگرایانه نثبیت و تقویت کرد. اگرچه از پیش و به روشنی معلوم است که این فکر جلوه ناقصی از تحلیل دیالکتیکی هگل بود، زیرا اندیشه نفی و نفیِ­نفی را نادیده انگاشته بود. بنابراین دریافت دستگاه فلسفی هگل بدون دریافت دیالکتیک وی ممکن نیست. توجه به قانون نفیِ­نفی، که یکی از مهم­ترین اصول دیالکتیک است، یعنی توجه به تغییراتی که آرام­آرام از انباشت گسترش کمی برمی­خیزد و تا نفیِ کامل وضع موجود پیش می­رود، و سپس به تغییر کیفی می­رسد. هر چیز یا هر حالتی، نفی خودش را در بردارد. هرگاه چیزی نفی شود نیروی جدیدی جایگزین آن می­شود و این نیرو به رشد و گسترش می­پردازد تا زمانی که آن نیز نفی خودش را پدید آورد. بنابراین رشد یا گسترش یعنی تغییر کردن براساس الگوی درونی هرچیز معین. پس نفی و نفیِ­نفی به معنای گسترش و سازندگی است و نه نابودی. - به نظر هگل گسترش تاریخی ذهن و عقل مشروط به هشیاری و اراده است . تاریخ کیهانی، رشد هشیاری آزادی از سوی روح و نمایش تاریخیِ آن است، فرآیندی تدریجی به معنای دیالکتیکیِ آن، و دیالکتیکی تک­اسلوبی. - هگل در پژوهش خود از هستی، و برای پیروز شدن بر مشکل شک ایده­آلیستی پیش­آمده توسط برکلی، به دنبال پیدا کردن پایه­ای بلاشک بود. او با نقد امر ناشناختنی کانت نیز بر آن شد که هر چیزی که موضوع اشاره­ی آدمی قرار گیرد، به هر روی و به هر میزانی، شناخته شده است، و آن­چه در گفت­وگو درآید، پس به همان میزان که در گفت­وگو درآمده است، شناختنی است. - هگل هستی را مقوله نخستی نام می­نهد، نخستی از این جهت که منطقا نخستی­ترین نکته­ی پژوهش است، که هستی هست، زیرا اگر نمی­بود، شک و گفت­وگویی هم نمی­بود. وی این هستی را تز یا برنهاد نام می­نهد و دست­کم به معنای روش­شناسی عناصر تحلیل، به نظر می­آید، که این برنهاد از سه خصیصه برخوردار باشد: 1- برنهاد همیشه نخستی است، زیرا این هستی، نخستی­ترین هستیِ منطقی است. 2- برنهاد ثابت است، زیرا حرکت و تغییر با هستیِ هست، که خالی از هرگونه صفتی است، سازگار نیست. 3- برنهاد ناگزیر از ثابت بودن است، و به تعبیر انسانیِ آن میل به ثبات دارد، زیرا حرکت و تغییر، موجب تغییر در هستی می­شود، و تغییر به معنای تبدیل شدن به نیستی است، و این ناممکن است. - هستی در خود، نمایشگر هستیِ دیگری است: نیستی. به دیگر سخن، به همان میزانی که هستی هست، و از همان زمانی که هستی هست، نیستی هم به ضرورت هست. این مقوله دومی، آنتی­تز یا برابرنهاد نامیده می­شود. برابرنهاد نیز از سه خصیصه­ی متقابل با برنهاد برخوردار است: 1- برابرنهاد همیشه دومی است، اما نه به معنای زمانی، بلکه به معنای معرفت­شناختی، و همیشه از درون مقوله­ی نخستی، یعنی برنهاد، بر می­آید. 2- برابرنهاد در تغییر و حرکت است، زیرا گوهر نیستی وابسته به تغییریابیِ هستی است، و نیز و بالضروره در حرکت پایدار می­شود. 3- برابرنهاد ناگزیر از تغییریابی و حرکت است. - هستی هست، اما نیستی نیز هست. هستیِ نیستی هستیِ هستی را، منطقا، نفی می­کند، چون نیستی است. هستیِ هست نیز، بنابر آن­که هست، به ناگزیر بر هستی خود اصرار دارد. این تقابل، که در معنای دیالکتیک هگلی به تناقض میان این دو عنصر می­انجامد، تحول یا شدن را ممکن می­کند، شدنی که نه برنهاد است و نه برابرنهاد، اما برخاسته از همان برنهاد و برابرنهاد است. این سومین مقوله، سنتز یا هم­نهاد یا برآیند نام می­گیرد. هم­نهاد نه یک واقعیت ماندگار، بلکه فرآیندی درگذار است. این هم­نهاد زمینه­ی برابرنهاد بعدی را فراهم می­آورد تا چرخه­ی بعدی حرکت برابرنهاد از درون برنهاد برآید. - پنج اصل دیالکتیک: 1- جهان (عناصر دیالکتیک) در حرکت و تغییر همیشگی است. 2- تمامی اجزاء جهان (عناصر برنهاد و برابرنهاد)، همیشه در رابطه و کنش متقابل قرار دارند. بنابراین، تصور هرگونه رابطه­ی یک­سویه میان عناصر دیالکتیکی خطا است. 3- کنش متقابل تمامی اجزاء (برنهاد و برابرنهاد)، نشانگر درجات رشدیابنده­ی کمی به تغییر نهایی در اصلاحات کیفی، در اصل چهارم است. 4- کنش متقابل عناصر برنهاد و برابرنهاد، بنابر قانون نفیِ­نفی و تناقض گوهری اجزاء از خلال نفیِ­نفی، یعنی نفیِ برابرنهاد از برنهاد، انجام می­پذیرد. 5- نتیجه­ی نفیِ­نفی، نفیِ برنهاد، و هم­زمان و به ناگزیر، نفیِ تمامی برابرنهاد است. بنابراین، تحول به معنای ویرانی حالت پیشین و پیدایش حالتی تازه است. - سن­سیمون، از یک سوی با سنت محافظه­کاری پیشین مخالف بود، و از دیگر سوی، با سنت اندیشمندان چپ. او خوش­بینانه معتقد بود که حرکت تاریخی جامعه­ی اروپایی به سوی پیشرفت سازمانی مطلوبی در حرکت است، به شرط آن­که نخبگان فکری، صنعتی و علمی کنترل جامعه را بر عهده بگیرند، اندیشه­ای که قبل از او افلاتون و کنفُسیوس و پس از وی کنت بر آن تاکید می­ورزیدند. بنابراین سن­سیمون به نوعی از پوزیتیویسم جامعه­گرای باور داشت. سیمون معتقد بود فرآیند پیشرفت علم و جای­گزینی روشنفکران و متخصصین به جای روحانیون می­تواند نظام اجتماعی را به گونه­ای متحول سازد که برای همه مطلوب باشد. سن­سیموند برخلاف مارکس باورداشت که، نه کارگران، بلکه این مدیران، بانکداران، روشنفکران و دانشمندان هستند که می­توانند جامعه را به سوی رفاه عمومی هدایت کند. - سیمون برخلاف بونالد، راه اصلاح جامعه را بازگشت به نظم پیشین آن نمی­دانست. با دانش، که از سه مرحله تکنولوژی، متافیزیک و علوم می­گذرد، بایستی نظم نوین را پدیدار کرد. با پیروی از علوم طبیعی علوم اجتماعی را نیز می­توان به علمی اثبات­گرا تبدیل نمود. با چنین رویکردی حاکمیت علمی جانشین تاریخی حاکمیت دینی شده و دانشمندان و صنعتگرانی ظهور خواهند کرد تا جای­گزین رهبران پیشین شوند. کسانی که مایل به درک واقعیت­های علمی نیستند، به وسیله فرآیندهای عرفانی و آئین مذهبی به علم و دانش دست می­یابند، اما نخبگان علمی، نظریات خود را همانند اصول و قواعد علمی خواهند آموخت. نخبگان بر دو دسته هستند: یکی نخبگان روحانی، یعنی دانشمندان، و دو، دیگر نخبگان غیرروحانی، یا صنعت­گران و سرمایه­داران، که توامان بر جامعه حکومت می­کنند. این تصویری از ساختار جامعه مورد نظر سیمون است. - به نظر زایتلن، سیمون در پیش­بینی خود درباره جامعه­ی جدید ساختار طبقه را نادیده می­گیرد و از این روی، موضوع دارایی خصوصی را به حال خود رها می­کند: تنها تغییری که او از آن حمایت می­کند پرداخت غرامت به مستاجر برای توسعه زمینی است که در آن کار کرده­اند. سیمون، در اثر خود «سازمان تشکیلات»، برنامه­ای برای پارلمان صنعتی، یا هیئت برنامه­ریزی، شرح می­دهد که شامل سه پدیده است: اختراع، بررسی و اجرا. اولین مورد شامل دانشمندان، هنرمندان و مهندسانی است که پروژه­های عمومی مختلفی طرح­ریزی می­کنند، دومین مورد شامل دانشمندانی است که بر پروژه­ها نظارت می­کنند و آموزش و پرورش را کنترل می­کنند و سومین مورد شامل صنعت­گران می­شود. - هم­زمان با هگل، اما مستقل از وی، سیمون یک مفهوم مشابه و برجسته از توسعه­ی تاریخی را مطرح کرده است. هر دو گسترش تاریخی را فرآیندی منطقی تعبیر کرده­اند. هر نظام اجتماعی زمانی که روی به تکامل می­گذارد و به بلوغ تاریخی خود می­رسد، رویکردی به سوی زوال پیدا می­کند و مقدمات پدیدآمدن دوران جدیدی را فراهم می­کند. یک نظام جدید اجتماعی همیشه در آغوش نظام قدیم در حال ظهور است و همیشه هر دو نسبت به هم متضاد هستند. فصل دوم: آگُست کنت - آگست کنت بر آن شد تا نظام فلسفی­ای بنیان کند تا تمامیت اندام­واره­ی از دست رفته­ی جامعه­ی آدمی را بدو باز گرداند. عشق شدید به نظم و تاکید بر لزوم آن برای تداوم جامعه­ بر تمام کارهای او سایه افکنده بود. نظم نوینی که نه در طریق بازگشت به نظام پیش از انقلاب فرانسه، بلکه در آینده و به رهبری پیروان دین اثباتی باید آن­را جست­وجو کرد. - زایتلن: کنت از پذیرش این مسئله که انسان تنها یک عین یا ابژه­ی موضوع تاثیر نیست، بلکه چون