خلاصه کتاب بازشناسی تحلیلی نظریه های مدرن جامعه شناسی - پاره ی یکم: نظریه های کلاسیک
خلاصه کتاب بازشناسی تحلیلی نظریههای مدرن جامعهشناسی در مدرنیتهی میانی: بنیانگزاران جامعهشناسی نوشته: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی پارهی یکم: نظریههای کلاسیک فصل یکم: مدرنیتهی میانی و پیشپردازان تاثیرگذار - بنا بر قواعد و قوانین جامعهشناسی معرفت، هرگونه از آگاهی و کنش ذهنی، به ناگزیر، با واقعیت اجتماعی و تاریخی درگیر، در هم تنیده و، به معنایی دیگر، همفراخوان هستند. این همفراخوانی میتواند در پارادایمها و دستگاههای نظری به چهار صورت ذهنگرایانه، عینگرایانه، دیالکتیکیِ تفسیرگرایانه و دیالکتیکیِ ناتفسیرگرایانه، یا عواملگرایانه، دیده شود، اما در هر صورت، هیچ آگاهی اجتماعی یا کنش ذهنی بدون همفراخوانی با رخدادها و رویدادهای تاریخی و اجتماعی و عناصر ذهنی موقعیت، و یا در خلاء تاریخی و سیستمی، صورت نمیپذیرد. - دوران مدرنیتهی میانی دومین دوره از چهار دورهی دنیای مدرن است که از 1872 میلادی، یعنی از پایان دوران پادشاهی لوییها و عنفوان انقلاب کبیر فرانسه، آغاز شده و تا سالهای جنگ جهانی اول، یعنی سالهای 1914 تا 1918 میلادی دوام میآورد. - از آغاز دوران مدرنیتهی میانی، که خود سرآغازین دوران جامعهشناسی رسمی یا آکادمیک نیز به شمار میآید، نظریههای جامعهشناسی کلاسیک و بنیانگزار، عموما رویکردهایی کلان در تبیینهای جامعه و واقعیتهای اجتماعی پیش گرفتند. - با توجه به قواعد جامعهشناسی معرفت، همگراییهای میان نظریههای کلان و موقعیت تاریخی دوران مدرنیتهی آغازین میبایستی از سرِ قانونمندیهای تاریخی و ضرورتهای جامعهشناختیای برمیخاست که به ناگزیر در تاریخ دیالکتیک ذهن و عین قانونمند و اجتنابناپذیر باشند. - مارکس با طرح موضوع آگاهی طبقاتی و رسالت طبقهی کارگر برای تغییر نظام اجتماعی، و پس از وی وبر و سیمل با طرح نظریهی کنش، و آن هم در معنای تفسیرگرایی اروپاییِ آن، توانستند دریچههایی را به سوی نظریهپردازی مدرن و متناسب با روح مدرنیته، و در قلمرو نظریهی کنش و روش مطالعاتی خرد، میان دامنه و نظریهی زمینهای، باز کنند. - دوران مدرنیتهی میانی به ناگزیر، با دو دستگاه معرفت شناسی تجمیعی و تفریقی، و سه پارادایم نظری انسجامگرایی، تضادگرایی و تفسیرگرایی، همه برای نجات جامعهی نوپای بورژوازی به تحلیل های سیستم و ساخت کلان دست یازیدند، مفهوم کنیدن و کنشسازی را در سایهی سازگاری و انطباق با جامعه به طاق نسیان انداختند و گروهها و واقعیتهای خُرد را در خور توجه کافی ندیدند. - دوران مدرنیتهی آغازین دو جریان فلسفی را تجربه کرد و میراث آنرا برای اندیشمندان دوران مدرنیتهی میانی به جای گذارد: یکی عقلگرایی یا خردگرایی و دیگری تجربهگرایی. بنا بر تعبیر این رویکرد، دنیا به وسیلهی قوانینی تغییرناپذیر اداره میشود، ولی انسان و جامعه میتوانند با شناخت قوانین طبیعی و تنظیم کردن دنیای سیاسی و اجتماعی خود با چنین قوانینی زندگی خود را بهبود بخشند. روسو، هیوم و کانت از نمونههای روشنفکری در این فراگرد اندیشگی بودند. روسو به گونهای از رومانتیکگرایی و هیوم به بررسی انتقادی از ایمان و اعتقاد متداول به جهان به عنوان شبکهای از روابط علّی پرداخت. کانت اصرار داشت که نمیتوان دنیا را همانطور که به خودیخود وجود دارد شناخت. الگوهای معین دوازدهگانهای مانند فضا، زمان و سببیت، ذاتی ذهن آدمی است و جهان به وسیلهی این مقولههای پیشزمینهای توصیف میشود. - بروک معتقد است که هرچند جامعه یک موجود زنده است، اما اندامهای جداگانهی آنها ضرورتا مانند یک موجود زندهی طبیعی با یکدیگر هماهنگ نیستند. بروک در کتاب خود به نام «تاملاتی بر انقلاب فرانسه» مواضع خِردگرایی را نقد میکند. او تغییر را آشوب و هراسانگیز و ثبات، همانندی و آرامش را نظمی آرمانی و درست میدانست. - دوبنالد و دومیستر در فرانسه، موضعی سختگیرانهتر از بروک انگلیسی گرفتند، که البته روشن هم هست، زیرا که آنها دوران پس از انقلاب را از نزدیک تجربه کرده بودند. این دو با گرایش به مذهب کاتولیک از توجه به سنن گذشته هواداری نموده و آرزوی بازسازی دوران پیشین را در سر میپرورانیدند. سنتگرایی فرانسوی به ویژه در مقابل دنیویگرایی اجتماعی، یا دنیویسازی اجتماعی، بر عناصر نظری متفاوتی مانند حاکمیت مشیت الهی، گناه تاریخی آدم و معصومیت کلیسا، تاکید کردند و با اندیشه انقلاب و تغییر درآویختند، پایههایی که مبارزه و نقد روشنفکرانی چون سنسیمون، مارکس، دورکهیم و وبر را در پی داشت. - کندیلاک، باور داشت که این انسان، و نه خدا، است که جامعه را پدید آورده است و بایستی امکان داشته باشد تا جامعهی خود را آنگونه که میخواهد بسازد، اندیشهای که با روح کاتولیکیِ سنتگرا و محافظهکار دوبنالدی در ستیز بود. در نگاه کندیلاک، تاریخ بایستی براساس خرد و خواست آدمیانی ساخته شود که در هر زمانی به چنین وظیفهای تاریخی عمل میکند، و نباید کلیسای کاتولیک در این کار مزاحمتی ایجاد کند. هر تغییر اجتماعی از نظر دوبنالد هراسانگیز است. بونالد با شرح و هواداری از چنین رویکردی به عنوان یکی از هواداران جدی نظریهی سلطهی حاکمیت شناخته میشود. - محافظهکاران سالهای نخستین دوران مدرنیتهی میانی بر چند نکتهی اصلی تاکید کردند: 1- جامعه انداموارهای با قانونهای از پیش نوشته شده است، و نه محیطی برای ابراز عقاید به اصطلاح خردورزانه. 2- انسان وجودی خارج از گروه اجتماعی ندارد و تنها به مشارکت در جامعه میپردازد. 3- جامعه از روابط و نهادها و افرادی تشکیل شده است که تنها نقشهایی را در جامعه انجام میدهند، به عنوان اجزای یک سیستم اجتماعی. 4- تغییر در هر بخشی از جامعه در دیگر بخشها نیز تاثیرگزار است، و بنابراین خطر تغییر همه جاگیر میشود. 5- ثبات و نظم اجتماعی در تمامیت جامعه یا در زندگی هر فرد، شرط کارکرد درست هر نظامی است و خلاف آن موجب بینظمی و پریشانی اجتماعی است. 6- نهادهای گوناگون جامعه پاسخگوی فرهنگهای مختلف خواهند بود و درستی اجرای این فرآیند موجب پیدایش امنیت خواهد شد. 7- نگاهداری و حمایت از گروههای کوچک مانند خانواده، همسایه، گروههای مذهبی از وظایف ضروری جامعه است. 8- بازگشت ارزشها و سلطهی نظم کاتولیکی برای برپاسازی وحدت معنوی اروپا از لوازم اصلاح جامعه است. 9- اجرای مناسک و تشریفات دینی از لوازم بقای جامعه و دارای کارکردهای مثبتی برای