عاملی فعال و تعیین­گر است، و نه تعیین شده، و کسی است که می­تواند جامعه را به سوی اهداف او دگرگون کند، روی برتافت. او نظریه­ای که بر مبنای آن انسان می­تواند واقعیت اجتماعی را درک نموده و آن­را سازمان بخشیده و بنابراین خویش را از به اصطلاح تعیّن نیروها و شرایط غیرقابل انعطاف رها سازد را، چون نظری خطرناک رد نمود. - کنت بر این باور تکیه داشت که عاطفه­ی بشری مهمترین میراث آدمی است که با آمیزه­ای از فتیشیسم شاعرانه بایستی خرد بشری را تنظیم کند، فرآیندی که دوران نهایی پوزیتیویسم نیز جز آن­را دنبال نمی­کند. - هستی کیهانی و اجتماعی، از دیدگاه کنت به منظومه­ای می­ماند که از اجزاء متفاوت، ولی در چمبره­ی یک نظام مسلط قرار داشته و همین جاذبه­ی عمومی، اجزاء متفاوت و با گرایشات مختلف را، در یک سوی جهت می­بخشد. نظم و هماهنگی حاکم بر جهان هستی نشانی از همین کلیت مسلط و چیره را برملا می­کند. - کنت می­نویسد که فرآیند تحول تاریخی را بایستی بر پایه­های عاطفه بشری و عشق قرار داد تا تغییرات و تحولات تاریخی بر محور مصالح آدمی گردش کند. - کنت به قدری شیفته و پیرو سرسخت علوم طبیعی می­شودکه معتقد بود علوم انسانی هم باید همان راهی را دنبال کند که علوم طبیعی آن را سپری کرده­اند. به همین دلیل نیز بود که مسئله­ی این همانیِ علوم طبیعی و علوم اجتماعی به تدریج به نکته­ای بنیانی در این پارادایم تبدیل شد. کنت با استفاده از اصطلاح اثبات­گرایی به جای علم­گرایی یا تجربه­گرایی معتقد بود که تمام معارف و علوم بشری به تدریج رشد کرده و کامل شده­اند و به نقطه­ی اوج تکاملی خودشان، یعنی اثبات­گرایی، رسیده­اند. بنابراین تجربه­گرایی چیزی جدای از پوزیتیویسم نیست، بلکه بخشی از آن به شمار می­آید. علم اثباتی هم­نهادی از سایر علوم و علمی پیچیده و ترکیبی می­باشد، زیرا درباره­ی صورت تکامل یافته­تر آگاهی تاریخی بشر، یعنی زندگی اجتماعی آدمی، به بحث می­نشیند. بنابراین دو شاخص برای رشد تکاملی جوامع و همین­طور علوم معرفی می­کند: یکی پیچیده بودن و دیگری نزدیک بودن آنها به عوامل پیچیده­ی حیات. به اعتقاد کنت هرچه علم از پیچیدگی کمتری برخوردار باشد از قوانین انسانی دورتر و در مراتب پایین­تر طبقه­بندی جای می­گیرد و برعکس، هرچه به قواعد حیات آدمی نزدیکتر باشد از پیچیدگی و کامل بودن آن حکایت دارد. بدین ترتیب در طبقه­بندی تکاملی علم در منظر کنت، ریاضیات اولین علم و زیست­شناسی و جامعه­شناسی در آخرین و بالاترین دوره­ی تکاملی علوم به وجود می­آیند، جامعه­شناسی آخرین علم بشری و صورتی خاص از پوزیتیویسم است. از این روی جامعه­شناسی کنت به مکتب پوزیتیویسم یا اثباتی نیز معروف است. - روش­شناسی کنت، با ویژگی پوزیتیویسم، یا اثبات­گرایی شناخته شده است. به نظر می­رسد پوزیتیویسم کنت، رویکردی عقلی یا ایده­آلیستی در تحلیل واقعیت تاریخی باشد، تا رویکردی عینی یا طبیعت­گرایانه، آن­گونه که دورکهیم می­دید. روش­شناسی کنت، از زمینه­های ایده­آلیسم آلمانی و جنبش پدیدارشناسی نیز تاثیر پذیرفته بود. کنت به نسبی­گرایی فهم علمی باور داشت و معتقد بود تنها حقیقت مطلق، فهم نسبی واقعیت است. از دیگر ویژگی­های نظریه­شناسی کنت ویژگی ترکیبی بودن آن بود که در روش­شناسی وی نیز نمود پیدا می­کند. او اگرچه با توجه به تسلیم به شاخص­های علوم طبیعی بر منطق استقراء تاکید می­کرد، اما آن­را تنها ابزار مشکل­گشا نمی­دانست. استفاده از منطق قیاس، پهلو به پهلوی استقراء، بایستی یاری­رسان پژوهنده باشد. - مطالعه­ی علمی از نظر کنت بر چند شاخص مهم استوار است: 1- مشاهده­ی واقعیت، 2- تخیل ابعاد واقعیت، 3- کاربری شیوه­ی استقرایی و قیاسی در بازبینی واقعیت، 4- کاربست نظریه برای تبیین چگونگی روابط داده­ها. - مراحل علمی و تحقیقاتی جامعه­شناسی از نظر کنت: 1- مشاهده، 2- آزمایش یا آزمودن، 3- تطابق یا هم­سنجی، 4- هم­سنجی تاریخی. - کنت به دو نوع تحلیل اشاره کرده است: یکی تحلیلی که تا سه گام نخست پیش می­رود و دیگری تحلیلی که مستلزم انجام گام چهارم است. تحلیلی که در گام سوم به نتیجه­ی نهایی رسیده، به قول وی و دیگر جامعه­شناسان، تحلیلی از نوع تحلیل سیستمی یا تحلیل مجموعه­ای است، یعنی هرچه که مورد بررسی است در یک مجموعه، سیستم یا نظام قرار می­گیرد. این مجموعه، در حال سکون و آرامش، مورد مطالعه و بررسی قرار می­گیرد. در تحلیل سیستمی رابطه­ی اجزاء جامعه با یکدیگر و با کل مورد بررسی قرار می­گیرد، برای مثال، ممکن است رابطه یک جانبه و یا دوجانبه باشد. در عین حال، جهان اجتماعی در حال رشد و تغییر و تحول است. جامعه ایستا و ساکن نیست. بنابراین گه­گاه ممکن است لازم آید حرکاتی از این جهان رو به رشد و تحول مورد بررسی و تحول قرار گیرد. در این صورت باید مرحله­ی چهارم را طی نمود، در این مرحله تحلیل ما تحلیلی تاریخی خواهد بود. در تحلیل تاریخی تحولات، تغییرات و تطورات مورد توجه قرار می­گیرند. بنابراین جامعه­شناسی کنت به دو بخش متفاوت تقسیم می­شود: یکی ایستایی­شناسی اجتماعی و دیگری پویایی­شناسی اجتماعی. - کنت فلسفه­ی اثباتی خویش را یک هم­نهاد کلی از مجموعه­ی معارف بشری، و نه صرف تجربه­گرایی می­دانست. جامعه­شناسی، یا مطالعه­ی گل سرسبد حیات: یعنی انسان، بایستی به عنوان هم­نهادی از تمام علوم تلقی شود. - ایستایی­شناسی اجتماعی، یعنی بررسی جامعه، یا سیستم اجتماعیِ در حال سکون و آرامش. در چنین مطالعه­ای، بدون انکار واقعیت تغییر و تحول اجتماعی، تنها بررسی وضع موجود واقعیت و حالت­های به­هنجار و طبیعی جامعه انجام می­شود. - نظریه­ای در جامعه­شناسی انحرافات و قوم­شناسی به نام نظریه­ی ظرف یگانگی در سده بیستم توسط گوردن پدید آمد، که می­تواند توضیح دهنده­ی گرایش کنت به موضوع نظم باشد. منظور از ظرف یگانگی این بود که جامعه همچون ظرف بزرگ و جوشانی است که افراد و گروه­ها با انواع اعتقادات، فرهنگ­ها و زبان­های گوناگون عضو آن بایستی یکسان شوند. جامعه باید بتواند این تفاوت­ها را در خود یگانه کند و میان گروه­های مختلف پیوند و یکپارچگی برقرار سازد. کنت مانند تمام انسجام­گراها بر این باور بود که این گروه­ها باید به شکلی در یکدیگر یگانه و یکسان شوند تا هویت و گوهر خویش را از دست بدهند. تئوری دیگری به نام پلورالیسم یا جمع­گرایی وجود دارد که برعکس این نظریه معتقد است گروه­های مختلف نباید در هم هضم شوند، بلکه ضمن حفظ تمامیت جامعه، هر یک باید هویت و گوهر ملی و فرهنگی خویش را حفظ کنند. - عواملی که موجب یک­پارچگی یا اجماع و اتحاد راه­ها و اهداف مختلف فرهنگی می­شود:1-دین،2-زبان،3- تقسیم­کار. - کنت دین را عبارت از راه و روشی می­داند که مردم براساس و مبنای آن زندگی­یشان را می­فهمند. بنابراین، دین از نظر کنت، مفهومی کاملا طبیعی و این جهانی دارد و به آن نام دین مدنی یا شهری و اجتماعی می­دهد. - نظام تقسیم کار به آن معنا است که براساس قراردادهای توافق شده، به دنبال دستیابی به اهدافی یگانه و برای رسیدن به این اهداف پیروی از راه­های مشترک می­تواند اجزا و عناصر یک سیستم و کارها و وظایفی را که در رابطه­ی با یکدیگر و هم­چنین در ارتباط با کل باید انجام دهند را تعریف و مشخص می­کند. - از آن­جا که انسان موجودی شرور و به دنبال منافع فردی خویش است ناگزیر منافع شخصی را بر نفع عموم رجحان داده و آشوب­ها و نواسانات اجتماعی را سبب می­شود. پس می­توان یکی از کارکردهای پنهان تخصص­گرایی را نفی اجماع و پدیدآورنده­ی نابسامانی و اغتشاش دانست. - جامعه­ی مورد تعریف کنت از دیدگاه روان­کاوی اجتماعی جامعه­ای آزارطلب است. افراد در چنین جامعه­ای می­خواهند وابسته به قدرتی فراتر از خود باشند، نه متکی به خود. عناصر چنین جامعه­ای نمی­توانند در فرآیند تاریخی خود، به تنهایی و به استقلال عمل نمایند، بلکه باید همواره متکی بر عوامل برتر باشند. این تحلیل روان­کاوانه به روشنی می­تواند چشم­انداز