سلطهی روح جمعی است. 10- برقراری سلسله مراتب قدرت در هر نظام خرد یا کلانی از لوازم برقراری نظم و ثبات اجتماعی است. - هگل، فیلسوفی با نگرش ایدهآلیسم عینی و باورداشتهایی در زمینهی فلسفیِ وحدتوجودانگاریِمسیحی، با گرایش تند عرفان از همان دوران جوانی، که به تدریج صورتی فلسفی و عقلانی یافت، به تدوین شاخهای مهم در فلسفه، یعنی فلسفهی تاریخ، پرداخت، که میتوانست بر اندیشمندان جوان زمان وی، و بر هر دو دسته از رهروان چپ و راست یا تضادگرا و انسجامگرا، تاثیرگزار باشد. روش مطالعهی مارکس در فلسفهی اجتماعی و تاریخ براساس نکات هستیشناختی و روششناختیِ دیالکتیک تکاسلوبی هگلی آغاز شد. هگل، و به تعبیری مارکس نیز، به وحدت دیالکتیکیِ ماده و ذهن باور داشته، و در قالبی وحدتوجودانگارانه، به هستی مینگریستهاند. - هگل کوشش نمود تا با ترکیب رمانتیسم و محافظهکاری و تاکید بر روشنگری عقل، که بر فکر دیالکتیکی استوار شده بود، دستگاه فلسفی خود را بسازد. هگل باور داشت که هر آنچه عقلانی است، واقعی است، و درست برعکس آن، هرآنچه واقعی است نیز، عقلانی است. همانند متفکران دوران روشنگری، هگل نیز باور داشت که عقل تنها انتزاعی از واقعیت نیست، بلکه نیروی درونی است که ساختار و رشد جهان را تعیین میکند. هگل به این شکل عقل را تبدیل به یک نیروی کیهانی عظیم میکند که به اشکال مختلف آنرا ایده، روح، مطلق، مثال و یا خدا مینامد. - برداشتی از دستگاه فلسفی هگل که هر چه هست عقلانی است و تجسم عقلانیت را در ملت و نماینده آن، یعنی دولت حاکم دیدن، به نگرشی تبدیل شد که لیبرالیسم فلسفی را به محافظهکاری کشانید و اندیشهی انسجامگرایی را در تبیینهای کارکردگرایانه نثبیت و تقویت کرد. اگرچه از پیش و به روشنی معلوم است که این فکر جلوه ناقصی از تحلیل دیالکتیکی هگل بود، زیرا اندیشه نفی و نفیِنفی را نادیده انگاشته بود. بنابراین دریافت دستگاه فلسفی هگل بدون دریافت دیالکتیک وی ممکن نیست. توجه به قانون نفیِنفی، که یکی از مهمترین اصول دیالکتیک است، یعنی توجه به تغییراتی که آرامآرام از انباشت گسترش کمی برمیخیزد و تا نفیِ کامل وضع موجود پیش میرود، و سپس به تغییر کیفی میرسد. هر چیز یا هر حالتی، نفی خودش را در بردارد. هرگاه چیزی نفی شود نیروی جدیدی جایگزین آن میشود و این نیرو به رشد و گسترش میپردازد تا زمانی که آن نیز نفی خودش را پدید آورد. بنابراین رشد یا گسترش یعنی تغییر کردن براساس الگوی درونی هرچیز معین. پس نفی و نفیِنفی به معنای گسترش و سازندگی است و نه نابودی. - به نظر هگل گسترش تاریخی ذهن و عقل مشروط به هشیاری و اراده است . تاریخ کیهانی، رشد هشیاری آزادی از سوی روح و نمایش تاریخیِ آن است، فرآیندی تدریجی به معنای دیالکتیکیِ آن، و دیالکتیکی تکاسلوبی. - هگل در پژوهش خود از هستی، و برای پیروز شدن بر مشکل شک ایدهآلیستی پیشآمده توسط برکلی، به دنبال پیدا کردن پایهای بلاشک بود. او با نقد امر ناشناختنی کانت نیز بر آن شد که هر چیزی که موضوع اشارهی آدمی قرار گیرد، به هر روی و به هر میزانی، شناخته شده است، و آنچه در گفتوگو درآید، پس به همان میزان که در گفتوگو درآمده است، شناختنی است. - هگل هستی را مقوله نخستی