عوامل­گرایی کنت را برملا کند. شالوده­ی بینش کنت از تفکرات توماس هابس، گرفته شده است. هابس معتقد بود که اگرچه طبع انسان شرور است ولی در برابر قانون اجتماعی تسلیم می­شود، یعنی، چون انسان دارای طبیعتی شرور می­باشد و به شرارت طرف مقابلش واقف است و احتمال می­دهد که توان مقابله با او را نداشته باشد، به زیر چتر قراردادهای اجتماعی می­رود. بنابراین موضوع اعمال زور به یکی از مهم­ترین مسائل نظری در فلسفه­ی پوزیتیویسم تبدیل می­شود. - کنت براساس تعریفی که از طبیعت انسان ارائه می­دهد و نیز با اتکا بر ویژگی­های روان­شناسانه و روان­کاوانه آدمی جامعه را به دو طبقه متقابل تقسیم می­کند. طبقه­ی اول گروهی هستند که در جهت فرمان دادن عمل می­کنند و طبقه دوم گروهی هستند که فرمان­بری طبقه­ی اول را بر عهده دارند. - کنت ضمن تاکید بر اهمیت وجود دولت و قدرت حاکمیت یک جانبه­ی آن، در کنار عوامل اجماع به عامل دیگری اشاره می­کند که فلسفه­ی اجتماعی او را قطعا به انسجام و جامعیت لازم می­کشاند. او «اصل زور» را چون حربه­ای در دست دولت می­داند که به وسیله­ی آن مجاز است تا در حفظ نظم اجتماعی و برقراری آرامش مردم را به هر کار لازمی مجبور کند. کنت در کنار اصل زور وجود یک قدرت معنوی را نیز لازم می­داند تا وظیفه مهار کردن و تعدیل سلطه زور را به انجام رساند. این قدرت معنوی در مرحله­ی آخر تکامل اجتماعی در دست علمای جامعه­شناسی و رهبران علمی جامعه قرار خواهد گرفت. نظری که پیش از وی سن­سیمون مطرح نموده بود. - ایده­آلیسم کنت بیشتر تحت تاثیر ایده­آلیسم عینی قرار گرفته و بر این پایه استوار می­گردد که موضوع مورد مطالعه جامعه­شناسی اعم از پدیده­های ثابت یا متغیر، مانند انسان یا جوامع و یا قوانین جامعه، همه را براساس قواعد ذهن قابل مطالعه می­داند، یعنی ابتدا باید ذهن را شناخت تا بتوان این مسائل را که جنبه­ی ثانویه دارند تشخیص داد. - کنت بنابر تاثیری که از مردم­نگاری عصر خویش و روان­شناسی آن زمان می­گیرد، بلافاصله به این نتیجه می­رسد که ذهن دارای مراحل رشدی است. بدین صورت که ابتدا شکل ساده­ای دارد و به تدریج تبدیل به اشکال پیچیده­تری می­گردد. وی نتیجه می­گیرد که مراحل رشد تاریخی بشر را باید با مراحل رشد ذهن او مطابقت داد. این فرآیند انطباق، جامعه­شناسی تاریخی یا پویایی­شناسی اجتماعی کنت را برای ما تفسیر می­کند. - کنت، ذهن را علت اساسی حرکت و رشد تاریخ بشر می­دانست. مراد از ذهن، شناخت انسان از قانون­مندی روابط پدیده­هایی است که مورد مطالعه­ی وی قرار می­گیرند. ذهن به معنای میزان شناخت انسان نسبت به روابط پدیده­های مورد مطالعه­ی اوست. معیار پیشرفت ذهن چیزی نیست مگر پایه­ی تجربی اندیشه­ی انسان. هر چقدر انسان بتواند تجربی­تر بیندیشد از هوش و ذهن متعالی­تری برخوردار است و هر چند در این را ناتوان­تر باشد به رده­های ابتدایی­تر تمدن نزدیکتر می­باشد. - تاریخ انسان و جامعه­ی بشری زیر نفوذ چگونگی­های تاریخی تکامل ذهن بشری و سپس جلوه­های آن در مراحل گوناگون از جهان و نظام عینی اجتماعی قرار دارد. مفهوم تکامل به ناگزیر، مفاهیم دیگری را نیز مطرح می­سازد، بدین معنی که گذار تکاملی شکل­ها و گونه­ها و به معنی دقیق­تر گذار از مراحل متفاوت و گونه­گون و رسیدن به مراحل نوین است – زیرا که اندیشه­ی تکامل خود، متضمن مفهوم مرحله و راه­گذار از درجات گونگون و پی­درپی است. بدین لحاظ پویایی­شناسی اجتماعی، آن بخش از جامعه­شناسی کنت را که در پی بیان چگونگی تغییرات، دگرگونی­ها و جنبش­های اجتماعی برآمده و مفهوم گسترش و برآمدن تاریخی را در جوامع بیان می­کند، تشکیل می­دهد. - جامعه از دیدگاه کنت برخوردار از نظم و قانون است، ولی به دلیل سرشت تکاملی حاکم بر طبیعت در حال گسترش می­باشد. بنابراین جامعه در حال نظم و آرامش در عین حال درگیر دگرگونی و جنبش است. به دیگر سخن، تبیین دیالکتیک کنتی گاه یادآور رویکرد دیالکتیکی فیخته و هگل است که جامعه را در هم­فراخوانی دو وجه متقابل تعبیر می­کند: هم­فراخوانی دو وجه دیالکتیک واقعیتی که هم در نظم و آرامش و هم در دگرگونی­ها و جنبش­ها هدفی جزء رسیدن به آرامش آخرین ندارد، کنت نیز بر آن است که این همه دگرگونی سرانجام به مرحله­ی اثبات­گرایی (پایدارگرایی) یا علمی رسیده و جامعه به آرامش آخرین دست می­یابد، مرحله­ای که اگر چه براساس قوانین مجرد سه­گانه پدیدار شده است، و از طریق گردآوری دقیق داده­ها قابل آزمون است. - بنابر اصل تکامل دانش کنت، جامعه­شناسی به عنوان یک علم و دانش اثباتی ناگزیر می­بایست در مرحله تکاملی والاتری نسبت به دیگر دانش­ها یا علوم قرار گیرد، زیرا انسان یا پیچیده­ترین موجود که موضوع مطالعه این دانش است در آخرین مرحله از تکامل به وجود می­آید و بنابراین ویژگی دانش جامعه­شناسی بایستی شناختی ترکیبی و یا هم­نهادی از قوانین پدیده­های اجتماعی باشد، به بیان مارکوزه نظر کنت این بود که: «تمام مفاهیم علمی باید تابع واقعیات باشند». - کنت نیز همانند مارکس، در تحلیل­های جامعه­شناسی خود به تبیین­های دیالکتیکی روی می­کند. کنت بیش از هر جامعه­شناس کلاسیکی، زیر نفوذ روش دیالکتیکی سه­پاره­ای قرار می­گیرد، حتی به گونه­ای که بخش­بندی­های سه­گانه­ی مکرری را در تمام طول نظریه­ی خویش می­پراکند. - پیاژه در طرح تکوین­شناختی ذهن آدمی به چهار مرحله اشاره می­کند، که به نظر می­آید نظریه­ی کنت را به گونه­ای نسبی پشتیبانی می­کند. این چهار دوران شناخت­شناسی عبارتند از: 1- دوران شناخت من­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ذهنی و فردی، 2- دوران شناخت ماده­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ملموس و عینی ناب،  3- دوران شناخت ذهن­گرایانه: شناخت به نسبت فهم عینیت در معنای ذهنی آن، 4- دوران شناخت تجریدی: شناخت به نسبت فهم تجریدی و در صورت مقوله­های مفهومی. - در دوره­ی فلسفه شکل مسلط رفتار بر مبنای احترام است. اما برخلاف دوره­ی ربانی، خانواده شکل مسلط جامعه و تنها نظام موجود در جامعه نمی­باشد. کسی که قانون را طرح و وضع می­کند، خودش نیز ضامن اجرای آن می­شود. بنابراین نهاد دولت به ظهور می­رسد. به عبارت دیگر، کارکرد مرحله نخست، تکامل سازمان اجتماعی خانواده و فراهم آوردن مقدمات پیدایش دولت می­باشد. کارکرد دیگر خانواده این است که اجماع، توافق و هماهنگی لازمی که دولت برای رشد خود بدان نیاز دارد را از پیش در افراد بیافریند. - دوره­ی اثباتی، سال­های پس از 1800 میلادی، یعنی دوران مدرنیته­ی میانی را می­پوشاند. در این دوران، تغییر در رشد ذهن یا شناخت انسان، او را به مشاهده و تجربه­ی رخدادها متمایل می­کند. در این دوره چگونگی نگرش انسان به مسائل دگرگون می­شود. اخلاق دوره­ی علمی، به معنی، مشاهده کردن و تجربه نمودن است، یعنی، کنده شدن انسان از زمین و حرکت کردن و رفتن. - برای تحلیل کارکردی، باید عناصر تحلیلی ایستایی­شناسی و پویایی­شناسی نظریه­ی کنت را با هم در نظر گرفت. در واقع هر دوی این مجموعه­ی عناصر در رابطه­ای متقابل و هم­فراخوان قرار دارند. تاثیراتی که کنت از تورگو می­گیرد در نظریه­ی پویایی­شناسی وی به منصه­ی ظهور می­رسند. کنت این نکته که جهان از ذهن شروع می­شود را از هگل و اساس روش­شناختی دیالکتیکی را نیز بخشی از هگل و قسمتی را نیز از کانت بر می­گیرد. دیالکتیک­گرایان معتقد بودند هر دوره­ای تا حادث شدن دوره­ی بعدی باقی خواهد ماند و زمانی که دوره­ی بعدی ظاهر شود از بین خواهد رفت. چنین نیست که دو دوره با هم در یک­جا و یک زمان وجود داشته باشند. وقتی هم که دوره­ی بعدی به وجود می­آید دوره­ی قبلی به صورت ویرانه­ای باقی نمی­ماند، بلکه کاملا ویران می­شود و در دوره­ی بعد ناپدید می­گردد. مسلما این ناپیدایی یا ویران شدن به معنای ویرانی مثلا خانواده به شکل واقعی آن نیست، بلکه ویرانی تسلط تاریخی نهاد خانواده یا ویرانی صورت ابتدایی سازمان