نام مینهد، نخستی از این جهت که منطقا نخستیترین نکتهی پژوهش است، که هستی هست، زیرا اگر نمیبود، شک و گفتوگویی هم نمیبود. وی این هستی را تز یا برنهاد نام مینهد و دستکم به معنای روششناسی عناصر تحلیل، به نظر میآید، که این برنهاد از سه خصیصه برخوردار باشد: 1- برنهاد همیشه نخستی است، زیرا این هستی، نخستیترین هستیِ منطقی است. 2- برنهاد ثابت است، زیرا حرکت و تغییر با هستیِ هست، که خالی از هرگونه صفتی است، سازگار نیست. 3- برنهاد ناگزیر از ثابت بودن است، و به تعبیر انسانیِ آن میل به ثبات دارد، زیرا حرکت و تغییر، موجب تغییر در هستی میشود، و تغییر به معنای تبدیل شدن به نیستی است، و این ناممکن است. - هستی در خود، نمایشگر هستیِ دیگری است: نیستی. به دیگر سخن، به همان میزانی که هستی هست، و از همان زمانی که هستی هست، نیستی هم به ضرورت هست. این مقوله دومی، آنتیتز یا برابرنهاد نامیده میشود. برابرنهاد نیز از سه خصیصهی متقابل با برنهاد برخوردار است: 1- برابرنهاد همیشه دومی است، اما نه به معنای زمانی، بلکه به معنای معرفتشناختی، و همیشه از درون مقولهی نخستی، یعنی برنهاد، بر میآید. 2- برابرنهاد در تغییر و حرکت است، زیرا گوهر نیستی وابسته به تغییریابیِ هستی است، و نیز و بالضروره در حرکت پایدار میشود. 3- برابرنهاد ناگزیر از تغییریابی و حرکت است. - هستی هست، اما نیستی نیز هست. هستیِ نیستی هستیِ هستی را، منطقا، نفی میکند، چون نیستی است. هستیِ هست نیز، بنابر آنکه هست، به ناگزیر بر هستی خود اصرار دارد. این تقابل، که در معنای دیالکتیک هگلی به تناقض میان این دو عنصر میانجامد، تحول یا شدن را ممکن میکند، شدنی که نه برنهاد است و نه برابرنهاد، اما برخاسته از همان برنهاد و برابرنهاد است. این سومین مقوله، سنتز یا همنهاد یا برآیند نام میگیرد. همنهاد نه یک واقعیت ماندگار، بلکه فرآیندی درگذار است. این همنهاد زمینهی برابرنهاد بعدی را فراهم میآورد تا چرخهی بعدی حرکت برابرنهاد از درون برنهاد برآید. - پنج اصل دیالکتیک: 1- جهان (عناصر دیالکتیک) در حرکت و تغییر همیشگی است. 2- تمامی اجزاء جهان (عناصر برنهاد و برابرنهاد)، همیشه در رابطه و کنش متقابل قرار دارند. بنابراین، تصور هرگونه رابطهی یکسویه میان عناصر دیالکتیکی خطا است. 3- کنش متقابل تمامی اجزاء (برنهاد و برابرنهاد)، نشانگر درجات رشدیابندهی کمی به تغییر نهایی در اصلاحات کیفی، در اصل چهارم است. 4- کنش متقابل عناصر برنهاد و برابرنهاد، بنابر قانون نفیِنفی و تناقض گوهری اجزاء از خلال نفیِنفی، یعنی نفیِ برابرنهاد از برنهاد، انجام میپذیرد. 5- نتیجهی نفیِنفی، نفیِ برنهاد، و همزمان و به ناگزیر، نفیِ تمامی برابرنهاد است. بنابراین، تحول به معنای ویرانی حالت پیشین و پیدایش حالتی تازه است. - سنسیمون، از یک سوی با سنت محافظهکاری پیشین مخالف بود، و از دیگر سوی، با سنت اندیشمندان چپ. او خوشبینانه معتقد بود که حرکت تاریخی جامعهی اروپایی به سوی پیشرفت سازمانی مطلوبی در حرکت است، به شرط آنکه نخبگان فکری، صنعتی و علمی کنترل جامعه را بر عهده بگیرند، اندیشهای که قبل از او افلاتون و کنفُسیوس و پس از وی کنت بر آن تاکید