خانواده موردنظر است. کنت به روال دیالکتیک­گرایان، تصریح می­کند که سه مرحله­ی تکامل به طور متوالی اتفاق می­افتد و چنین نیست که یکی زودتر روی به ویرانی نهد و یا دیگری زودتر به وجود آید. - بنابر باور کنت، فرآیند تکاملی تاریخ فرآیندی تک­خطی، و غیرراست­گونه است. یعنی ممکن است حرکت­های تاریخی توقف و یا کجی داشته باشد و یا به بیراهه رود، ولی در هر صورت مسیر در سمت و سوی بالا و به سوی پیچیدگی و پیشرفت است. از طرفی این حرکت، جبری نیز می­باشد، زیرا به نسبت رشد شناخت ذهنی جوامع انسانی هم رشد و تکامل می­یابند. - مراحل سه­گانه­ی پیشرفت ذهنی، مراحل سه­گانه­ی دیگری را به موازات خود در دیگر بخش­های جامعه سبب می­شود و بدین­سان مراحل سه­گانه­ای در پیشرفت مادی نهاد یا واحدهای اجتماعی و احساسات عاطفی و اخلاقی مردم نیز دیده می­شود. نکته در این است که تمام این پویش­ها همه از سر ضرورت است. - کنت هوادار گذار تک­خطی، و نه خطی راست­گونه، است و آن­چه که از جهش و انتقال مدنظر است آشوب­ها و نابسامانی­هایی است که معمولا در روند تکامل رخ می­دهد، همان­گونه که در دوران خود او رخ داد. بنابراین، نظریه ناراست­گونه­ی او در گذار تکاملی به مراحلی در تاریخ اشاره دارد که جامعه دچار کشاکش، تضاد و هرج و مرج گردیده و به نقطه­ای بحرانی خود می­رسد. - گزینش خانواده به عنوان اولین و کوچک­ترین نهاد اجتماعی دلیل دیگری است که کنت را از جمله نظریه­پردازان کلاسیک جامعه­شناسی می­سازد، زیرا بدین روال است که کار ویژه­ی جامعه­شناسی، به مثابه مطالعه­ی گروه­های اجتماعی و نه افراد انسانی، تلقی می­شود. به همین دلیل اولین گردهمایی اجتماعی به نظر کنت گردآمدن ضروری و طبیعی میان زن و مرد است که خود نهایتا به تشکیل خانواده منجر می­شود. بنابراین خانواده نشان­دهنده­ی عینی شمول اصل اول جامعه­شناختی، یعنی راه­ها و اهداف مشترک است. خانواده نیز با طرحی سه­گانه به تکامل می­گراید تا سرانجام به دومین مرحله­ی اصلی تکامل یعنی دولت برسد. سرانجام دولت نیز که خود نشانه­ی اجماع سیاسی و فرهنگی نظام اجتماعی است با دیگر دول موجود در کنش و واکنش بوده و در نهایت اجماع کلی آن­ها، نظام جهان انسانی و یا نوع بشر را می­سازد، نظریه­ای طلیعه­دار نظریه­ی جهانی­شدن. - آن­چه کنت در نظر دارد اجماع و هماهنگی به معنای ذوب و هضم شدن انسان در کلی برتر از افراد جامعه است، روشن است که از این رهگذر در برابر کل اجماع شده، به معنای تسلیم شدن، یا حقیقی­ترین مفهوم کنتی است. این به معنای به کارگیری کارکردهای خانواده، مذهب، زبان و همه و همه در برقراری اجماع کلی جامعه در راستای حاکمیت سیاسی است. - کنت در برابر ایام پرتلاطم دوره­ی سیاسی غرب و تضادهای بورژوازانه­ی زمان خود، و نیز در برابر تضاد فرد و جامعه، راه­کاری جز به اجماع کشانیدن اجزای نظام اجتماعی ندید، اجماعی به قیمت هر چیزی، با واسطه­ی یگانگی زبان و مذهب، با مشروعیت تقسیم اجتماعی کار، با تلفیق و تعلیم و تربیت و در نهایت با زور. به همین دلیل می­توان گفت که در هنگام ارائه­ی راه­کارهای جامعه­شناختی هرچه بیشتر از مفاهیم تحلیلی به جانب تحلیل مفاهیم مکتبی ایستانگرانه و انسجام­گرایانه گرایش پیدا می­کرد. - کنت با توجه به مفهوم تحلیلی تضاد بر آن شد که نابه­هنجاری­ها از ضروریات هستند. پس در برابر چنین ضروریاتی، مسئله­ی اجماع و همگن نمودن جامعه را مطرح می­نمود. بدین روال جامعه­شناسی کنتی بایستی می­توانست در مراحل و مقاطع لازم دست به عمل زده، چرخ تاریخ را روغن­کاری کند. این دخالت انسان اگرچه دخالتی سطحی است، ولی به هر روی، عملی اختیاری توسط فرد یا افراد است و به­ناگزیر لزوم ارائه راه­کار را گوشزد می­کند. می­بینیم که این ناگزیری نیز خود یک واقعیت اجتناب­ناپذیر است. از مفهوم اجتناب­ناپذیر بودن این عمل و مفهوم ضرورت عامه در نظام کنت، اسپنسرگرایان بهره گرفتند، و از عمل اختیاری آن، کنت­گرایان بهره بردند و در نهایت دو روال عمده در تاریخ جامعه­شناسی آمریکا ممکن شد. یکی سنت اسپنسری، که سامنر آن را دنبال نمود و دیگری سنت کنتی که وارد به دنبال آن شتافت. - کنت و هر محافظه­کار دیگری از انقلاب و دگرگونی وحشت دارد و نتیجتا به سوی اصلاح­طلبی­های غیراساسی کشیده می­شوند. بنابراین اصلاح­طلبی آنان نه به خاطر اصلاح جامعه، بلکه عمدتا به خاطر پیشگیری از به­هم­خوردن نظم و اجماع کلی است. این درسی است از تاریخ، که هرگاه سیاست­مداران جامعه در برابر بحران­های روز درماندند، برای گریز از انقلاب معمولا دست به اصلاحات اجتماعی خاصی می­زنند. این اصلاحات آرام البته فلسفه بنیانی آن­ها را دگرگون نمی­کند، بلکه آن­را در پوششی از تعابیر صوری می­پوشاند و در حقیقت برای جلوگیری از بروز تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی تعبیه می­شوند. - جامعه­ی علمی و صنعتی دوران اثبات­گرایی از دیدگاه کنت دارای شش وجه مشخص است. به بیانی دیگر جامعه صنعتی پدیدآورنده­ی: 1- سازمان­دهی علمی، 2- گسترش معجزه­آسای منابع کار توده­های کارکردی، 3- تضاد کارگران و کارفرمایان، 4- فقر در میان فراوانی، 5- آزادی مبادلات، 6- سودجویی کارفرمایان و بازرگانان. - انسان از چشم­انداز جامعه­شناختی که قرار است براساس نظام کنتی برنامه­ریزی شود یک راه بیشتر در جلو چشم نمی­بیند: شناخت مراحل رشد ذهن، وارسی این که جامعه­ی وی در کدام مرحله است و در نهایت این که چه کند تا جامعه­اش با خصلت­های خطوط تکاملیِ از پیش تعیین شده هرچه بیشتر تطبیق کند، این معنای پوزیتیویستی اختیار و حوزه­ی عمل­کرد شخصیت در تاریخ است. - مفهوم تضاد در نظام جامعه­شناختی کنت دو نقش اصلی در تبیین وقایع را بر عهده دارد: یکی تبیین مفاهیم و آسیب­شناسی اجتماعی در چرخش دوران­های جامعه و نیز دیگر آسیب­هایی که به ناگزیر و به وجهی مبهم به همین دوران چرخش برمی­گردد. دوم بیان این موضوع که حرکت پویایی جامعه و تحول آن جز از طریق گذار از میان پدیده­های متضاد ممکن نمی­شود. به دیگر سخن، تحول تاریخ و رشد مراحل جامعه تنها در میان کشاکش نفی­آمیز خصلت­های متضاد با معنی می­شود و شناخت و توصیف تاریخ بشر از دیدگاه کنت نیز نمی­توانسته راهی غیردیالکتیکی را بپیماید.     فصل سوم: هربرت اسپنسر   - هستی­شناسی اسپنسر از سه سرچشمه­ی روشن ریشه می­گیرد: مفاهیم بقا یا ماندگاری انرژی، ماندگاری ماده و لزوم حرکت از فیزیک قرن نوزدهم، نظریه­های تفکیک­یافتگی و لزوم تبدیل واقعیت­های همگن و ناپیوسته به واقعیت­های ناهمگن و پیوسته، نظریه­ی انتخاب طبیعی و برآمدن­گرایی (تکامل­گرایی) از زیست­شناسی و جنگ برای بودن یا تنازع بقا در نظریه­های جمعیت­شناسی، به ویژه نظریه مالتوس، که به ناهماهنگی نرخ رشد تصاعد هندسی جمعیت و نرخ رشد تصاعد حسابی منابع غذایی مربوط می­شد و به ناگزیر و سرانجام به نظریه­ی ماندگاری سازگارترین یا بقای انسب یا مناسب­ترین هم می­رسد. - قضایای پایه­ای اسپنسر: قضیه اول، یا بقای نیرو، که براساس آن شالوده­ی جهان طبیعت، براساس نیرو گذارده شده و این نیرو همیشه باقی و ماندگار است. قضیه دوم، یا بقای ماده، یعنی فناناپذیری ماده است، زیرا که ماده نیز ریشه در نیرویی ماندگار و فناناپذیر دارد. قضیه سوم، یا استمرار و پیوستگی حرکت، در تبدیل نیرو به ماده بروز می­کند. - چهار اصل بنیادی اسپنسر: 1- ماندگاری روابط میان اجزاء و عناصر، 2- دگرگونی و تعادل، 3- مقاومت کم­ترین و جذب بیش­ترین، 4- وضع و جای­گزینی حرکت. - تغییر شکل یافتن، وقتی در طبیعت اتفاق می­افتد، در واقع, عبارت از بیش­ترین جذب به سوی نظام­های مجموعه­ای یا سیستمی و حیاتی است. در این فرآیند، مقاومت برای مجزا بودن به کمترین درجه، و جذب برای پیوسته بودن به بیش­ترین سطح می­رسد. این روند به صورت فرآیند پیش­رونده­ی تفکیک­پذیری در ساخت و کارکرد مجموعه­ها درمی­آید که به شکل مفهوم تفکیک ساختی و تفکیک کارکردی به مهم­ترین اصل تکامل­شناختی در تبیین ساختی – کارکردی تبدیل می­شود. - تکامل، یعنی گذار طبیعت در مراحل چهارگانه، که در خلال آن زندگی یا حیات طبیعی از ساده­ترین صورت به پیچیده­ترین آن تحول می­یابد. نظریه­ی تکامل یا برآمدن یعنی گذاری از همگنی و ناپیوستگی به ناهمگنی و پیوستگی، همراه با دریافت­های تاریخی و داده­های بدست آمده از مطالعات اسپنسر در جامعه­شناسی تطبیقی، او را به فرمول­بندی کلی قانون تکامل رهنمون می­سازد. تکامل از نظر اسپنسر از سادگی به پیچیدگی و در همان حال حرکتی از نقص به کمال می­باشد. - با تعمیم قوانین طبیعی بر جوامع انسانی، بنیان مکتب دارونیسم اجتماعی در نظریه­اسپنسر پی­ریزی شد. - مفهوم جبرگرایی علمی از جمله مطالبی است که سایه­ی آن در جای­جای نظریه­ی اسپنسر دیده می­شود و به نظر می­رسد یادآور تاثیر اسمیت بر اسپنسر باشد. حاصل این جبرگرایی، بنیان­گذاری مکتبی جدید در جامعه­شناسی به نام جامعه­شناسی آزاد شد، که به دنبال الگوی اقتصاد آزاد اسمیت پدید آمد. اسمیت بر آن بود که دخالت در امور بازار، بازار را به ویرانی می­کشد. بر همین اساس، دیدگاه اسپنسری، با تمام برنامه­های اجتماعی دولت­هایی که موافق مبارزه­ی با فقر بودند و در جهت توسعه­ی بهداشت و رفاه توده­ی مردم عمل می­کردند، مخالف بود. در جامعه­شناسی عملی آزاد، جامعه­شناسان در پی اصلاح جامعه نیستند، بلکه به دنبال شناخت، توضیح و تفسیر امور و پدیده­های اجتماعی به گونه­ای هستند که راه­های سازگاری با شرایط، و نه تغییر آن­ها، شناخته و توصیه شود. - اسپنسر کار جامعه­شناسی را عبارت از بازرسی مقایسه­ای و تطبیقیِ داده­های تاریخی دانست. او بنابر تاثیری که از قلمرو علوم­تجربی  و اندیشمندان قبلی چون منتسکیو داشت، به خوبی دریافته بود که هر اندازه جامعه­شناسی بخواهد بیشتر به عینیت و حقیقت واقعیت نزدیک شود، بایستی هر چه بیشتر گرایش­ها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات نزدیک شود، بایستی هرچه بیشتر گرایش­ها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات دور نگه داشته و واقعیت را چون وجودی خارجی، و نه برداشتی ذهنی و وابسته به تعابیر و مفاهیم مکتبی جامعه­شناختی، به بررسی بگیرد، و این به نظر وی البته کاری بس دشوار است. - اسپنسر، مانند ارستو، با بهره­گیری از مفاهیم زیست­شناختی در توضیح حرکت تکاملی، مفهوم حرکت از ساده به پیچیده را، از مفهوم انباشتگی ناب جدا می­کند. تکامل، نه انباشتن افراد و اعداد، بلکه تجمع و گردهمایی گونه­های گوناگون با درجات متفاوتی از تفکیک­یافتگی نقش­ها و کارکرد اجتماعی است. - اسپنسر در شرح مبانی روش­شناختی مهم­ترین تاکید را بر هم­سنجیدن، یا به اصطلاح، مقایسه و تطبیق فرآورده­های طبیعی یا عینی قرار داد. براین روال او خود را در برابر کنت ذهن­گرا قرار داده و مهم­ترین تفاوت میان خود و او را انگاره­ی عینی می­داند. - روش­شناسی اسپنسر را می­توان در چند اصل روشن خلاصه کرد: 1- عین یا واقعیت بیرونی، که مستقل از ذهن و تفاسیر ذهنی است را باید مبنای تشخیص و تمیز فرآیندها، فرآورده­ها و عناصر مورد مطالعه دانست، زیرا آن­چه موجب هستی و حرکت می­شود، نیرو یا هستی طبیعی فناناپذیر است که همه چیز از آن سرچشمه می­گیرد. 2- فرآیندها، عناصر و واقعیت­های جامعه­شناختی را بایستی به همان سیاق روش­های کنتی، مشاهده و از نزدیک مورد مطالعه قرارداد و داده­های مورد نیاز را به روش علوم طبیعی آن هنگام، مانند روش استقرایی، جمع­آوری و زیر نظر گرفت. 3- آزمایش تجربی و یا تجربه آزمایشگاهی و میدانی، به همان شیوه­ای که در علوم طبیعی رایج است، می­بایستی یافته­های ما را محک زده و درست را از نادرست جدا کند. 4- آن­گاه باید در نظر گرفت که افرادانسانی با اجزاء طبیعی، اگرچه هر دو تحت یک قانون هستند، اما در شیوه­ی پاسخگویی به نیازها و روبه­رویی با جهان، از اجزاء و عناصر طبیعی، کیفیتا متفاوت­اند. به همین دلیل هم در برابر جامعه­ی حیوانی که آن­را جامعه­ای اندام­واره می­خواند، جامعه­ی انسانی را جامعه­ای والااندام­واره خطاب می­کند. البته این مفهوم به معنی استقلال رای فردی، یا اصلت فردی، و یا فردگرایی نیست. 5- هم­سنجیدن یا مقایسه کردن جوامع انسانی و حیوانی (و یا طبیعی)، و هم­سنجیدن جوامع انسانی با یکدیگر، از لوازم درک و دریافت قوانین طبیعی است که بایستی همیشه بر پایه­های مجموعه­ی اصول چهارگانه متکی باشد.   - اسپنسر زیر نفوذ نظریه­های زیست­شناختی عصر خود، جامعه را موجود زنده­ای معرفی می­کند که چون سایر موجودات مراحلی را از تولد به سوی بلوغ و سپس افول و مرگ می­پیماید. او لفظ جامعه را به جامعه یا گروهی از انسان­ها اطلاق می­کند که ارتباط اجزاء و عناصر آن از دوام و قوام ویژه­ای برخوردار بوده و زندگی آنان در یک مکانی خاص تثبیت شده باشد. تنها در این صورت است که می­توان به جامعه به عنوان یک چیز، یا یک امر واقعی، اشاره نمود. چیزی که با هر چیز دیگری که پیرامون­مان می­بینیم بی­شباهت است، مگر از یک جهت: یعنی توازن اصولی در تثبیت اجزاء و عناصر ترکیب شده. - از نظر اسپنسر، جامعه مانند هر ارگانیسم زنده از رشد و نمویی برخوردار است که طی آن علاوه بر افزایش در حجم از نظر ساخت، ترکیب­های پیچیده­تر و تنوع بیشتری را در خود جای می­دهد. این پیچیدگی و تنوع از یک طرف سبب تخصصی­تر شدن کارکردها شده و از طرف دیگر بر میزان همبستگی و قوام اجتماعی می­افزاید. این فرآیند نشانه عملکرد دخالت اصل سوم فیزیکی یعنی مقاومت کم­ترین و جذب بیش­ترین در اصل چهارم، یعنی جای­گزینی حرکت یا تشکیل صورت­های گوناگون زندگی است. - اسپنسر در شرح تفاوت میان جامعه یا اندام­واره و والااندام­واره به استقلال رای و تفاوت­های افراد بر حسب ادراک حسی و عاطفی آنان در جامعه­ی انسانی اشاره می­کند. روشن است که این تفاوت باعث می­شود افراد برخلاف اجزاء در نظام طبیعی، بتوانند تغییرات نسبتا قابل­توجهی را در زندگی خویش به وجود آورند. ولی باید توجه داشت که این تاثیرات و تشخصات روان­شناختی نشان­گر تاثیر نظام روان­شناختی در جوامع بشری است، و نه تایید کننده­ی تاثیرات فرد در جامعه. - پیچیدگی در نقش­ها و افزایش تفکیک کارکردی از دید اسپنسر می­تواند یکی از مهم­ترین ملاک­های سنجش پیشرفت جوامع در نظر گرفته شود، ملاکی که پیش از او، ارستو با بهره­گیری از مفاهیم زیست­شناختی، در توضیح روند تکاملی جوامع از آن یاد کرده بود. - جامعه از نظر اسپنسر براساس کارکردهایی که قوانین طبیعی ایجاب می­کند شکل یافته است، زیرا ساخت اجتماعی بدون کارکرد اجتماعی نمی­تواند از نظر اسپنسر معنی داشته باشد. هیچ ساختاری بدون مفهوم درستی از کارکرد آن، فهمیده نمی­شود. - یک سازواره­ی اجتماعی چون سازواره­ی فردی تا جایی دگرگونی به خود می­گیرد که با شرایط محیطی، سازگاریِ آرامی را برقرار سازد. به دیگر سخن، تکامل تاریخ انسان از ساده­ترین مراحل آغاز می­گردد و بنابر سرشت ستیزه­گر روابط انسانی به پیشرفت گرویده و با گذار از روابط تضادآمیز به آخرین مراحل تکاملی رسیده و در آن­جا در سکون و آرامش، ساخت برترین جامعه به ثبوت می­رسد. - مفهوم دوگانگی و سه­گانگی که در اصطلاحات اسپنسری با تاکید کمّی ذکر شده­اند اشاره­ای روشن به ارتباط تنگاتنگ مراحل تکاملی و ساختار دولت دارد. به سخن دیگر، در جوامع ترکیبی دوگانه جامعه از نظام قشربندی دوتایی، یا حاکم و محکوم، یا فرادست و فرودست برخوردار است، در صورتی که در جوامع ساده ساختار بدون طبقه­ی ثابت رهبری، درست به این دلیل ساده خطاب می­شد که بی­رهبر و بی­سر بودند و تمام مردم به عنوان پیکره اصلی یک جامعه­ی کلی به شمار می­رفتند. اما در جوامع ترکیبی سه­گانه، ساختار قشربندی در سه طبقه­ی فرادست (پادشاه)، اشراف و روشنفکران و طبقه­ی فرودست ظاهر می­شود. - اسپنسر بر آن است که تنها دو شکل ناب از دولت وجود دارد. یکی شاهانه و آن دیگری دولت برگزیدگان یا مردم­سالاری