میورزیدند. بنابراین سنسیمون به نوعی از پوزیتیویسم جامعهگرای باور داشت. سیمون معتقد بود فرآیند پیشرفت علم و جایگزینی روشنفکران و متخصصین به جای روحانیون میتواند نظام اجتماعی را به گونهای متحول سازد که برای همه مطلوب باشد. سنسیموند برخلاف مارکس باورداشت که، نه کارگران، بلکه این مدیران، بانکداران، روشنفکران و دانشمندان هستند که میتوانند جامعه را به سوی رفاه عمومی هدایت کند. - سیمون برخلاف بونالد، راه اصلاح جامعه را بازگشت به نظم پیشین آن نمیدانست. با دانش، که از سه مرحله تکنولوژی، متافیزیک و علوم میگذرد، بایستی نظم نوین را پدیدار کرد. با پیروی از علوم طبیعی علوم اجتماعی را نیز میتوان به علمی اثباتگرا تبدیل نمود. با چنین رویکردی حاکمیت علمی جانشین تاریخی حاکمیت دینی شده و دانشمندان و صنعتگرانی ظهور خواهند کرد تا جایگزین رهبران پیشین شوند. کسانی که مایل به درک واقعیتهای علمی نیستند، به وسیله فرآیندهای عرفانی و آئین مذهبی به علم و دانش دست مییابند، اما نخبگان علمی، نظریات خود را همانند اصول و قواعد علمی خواهند آموخت. نخبگان بر دو دسته هستند: یکی نخبگان روحانی، یعنی دانشمندان، و دو، دیگر نخبگان غیرروحانی، یا صنعتگران و سرمایهداران، که توامان بر جامعه حکومت میکنند. این تصویری از ساختار جامعه مورد نظر سیمون است. - به نظر زایتلن، سیمون در پیشبینی خود درباره جامعهی جدید ساختار طبقه را نادیده میگیرد و از این روی، موضوع دارایی خصوصی را به حال خود رها میکند: تنها تغییری که او از آن حمایت میکند پرداخت غرامت به مستاجر برای توسعه زمینی است که در آن کار کردهاند. سیمون، در اثر خود «سازمان تشکیلات»، برنامهای برای پارلمان صنعتی، یا هیئت برنامهریزی، شرح میدهد که شامل سه پدیده است: اختراع، بررسی و اجرا. اولین مورد شامل دانشمندان، هنرمندان و مهندسانی است که پروژههای عمومی مختلفی طرحریزی میکنند، دومین مورد شامل دانشمندانی است که بر پروژهها نظارت میکنند و آموزش و پرورش را کنترل میکنند و سومین مورد شامل صنعتگران میشود. - همزمان با هگل، اما مستقل از وی، سیمون یک مفهوم مشابه و برجسته از توسعهی تاریخی را مطرح کرده است. هر دو گسترش تاریخی را فرآیندی منطقی تعبیر کردهاند. هر نظام اجتماعی زمانی که روی به تکامل میگذارد و به بلوغ تاریخی خود میرسد، رویکردی به سوی زوال پیدا میکند و مقدمات پدیدآمدن دوران جدیدی را فراهم میکند. یک نظام جدید اجتماعی همیشه در آغوش نظام قدیم در حال ظهور است و همیشه هر دو نسبت به هم متضاد هستند. فصل دوم: آگُست کنت - آگست کنت بر آن شد تا نظام فلسفیای بنیان کند تا تمامیت انداموارهی از دست رفتهی جامعهی آدمی را بدو باز گرداند. عشق شدید به نظم و تاکید بر لزوم آن برای تداوم جامعه بر تمام کارهای او سایه افکنده بود. نظم نوینی که نه در طریق بازگشت به نظام پیش از انقلاب فرانسه، بلکه در آینده و به رهبری پیروان دین اثباتی باید آنرا جستوجو کرد. - زایتلن: کنت از پذیرش این مسئله که انسان تنها یک عین یا ابژهی موضوع تاثیر نیست، بلکه چون عاملی فعال و تعیینگر است، و نه تعیین شده، و کسی است که میتواند جامعه را به سوی اهداف او دگرگون کند، روی برتافت. او نظریهای که بر مبنای آن انسان میتواند واقعیت اجتماعی را درک نموده و آنرا سازمان بخشیده و بنابراین خویش را از به اصطلاح تعیّن نیروها و شرایط غیرقابل انعطاف رها سازد را، چون نظری خطرناک رد نمود. - کنت بر این باور تکیه داشت که عاطفهی بشری مهمترین میراث آدمی است که با آمیزهای از فتیشیسم شاعرانه بایستی خرد بشری را تنظیم کند، فرآیندی که دوران نهایی پوزیتیویسم نیز جز آنرا دنبال نمیکند. - هستی کیهانی و اجتماعی، از دیدگاه کنت به منظومهای میماند که از اجزاء متفاوت، ولی در چمبرهی یک نظام مسلط قرار داشته و همین جاذبهی عمومی، اجزاء متفاوت و با گرایشات مختلف را، در یک سوی جهت میبخشد. نظم و هماهنگی حاکم بر جهان هستی نشانی از همین کلیت مسلط و چیره را برملا میکند. - کنت مینویسد که فرآیند تحول تاریخی را بایستی بر پایههای عاطفه بشری و عشق قرار داد تا تغییرات و تحولات تاریخی بر محور مصالح آدمی گردش کند. - کنت به قدری شیفته و پیرو سرسخت علوم طبیعی میشودکه معتقد بود علوم انسانی هم باید همان راهی را دنبال کند که علوم طبیعی آن را سپری کردهاند. به همین دلیل نیز بود که مسئلهی این همانیِ علوم طبیعی و علوم اجتماعی به تدریج به نکتهای بنیانی در این پارادایم تبدیل شد. کنت با استفاده از اصطلاح اثباتگرایی به جای علمگرایی یا تجربهگرایی معتقد بود که تمام معارف و علوم بشری به تدریج رشد کرده و کامل شدهاند و به نقطهی اوج تکاملی خودشان، یعنی اثباتگرایی، رسیدهاند. بنابراین تجربهگرایی چیزی جدای از پوزیتیویسم نیست، بلکه بخشی از آن به شمار میآید. علم اثباتی همنهادی از سایر علوم و علمی پیچیده و ترکیبی میباشد، زیرا دربارهی صورت تکامل یافتهتر آگاهی تاریخی بشر، یعنی زندگی اجتماعی آدمی، به بحث مینشیند. بنابراین دو شاخص برای رشد تکاملی جوامع و همینطور علوم معرفی میکند: یکی پیچیده بودن و دیگری نزدیک بودن آنها به عوامل پیچیدهی حیات. به اعتقاد کنت هرچه علم از پیچیدگی کمتری برخوردار باشد از قوانین انسانی دورتر و در مراتب پایینتر طبقهبندی جای میگیرد و برعکس، هرچه به قواعد حیات آدمی نزدیکتر باشد از پیچیدگی و کامل بودن آن حکایت دارد. بدین ترتیب در طبقهبندی تکاملی علم در منظر کنت، ریاضیات اولین علم و زیستشناسی و جامعهشناسی در آخرین و بالاترین دورهی تکاملی علوم به وجود میآیند، جامعهشناسی آخرین علم بشری و صورتی خاص از پوزیتیویسم است. از این روی جامعهشناسی کنت به مکتب پوزیتیویسم یا اثباتی نیز معروف است. - روششناسی کنت، با ویژگی پوزیتیویسم، یا اثباتگرایی شناخته شده است. به نظر میرسد پوزیتیویسم کنت، رویکردی عقلی یا ایدهآلیستی در تحلیل واقعیت تاریخی باشد، تا رویکردی عینی یا طبیعتگرایانه، آنگونه که دورکهیم میدید. روششناسی کنت، از زمینههای ایدهآلیسم آلمانی و جنبش پدیدارشناسی نیز تاثیر پذیرفته بود. کنت به نسبیگرایی فهم علمی باور داشت و معتقد بود تنها حقیقت مطلق، فهم نسبی واقعیت است. از دیگر ویژگیهای نظریهشناسی کنت ویژگی ترکیبی بودن آن بود که در روششناسی وی نیز نمود پیدا میکند. او اگرچه با توجه به تسلیم به شاخصهای علوم طبیعی بر منطق استقراء تاکید میکرد، اما آنرا تنها ابزار مشکلگشا