است. دیگر شکل­های دولت، دولت­های در گذار هستند. مردم­سالاری از دید اسپنسر بهترین شکل دولت به شمار می­رود. ولی تنها هنگامی که شهروندان به سطحی کافی از رشد هوشی و اخلاقی رسیده باشند. - اسپنسر ترس از مرگ را عامل کارکردی به وجود آمدن و گسترش ادیان می­داند. به این معنا، نهاد دین کارکرد افزایش مقاومت آدمی در برابر ترس از مرگ را به انجام می­رساند. ترس از زنده­ها نیز سبب تاسیس دولت می­گردد. بدین وسیله، یکی از کارکردهای دولت را می­توان کاستن تضاد درون گروهی، منظم نمودن ترس اجتماعی و افزایش امنیت اجتماعی و روحیه­ی همکاری در جامعه دانست. - اسپنسر در طلیعه­ی نظام نوپای سرمایه­داری، به شیوه­ی آدام اسمیت در اقتصاد، مدافع نظریه­ی جامعه­شناسی آزاد گشته و معتقد می­شود که دولت تنها خدمت­گذار قوانین طبیعی است. نادرست دانستن کمک دولت به فقیران، البته در نظریه­ی وی به اصل ماندگاری سازگارترین در داروینیسم اجتماعی برمی­گردد. ولی دخالت نکردن در حاکمیت فرآیند سرمایه­داری و خدمت­گذاری دولت برای فرآیند جبری و خودبه­خودی نشان­گر اصل تابعیت اجزاء به کل حاکم و همان اصل پایبندی در نظام انسجام­گرایان و ایستانگران است. حاصل این­که نه اعضاء جامعه، نه دولت و نه هیچ­یک از سازمان­های اجتماعی، حق قانون­گزاری، اصلاح یا دگرگونی در قوانین را ندارند. به عبارت دیگر، فعالیت دولت تنها در حدود تامین امنیت فردی در برابر هجوم سایر افراد و نیز تجاوز بیگانگان و وضع قوانین مثبت و منفی خلاصه می­شود. - دو سنخ جامعه از نظر اسپنسر: 1- جامعه جنگجوی: وقتی جامعه­ای را جنگجوی می­گویند که روابط تضادی میان آن و جوامع همجوار مبتنی بر تضاد برون­گروهی تنظیم شده باشد. ارثی بودن طبقات و مشاغل، برقراری پایگاه به دست آمده، اطاعت کورکورانه و تبعیت محض از قدرت رهبری، داشتن تعصب ملی و عدم تحرک اجتماعی عمودی را می­توان از جمله ویژگی­های این جوامع برشمرد. 2- جامعه­ی صنعتی: این نوع جامعه تضاد برون­گروهی خود را به شکل مسالمت­آمیز و توام با رفتاری صلح­جویانه مهار می­کند. تحول و تحرک طبقاتی، انعطاف­پذیری در برابر تغییرات شغلی و ارتقاء درجه و موقعیت افراد، امکان تجارت آزاد و ارج نهادن به ابتکارات فردی و استقلال عمل را می­توان از ویژگی­های جوامع صنعتی دانست. - اسپنسر با طرح رابطه­ی متقابل میان ساخت جامعه و روان­جمعی مردم که در الگوی رفتاری و اخلاقی خاص و مسلطی متبلور می­شود، در حقیقت به مفهومی شبیه منش اجتماعی که در روانکاوی جدید مطرح است، می­رسد. در شرح طرح دوگانه­ی جوامع، اسپنسر اگرچه از نگرش برآمدن تاریخی این دو جامعه از هم دوری می­جوید ولی به کرات گرایش خود را به تفکیک پیشرفتگی، یا تفکیک­یافتگی بیشتر جوامع صنعتی به نسبت جوامع سنتی یا نظامی، نشان می­دهد. - روند جبری تاریخی بنابر قانون برآمدنِ تاریخی، به نظر اسپنسر از حالت­های نامشخص و ابتداییِ ناپیوسته و همگن به تدریج به حالت­های مشخص، پیچیده، پیوسته و ناهمگن رشد و گسترش می­یابند. پس در آغاز بایستی جوامعی با ساخت اجتماعی همگن موجود باشند و به تدریج  رشد یافته و گونه­گونی­های ساختی کارکردی در آن زیاد شده و بدین­سان همگنی به ناهمگنی و یگانگی به گونه­گونی تبدیل گردد. - اسپنسر هوادار تکامل چندخطی است. یکی از ویژگی­های تکامل چندخطی آن است که روند تکامل تاریخ جوامع همیشه به نسبت با بوم­های مختلف و ویژگی­های عینی جوامع تغییر می­پذیرد. در این مسیر توسعه نیز پیگیرانه به پیش نمی­رود. گاه برگشت­ها و واگشت­هایی را نیز در تاریخ یک جامعه می­توان دید. - فرآیند برآمدن تاریخی انسانی، به نظر اسپنسر، از چهار مرحله­ی گوناگون می­گذرد. این روند از حالت ساده شروع شده و به حالت ترکیبی می­رسد و از آن­جا به جوامع ترکیبی دوگانه و سرانجام به جوامع ترکیبی سه­گانه ختم می­شود. این بخش­بندی تکاملی چهارگونه براساس ساخت سیاسی جوامع انجام گرفته است، همان­گونه که بخش­بندی تکاملی سه­گانه­ی دیگر اسپنسر یعنی جوامع کوچرو، نیمه یکجانشین و یکجانشین براساس چگونگی وضع و ساخت رابطه و وابستگی جوامع به بوم زیستی و یا شهری آن می­باشد. - تضاد اگرچه عامل دگرگونی جوامع بوده ولی چگونگی واکنش به تضادهای درونی از طرف جوامع همجوار و یا متقابل، خود، نوع ساخت­مندی جوامع را مشخص می­کند. پس جامعه تا آن­جا که با شرایط محیطی سازگار می­باشد، هماهنگی لازم برای رشد یک جامعه سالم را از نظر اسپنسر دارا است و زمانی که این هماهنگی ویران شود دگرگونی­ای که حاصل حرکت جامعه به سوی برقراری هم­آهنگی جدید است، به وجود می­آید. - جامعه­شناسی تاریخی اسپنسر اگرچه با قانون تکامل، گوهر خودبودی خود را به دست می­آورد، ولی بر نظام دریافت سیاسی او بنا نهاده شده است. آن­چه اسپنسر در یک نظام سیاسی مهم تشخیص می­دهد وجود چگونگیِ خودبودی و کارکردیِ نقش رهبری است. - رهبری گه­گاه یا موقعیتی، نشانه­ی بارز ساخت سیاسی جوامع ترکیبی است. - می­توان جامعه را با تضاد درون گروهی حفظ کرد و شاهد جامعه­ای جنگجوی بود و هم می­توان تضاد را به همیاری و همکاری تبدیل نمود و جامعه­ای صنعتی پدید آورد. واقعیت گوهرینِ برآمدنِ تاریخیِ هر جامعه­ای تنها با میزان تفکیک­یافتگی تغییر می­یابد، و در صورت تفکیک­یافتگی ساده یا کم، نمی­توان آن جامعه را پیشرفته دانست، زیرا هیئت حاکمه­ای هست که فرمان می­راند و ملتی که از آن فرمان می­برد. - جامعه­شناسی شهری اسپنسر، شیوه­ی رابطه مردم را با رهبرشان بررسی می­نماید و به تحلیل بوم­شناختی جامعه می­پردازد، این­که چگونه مردم با ویژگی­های بوم و محیط زندگی­شان با یکدیگر رابطه برقرار می­کنند. - طبیعت­گرایی اسپنسر پویش اجتماعی را در روندی خودبخودی، جبری، حتمی و فراتر از اراده­ی انسان می­داند. در نتیجه نه اعضای جامعه و نه دولت و نه هیچ­یک از نهادهای اجتماعی، حق قانون­گزاری، اصلاح یا دگرگونی که به هر شکلی در پی دخالت در پویش تکاملی باشند را نخواهند داشت. - دخالت در تاریخ تکامل در نظریه­ی اسپنسر تنها از راه دگرگونی و یا اصلاح کارکردها شدنی است. بنابراین، در صورتی انسان می­تواند در روند اجتماعی دخالت نماید که کارکردها را بازشناخته، آنها را اصلاح نموده و در نتیجه­ی اصلاحات کارکردی، ساخت جامعه دگرگون شده و بدین­سان جامعه در نتیجه­ی دخالت انسان دگرگون شود. اسپنسر در بیان طرح اصلاحی نظریه­اش بر آن بود که روند تکاملی یا برآمدن تاریخی به ویژه در جوامع پیشرفته امروزی می­تواند زیر نفوذ دخالت انسان قرار بگیرد و بدین­سان توانایی تاریخ­سازی نیز می­تواند داشته باشد، ولی توانی مشروط. میزان دخالت در دیدگاه اسپنسر، بستگی مستقیم با توانایی او در اصلاح کارکرد دارد. اگر این تجدیدنظر در دستگاه نظری اسپنسر جدی تلقی شود می­توان وی را در طرح نظریه­ی کنش در معنای اروپاییِ آن از پیشقراولان نظریه­ی کنش پارسنز دانست. - به نظر می­رسد اسپنسر روشن­تر از دورکهیم توانسته است طلیعه­ی نظریه­ی کنش و واقعیت تاریخی فردگرایی دوران مدرنیته­ی در گذار را تشخیص داده و بهتر از وی توانسته است به نظام کلانی که، پس از آن­ها پارسنز به ساخت آن دست زد و، شامل چند خرده­نظام روان­شناختی، بوم­شناختی، اجتماعی و فرهنگی است، برسد. فصل چهارم: چارلز هُرتن کولی - لستر وارد با استفاده از سنت و دودمان نظری کنت، که با تقلیدی از روی­کرد کلان و تحلیل ساخت و سیستم به سبک جامعه­شناسی اروپایی، به نظریه­ی اصلاح اجتماعی و دفاع از دولت رفاه روی کرد. در برابر، گراهام سامنر با پیروی از سنت نظری اسپنسر به نظریه­ی روی­ساختی و فرهنگی روی نمود، ولی با همان گرایش مقلدانه، تحلیل ساخت و سیستم را با روی­کردی کلان دنبال نمود و نظریه معروف راه­های قومی را به وجود آورد، و بدین­سان، هر دو میراث اروپایی یعنی روی­کرد کلان در تحلیل سیستم را دنبال کردند. گیدینگز با عزیمت از این روی­کرد اروپایی، روی­کرد نظری کنش متقابل اجتماعی را آغاز نمود و راس سنت