نمیدانست. استفاده از منطق قیاس، پهلو به پهلوی استقراء، بایستی یاریرسان پژوهنده باشد. - مطالعهی علمی از نظر کنت بر چند شاخص مهم استوار است: 1- مشاهدهی واقعیت، 2- تخیل ابعاد واقعیت، 3- کاربری شیوهی استقرایی و قیاسی در بازبینی واقعیت، 4- کاربست نظریه برای تبیین چگونگی روابط دادهها. - مراحل علمی و تحقیقاتی جامعهشناسی از نظر کنت: 1- مشاهده، 2- آزمایش یا آزمودن، 3- تطابق یا همسنجی، 4- همسنجی تاریخی. - کنت به دو نوع تحلیل اشاره کرده است: یکی تحلیلی که تا سه گام نخست پیش میرود و دیگری تحلیلی که مستلزم انجام گام چهارم است. تحلیلی که در گام سوم به نتیجهی نهایی رسیده، به قول وی و دیگر جامعهشناسان، تحلیلی از نوع تحلیل سیستمی یا تحلیل مجموعهای است، یعنی هرچه که مورد بررسی است در یک مجموعه، سیستم یا نظام قرار میگیرد. این مجموعه، در حال سکون و آرامش، مورد مطالعه و بررسی قرار میگیرد. در تحلیل سیستمی رابطهی اجزاء جامعه با یکدیگر و با کل مورد بررسی قرار میگیرد، برای مثال، ممکن است رابطه یک جانبه و یا دوجانبه باشد. در عین حال، جهان اجتماعی در حال رشد و تغییر و تحول است. جامعه ایستا و ساکن نیست. بنابراین گهگاه ممکن است لازم آید حرکاتی از این جهان رو به رشد و تحول مورد بررسی و تحول قرار گیرد. در این صورت باید مرحلهی چهارم را طی نمود، در این مرحله تحلیل ما تحلیلی تاریخی خواهد بود. در تحلیل تاریخی تحولات، تغییرات و تطورات مورد توجه قرار میگیرند. بنابراین جامعهشناسی کنت به دو بخش متفاوت تقسیم میشود: یکی ایستاییشناسی اجتماعی و دیگری پویاییشناسی اجتماعی. - کنت فلسفهی اثباتی خویش را یک همنهاد کلی از مجموعهی معارف بشری، و نه صرف تجربهگرایی میدانست. جامعهشناسی، یا مطالعهی گل سرسبد حیات: یعنی انسان، بایستی به عنوان همنهادی از تمام علوم تلقی شود. - ایستاییشناسی اجتماعی، یعنی بررسی جامعه، یا سیستم اجتماعیِ در حال سکون و آرامش. در چنین مطالعهای، بدون انکار واقعیت تغییر و تحول اجتماعی، تنها بررسی وضع موجود واقعیت و حالتهای بههنجار و طبیعی جامعه انجام میشود. - نظریهای در جامعهشناسی انحرافات و قومشناسی به نام نظریهی ظرف یگانگی در سده بیستم توسط گوردن پدید آمد، که میتواند توضیح دهندهی گرایش کنت به موضوع نظم باشد. منظور از ظرف یگانگی این بود که جامعه همچون ظرف بزرگ و جوشانی است که افراد و گروهها با انواع اعتقادات، فرهنگها و زبانهای گوناگون عضو آن بایستی یکسان شوند. جامعه باید بتواند این تفاوتها را در خود یگانه کند و میان گروههای مختلف پیوند و یکپارچگی برقرار سازد. کنت مانند تمام انسجامگراها بر این باور بود که این گروهها باید به شکلی در یکدیگر یگانه و یکسان شوند تا هویت و گوهر خویش را از دست بدهند. تئوری دیگری به نام پلورالیسم یا جمعگرایی وجود دارد که برعکس این نظریه معتقد است گروههای مختلف نباید در هم هضم شوند، بلکه ضمن حفظ تمامیت جامعه، هر یک باید هویت و گوهر ملی و فرهنگی خویش را حفظ کنند. - عواملی که موجب یکپارچگی یا اجماع و اتحاد راهها و اهداف مختلف فرهنگی میشود:1-دین،2-زبان،3- تقسیمکار. - کنت دین را عبارت از راه و روشی میداند که مردم براساس و مبنای