جامعه­شناسی انتقادی و ریشه­ای را بنیان­گذاری کرد، و هر دو روی­کرد کلان و خرد را تجربه نمودند. - نظریه­ی کولی به دلیل طرح مقدماتی نظریه خود در نظریه معروف «خود آینه­ای»، و شرح و تحلیل کنش آدمی در موقعیت­هایی که در آن مردم با توجه به معنایی که دیگران از پدیداری خود کنش­گر ارائه می­کنند، در پارادایم نظری پدیدارشناسی هم بسیار قابل اهمیت و در خور توجه است. علاوه بر آن، شرح دیالکتیکی کولی از دو قلوهای توامان و نظریه­ی حاصل از آن در طرح گروه­های مایی و آن­هایی در فهم نظریه­ی دیالکتیکی خود در نظریه­های جامعه­شناسی تاثیر شایسته­ای داشته است. - کولی زیر تاثیر نظرات ویلیام جیمز، با تبیین دوگرایانه­ی متداولی که فرد و جامعه، یا به زبان جامعه­شناسی امروزی، کنش و ساخت، را دو پدیده­ی جدای از هم تعبیر می­کرد به مخالفت پرداخته، برآن شد که جامعه و فرد دو مفهوم مجزا و مستقل از یکدیگر نیستند، بلکه هر دو ویژگی­های گوناگون یک پدیده­ی جامع را نشان می­دهند. جامعه اشاره به ویژگی عام از مردم دارد و فرد نشانه­ی خاص همان جامعه است. نخستین کسی که به اهمیت تفکیک کولی از مفاهیم ساخت و کنش توجه نمود گورویچ بود که اسلوب دیالکتیکی هم­فراخوان خود را بر همین نظر، یعنی دوقلوهای توامان، پرداخت. او از این دو پاره­ی طبیعی و تاریخی، یا ذهن و جامعه، به صورت دوقلوهای توامان یاد می­کند، که وجود و فهم هر کدام در گرو وجود و فهم آن دیگری است. - گونه­ی آدمی از طبیعتی یگانه، اما اجتماعی، برخوردار است، و همین واقعیت، اولین گروه­های گردهمایی انسانی، و یا به تعبیر کولی، گروه­های نخستی را ممکن می­کند. طبیعت انسانی فرآیندی است که تنها در حال پیوستگی و تقابل با دیگر انسان­ها و به مدد دیالکتیکی که با دیگران برقرار می­کند رشدیافته و شکل می­گیرد. مولی این فرآیند تقابل یا هم­فراخوانی دیالکتیکی فطرت یا طبیعت و جامعه را تجربه­ی اجتماعی می­نامد. - به اعتقاد کولی «خود» به صورت فرآیندی دیالکتیکی میان فرد و جامعه پدیدار می­شود. به عبارت دیگر، معرفت یک شخص از خودش، چیزی نیست مگر بازتاب افکار دیگران درباره­ی خود او و احساس و آگاهی برآمده در وجود آدمی، اما از منظر دیگران. بنابراین خود از سه ویژگی برخوردار است: 1- خود پدیده­ای اجتماعی است، و تنها در تجربه­ی اجتماعی جامعه شکل و ساختار می­گیرد. (ویژگی متعارف یکم در کتب آمریکایی) 2- شکل­گیری خود، آرام و پیوسته، به صورت فرآیندی همیشگی است. (ویژگی متعارف دوم در کتب آمریکایی) 3- خود، برآیندی از هم­فراخوانی دیالکتیکی منِ زیستی و دیگرِ اجتماعی است. - کولی، هم­چون وبر و البته مستقل از او، بر آن بود که بررسی کنش­های آدمی باید شناخت معانی­ای را در بر گیرد که کنش­گران در موقعیت­های اجتماعی خویش به آن­ها دست پیدا کرده­اند. از این روی، جامعه­شناسی نباید تنها به مطالعه­ی ظاهر و سطح رفتار انسانی و توصیف ساده آن بپردازد، بلکه بایستی در پی جست­وجوی قوانین رفتاری انسان از طریق فهم معانی ذهنی افراد کنش­گر در موقعیت­های روزمره و چهره­به­چهره باشد، و این درست نقطه عزیمت کولی از تحلیل کلان به تحلیل موقعیت، به­ویژه موقعیت خُرد است. - تفاوت آگاهی از یک حیوان و یک انسان در این نکته است که ما می­توانیم با استفاده از سازوکار تخیل، انگیزه­ها، نیات و کنش انسانی را، از دید پژوهش شونده، یا مخاطب، و نه از دید خودمان، بفهمیم، و سپس با دید خودمان بسنجیم. پس درون­نگری، یعنی درک دنیای درونی پژوهش­شونده به طریق ورود به دنیای او. کولی چنین فرآیند روش­شناختی را نوعی بصیرت هنرمندانه خطاب می­کند، بدیهی است که وجه هنرمندانه­ی این بصیرت و تخیل که روزگاری بعد، میلز نیز به آن اشاره می­کند، به معنای رجوع به واقعیت خارجی دنیای درونی شخص پژوهش­شونده و ادراک آن به طریق تجربی و گزارش آن به شکل قوانین علمی و جامعه­شناختی است. - کولی همانند دیگر تفسیرگرایان، برآن است که بررسی جهان اجتماعی، باید مبتنی بر کنکاش معانی­ای باشد که کنش­گران به کنش­های خودشان و دیگران نسبت می­دهند. روش فهم معانی که قواعد دیالکتیک اندام­واره­ای فرد و جامعه را نشان می­دهد، به­ویژه، در مطالعه و شناخت خود و مراحل تکوینی آن نمودار می­شود. او تفسیر مردم از یک­دیگر را بارزترین واقعیت جامعه دانسته و جامعه را عبارت از رابطه­ای قلمداد می­کند که مبتنی بر روابط میان ذهنی افراد روی­درروی یا چهره­به­چهره است. به اعتقاد وی جامعه تمامیتی است به هم تنیده از تاثیرات متقابل خودهای ذهنی. چشم­اندازهای گوناگون بر اثر تبادلات چندگانه و مداوم برداشت­ها و ارزیابی­های میان ما و ذهن دیگران هماهنگی یافته و ساختار تقسیم اجتماعی کار از خلال همین بازی نقش­ها دنیای هر فرد را با دنیای دیگری هماهنگ می­کند. سپس از طریق کنش متقابلی که افراد در یک کل اندامی پدید می­آورند، «خود» فرد ساخته می­شود. جدا نبودن فرد و جامعه و تجلی این تقابل هم­فراخوان در مفهوم و یا پدیده­ای واحد چون خود، بنیانی است که بعدها گورویچ در ساخت مبنای برخی از اسلوب­های دیالکتیکی خویش، مثل تضمن متبادل یا هم­فراخوانی و تقابل مناظر از آن سخت تاثیر گرفت. - فهم کولی از جامعه، که سخت متاثر از آراء اسپنسر و سامنر، که وی نیز شیفته­ی اسپنسر بود، نشان­دهنده­ی پذیرش جامعه به مانند نظام اندامی است که هر یک از اجزاء در مجموعه­ی آن بر اثر عمل متقابل با دیگر افراد امکان حیات پیدا می­کند، درک و تصور سیمایی از جامعه به صورت یک کل تمام و اندام­واره­ای پویا که فهم آن­را، از سویی نیز، به داروین وام­دار است. هر تحولی که در یکی از اجزاء رخ دهد بر بقیه اجزاء نیز اثر می­گذارد. بنابراین جامعه را می­توان بافت گسترده و متحولی از فعالیت­های متقابل اجزایی دانست که همیشه روی به سوی پیشرفتی اندام­واره­ای دارد. اما کولی، در یک نقطه­ی عزیمت از نظریه­پردازان کلاسیک، یعنی با آفرینش مفهوم «خود»، معنای تازه­ای به این مفهوم اندامی می­دهد، مفهومی که در آراء معاصرین وی غایب بود. «خود» در نتیجه­ی درگیر شدن در فرآیند تجربه­ی اجتماعی حاصل می­شود. - پیش از تشکیل خود، آدمی خودمرکز یا خودمحور، یا خودمدار و به تعبیری خودسالار است. یعنی در آگاهی او همه چیز بر معیار وجود او تعریف می­شود. خود زمانی ساخته می­شود که کودک در تجربه اجتماعی میان خود و تعلقات خویش با اشیاء بیرون تفاوت قائل شود. او ابتدا میان خود و بیرون، تمایز قائل شده و سپس در بیرون نیز میان ماها و آن­ها فرق می­گذارد. او مفهوم تملک را با استفاده از ضمائر دریافته و می­فهمد که این کتاب به پدرش و این توپ به خواهرش تعلق دارد. بنابراین کودک به تدریج میان گروه مایی و گروه آن­هایی تمیز گذارده و در می­یابد که گروهی وجود دارد که او در آن قرار دارد، یعنی گروه ما. این تفکیک نشانگر رشد و تشکیل خود است. کولی این تجربه­ی اجتماعی با ضمائر را حاوی هم­فراخوانی بخش فردی و اجتماعی، که در آغاز زندگی اجتماعی به صورت دوقلوهای توامان موجود بوده­اند، می­داند. - کولی ساختاربندی خود را به نسبت رابطه­ی متقابلی که فرد و جامعه در تجربه­ی اجتماعی دارند تبیین می­کند. سازوکار این عمل عبارت از نگاه کردن خود در آینه­ی دیگران، و در یک موقعیت چهره­به­چهره، است. به عبارت دیگر، انسان در این روند به ناگزیر خود را از دید دیگران ارزیابی می­کند. مردم آیینه­ی یکدیگر هستند و در این نگریستن­های به یک­دیگر است که مردم به قضاوت یک­دیگر می­نشینند. تکوین فرآیند خود آینه­ای، در همین فرآیند ارزیابی ما در منظر دیگران، موقعیتی را به وجود می­آورد که از سه مرحله­ی متمایز می­گذرد: 1- پدیدار شدن خود ما در برابر چشم دیگران یا در برابر آیینه­ی خود دیگران، 2- چگونگی داوری و قضاوت دیگران درباره­ی پدیدار شدن خود ما، 3- پیدایش احساسی که در نتیجه­ی قضاوت و ارزیابی دیگران پدید آمده است، و می­تواند به غرور یا سرشکستگی منجر شود. - ترنر: دریافت کولی از «خود آئینه­ای»، برای مثال، که در آن خود ارزش­گذاری و خوداحساسیِ فرد از فهم و دریافتی برمی­خیزد که چگونه دیگران آنها را درک و ارزیابی می­کنند، گسترش دهنده­ی اندیشه­ی جیمز از خود اجتماعی است. این اندیشه­ی «خود-­راهبردی» که در نظریه­ی خودِ آئینه­ای کولی عنصری مرکزی به شمار می­آید، در نظریه­ی نقش­گیریِ مید، که در خلال آن، خود تواناییِ عاملیتی اجتماعی برای پیش­بینی نیات دیگران دارد، پرداخته و پروریده شد. اما تفاوتی در میان کولی و مید هست، جایی که کولی آشکارا نماهای عاطفی این فرآیند را می­پروراند، مید آن­ها را نادیده می­گیرد – و به راستی آن­ها را رد می­کند- و در برابر، بر نماهای شناختیِ خود تاکید می­ورزد. - نظریه خودآیینه­ای کولی با نظریه­ی پایگاه اجتماعی وبر مشابهت­ها و گوناگونی­های قابل­توجهی دارد. فرآیند قضاوت دیگران از پدیدار شدن خود مردم، به همان معنایی فهمیده می­شود که وبر آن­را در مفهوم پایگاه اجتماعی بیان نمود. دومین شباهت نظریه­ی کولی و وبر در گوهر دیالکتیکی خود است که برآمده از مفهوم دوقلوهای توامان کولی است. دیلیتی به تعبیر دیگری وبر را بر کولی تاثیرگزار دیده است، تعبیری هستی­شناختی که همانند وبر، کولی نیز موضوع مطالعه­ی علم جامعه و تاریخ را فهم(Verstehen) کنش اجتماعی می­داند. کولی با تاکید بر روابط خودمانی و چهره­به­چهره در موقعیت­های خاص، عملا بر تاثیر صحنه­پردازی موقعیت توسط کنش­گران تاکید می­کند، و ساختار سازمانی کلان را در فرآیند تحلیل موقعیت خود آئینه­ای، از پس قضاوت کنش­گران می­بیند. نقش معانی در چنین موقعیت­هایی، از طریق کنش متقابل کنش­گران به انجام می­رسد، در صورتی که در دستگاه نظری وبر، معانی­ای که میان کنش­گران و واقعیت سه­گانه اقتصادی، پایگاهی و احزاب رخ می­دهد، همه از پس صحنه­گردانی سازمانی به انجام می­رسد، و نقش کنش­گران، در روابط سازمان کلان اقتدار سامان می­گیرد. - منظور کولی از گروه نخستی، گردهمایی­های اجتماعی است که پیوستگی، همکاری­های روی­درروی و خودمانی از ویژگی­های بارز آن به شمار می­رود. چنین نهادهایی از این جهت نیز گروه نخستی هستند که در شکل دادن و به وجود آوردن گوهر اجتماعی فرد نقشی بنیادین ایفا می­کند. ما، برآمده از فرآیند خود است، گونه­ای از هویت پایدار روابط اجتماعی است که می­توان آن­را مفهومی معادل با ساخت، یا ساخت سازمانی، دانست. اگرچه همکاری و همدلی اصلی­ترین صفت گروه­های نخستی است، ولی این وحدت معمولا یک واحد رقابت­آمیز را می­سازد که در آن ابراز تفاوت­های میان افراد را، به شرط آن­که تحت انضباط روح مشترک گروه قرار داشته باشد، روا می­دارد.گروه­هایی که در آن­ها همبستگی­های نزدیکی از نوع گروه­های نخستی وجود دارد مانند خانواده، گروه کودکان هم­بازی و همسایگان و هم­پالکی­ها سرچشمه­ی واقعیت­های بعدی زندگی را می­سازند. گروه­های نخستی هم ابتدایی­ترین و کامل­ترین تجربه­ی یگانگی اجتماعی را به فرد می­آموزند و هم به اندازه­ی دیگر مناسبات و نهادهای گسترده­تر، گونه­ای قالب­های پایدار به وجود می­آورند، و مناسبات اجتماعی در جامعه­ی کلان همواره از آنان سرچشمه و بهره می­گیرند. گروه­های نخستی سرچشمه­ی فرد و نهادهای اجتماعی به شمار می­روند. در برابر همبستگی گروه­های نخستی، صورت­های دیگری از همبستگی را نیز می­توان دید که در آن انسان به دلیل قرار گرفتن در روابط متقابل اجتماعی مبتنی بر تفاوت و تمایزات اجتماعی، تجربه­های جدیدی را مرور می­کند. کولی مهم­ترین گونه از این همبستگی را با اصطلاح طبقه­ی اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است. کولی طبقه­ی اجتماعی را عبارت از هر گروه اجتماعی پایداری می­دانست که پس از گروه نخستی، و نهاد خانواده تشکیل می­شود. به عبارتی اگر در جامعه کلان تنها به دو گروه روبه­رویی برخورد کنیم یکی را می­توان گروه نخستی یا خانواده و دیگری را گروه دومی یا طبقه­ی اجتماعی دانست، که هر کدام نیز در معنای نهادی بودن آن برای کولی فهم­پذیر هستند. - کولی با نظر داروینیسم اجتماعی که معتقد بود فقیر نامناسب است به مخالفت برخاسته و معتقد بود فقر یک مسئله­ی اجتماعی است. بدین معنا، نامناسب بودن و عقب ماندن فقیر در رقابت ماندگاری مناسب­ترین یا سازگارترین افراد، امری اجتماعی و نه زیست­شناختی است. ریشه­ی مساله فقر و عوارض آن به جامعه و نه طبیعت بر می­گردد. کولی در برابر عوامل­گرایان معتقد است که درک افراد از وضع طبقاتی آنان نیز تاثیر عمده­ای در شیوه یا سبک زندگی آن­ها خواهد داشت. کولی بسیار صریح اعلام می­کند که در جوامع جدید، پول مهم­ترین وسیله و معیاری است که در تعیین وضع پایگاهی طبقات نقشی قاطع دارد. وی سه طبقه­ی اقتصادی را از هم تفکیک نمود: 1- طبقه­ی موفق و یا طبقه­ی بالا، 2- طبقه­ی میانی، 3- طبقه­­ی فقیر یا طبقه­ی پایینی. - کولی در تفکیک طبقات اجتماعی، چهار عامل اساسی را متذکر می­شود: 1- تفاوت درآمد اقتصادی، 2- وراثت: شامل دو بخش وراثت زیست­شناختی و وراثت اجتماعی، 3- رقابت، 4- بخت. - کولی در شرح مفهوم رقابت به ساخت و سازمان اجتماعی جوامع و تقابل جوامع سنتی و صنعتی به شیوه­ی خود نیز اشاره کرده و به رقابت در جوامع جدید که به وجود آورنده­ی طبقات اجتماعی تفکیک­یافته هستند نیز توجه دارد. - دو سنخ آرمانی طبقه از نظر کولی: 1- طبقه­ی بسته، 2- طبقه­ی باز. - تکوین روح طبقاتی بسته به طبقه­ی باز از سه مرحله می­گذرد: 1- تقابل همگنی و یا ناهمگنی جمعیت طبقه، 2- آهنگ تغییرات اجتماعی، 3- ارتباطات و روشنگری­های اجتماعی. - قالب شناخت کولی از جامعه به صورت قالبی فرآیندی، که جامعه را به شکل تاریخی آن و در حال گذاری تکوینی که به سوی تکامل راه می­بَرد، ساخته شده است. به نظر صریح کولی تاریخ عبارت از تغییراتی اجتماعی است که به طرف رشدی جاودانی، جلورونده و بارونده گسترش می­یابد. - جامعه طبقاتی بسته عبارت از جامعه­ای است که تفکیک ساختی آن بر مبنای امتیازات و امکانات وراثتی تنظیم شده است و به همین دلیل احساسات درون­گروهی به صورت­های سخت و متعصبانه، و یا قوالب روح کاستی، متجلی می­شود. شانس در این جامعه نقشی به سزا در تعیین سرنوشت افراد دارد. - جامعه­ی طبقاتی باز، که ویژگی­های جوامع مدرن را یادآور می­شود، در نتیجه­ی شکسته شدن احساسات گروهی، سست شدن سنن و آداب، رشد آزادی و سعه­ی صدر و جای­گزین شدن عامل رقابت در میان مردم به جای عامل وراثت، که تعیین­کننده­ی وضع اجتماعی و فرصت­های زندگی در جامعه­ی پیشین بوده است، به وجود می­آید. - تشخیص معرفت و شناخت ابعاد همگن و ناهمگن هر ساخت طبقاتی نه تنها موجب شناخت ساخت طبقاتی، و بنابراین گسترش آگاهی طبقاتی می­شود، بلکه چگونگی حرکت در یک نوع می­تواند ساخت نوع دیگر را نیز نمایان کند. - تغییرات سازمان­های اجتماعی چه در گروه­ها، قشرها و طبقات، و چه در جامعه­ی کلان، تاثیرات متقابلی بر جای می­گذارد. - در فرآیند ارتباطی، تضادها رو به آرام شدن می­گذارند، چرا که ارتباطات می­تواند کانال­هایی روانی را در بین افراد ایجاد کند تا در خلال آن احساس و روح کاستی ضعیف شده و موانع رشد روابط میان گروهی به تدریج زایل شده و ساخت کاست­ها فروریخته و تضادها به تدریج حل شوند. - کولی معتقد است دولت وظیفه دارد در جهت تغییرات اجتماعی و کشاندن به ایجاد روابط عاطفی بین طبقات متفاوت و کاهش تضادها کمک کند، ولی نه به آن معنا که طبقات حاکم و طبقات محکوم به طور ثابت باقی بمانند، بلکه به شیوه­ای که تضادها و فشارها کم شوند و دموکراسی و آزادی برای همه یک­نواخت عمل کند. - فلسفه­ی اجتماعی کولی، همانند کندرسه، بر این اندیشه خوش­بینامه استوار بود که پیشرفت بشری به گسترش، هرچه بیشتر به احساس هم­دلی و هم­دردی انسانی بستگی دارد، و تنها لازم است که آرمان­های گروه­های نخستی از قلمرو این گروه­ها به اجتماعی محلی و از آن­جا به ملت و جامعه­ی جهانی گسترش یابند تا جامعه­ی باز فرصت تحقق پیدا کند.