آن زندگییشان را میفهمند. بنابراین، دین از نظر کنت، مفهومی کاملا طبیعی و این جهانی دارد و به آن نام دین مدنی یا شهری و اجتماعی میدهد. - نظام تقسیم کار به آن معنا است که براساس قراردادهای توافق شده، به دنبال دستیابی به اهدافی یگانه و برای رسیدن به این اهداف پیروی از راههای مشترک میتواند اجزا و عناصر یک سیستم و کارها و وظایفی را که در رابطهی با یکدیگر و همچنین در ارتباط با کل باید انجام دهند را تعریف و مشخص میکند. - از آنجا که انسان موجودی شرور و به دنبال منافع فردی خویش است ناگزیر منافع شخصی را بر نفع عموم رجحان داده و آشوبها و نواسانات اجتماعی را سبب میشود. پس میتوان یکی از کارکردهای پنهان تخصصگرایی را نفی اجماع و پدیدآورندهی نابسامانی و اغتشاش دانست. - جامعهی مورد تعریف کنت از دیدگاه روانکاوی اجتماعی جامعهای آزارطلب است. افراد در چنین جامعهای میخواهند وابسته به قدرتی فراتر از خود باشند، نه متکی به خود. عناصر چنین جامعهای نمیتوانند در فرآیند تاریخی خود، به تنهایی و به استقلال عمل نمایند، بلکه باید همواره متکی بر عوامل برتر باشند. این تحلیل روانکاوانه به روشنی میتواند چشمانداز عواملگرایی کنت را برملا کند. شالودهی بینش کنت از تفکرات توماس هابس، گرفته شده است. هابس معتقد بود که اگرچه طبع انسان شرور است ولی در برابر قانون اجتماعی تسلیم میشود، یعنی، چون انسان دارای طبیعتی شرور میباشد و به شرارت طرف مقابلش واقف است و احتمال میدهد که توان مقابله با او را نداشته باشد، به زیر چتر قراردادهای اجتماعی میرود. بنابراین موضوع اعمال زور به یکی از مهمترین مسائل نظری در فلسفهی پوزیتیویسم تبدیل میشود. - کنت براساس تعریفی که از طبیعت انسان ارائه میدهد و نیز با اتکا بر ویژگیهای روانشناسانه و روانکاوانه آدمی جامعه را به دو طبقه متقابل تقسیم میکند. طبقهی اول گروهی هستند که در جهت فرمان دادن عمل میکنند و طبقه دوم گروهی هستند که فرمانبری طبقهی اول را بر عهده دارند. - کنت ضمن تاکید بر اهمیت وجود دولت و قدرت حاکمیت یک جانبهی آن، در کنار عوامل اجماع به عامل دیگری اشاره میکند که فلسفهی اجتماعی او را قطعا به انسجام و جامعیت لازم میکشاند. او «اصل زور» را چون حربهای در دست دولت میداند که به وسیلهی آن مجاز است تا در حفظ نظم اجتماعی و برقراری آرامش مردم را به هر کار لازمی مجبور کند. کنت در کنار اصل زور وجود یک قدرت معنوی را نیز لازم میداند تا وظیفه مهار کردن و تعدیل سلطه زور را به انجام رساند. این قدرت معنوی در مرحلهی آخر تکامل اجتماعی در دست علمای جامعهشناسی و رهبران علمی جامعه قرار خواهد گرفت. نظری که پیش از وی سنسیمون مطرح نموده بود. - ایدهآلیسم کنت بیشتر تحت تاثیر ایدهآلیسم عینی قرار گرفته و بر این پایه استوار میگردد که موضوع مورد مطالعه جامعهشناسی اعم از پدیدههای ثابت یا متغیر، مانند انسان یا جوامع و یا قوانین جامعه، همه را براساس قواعد ذهن قابل مطالعه میداند، یعنی ابتدا باید ذهن را شناخت تا بتوان این مسائل را که جنبهی ثانویه دارند تشخیص داد. - کنت بنابر تاثیری که از مردمنگاری عصر خویش و روانشناسی آن زمان میگیرد، بلافاصله به این نتیجه میرسد که ذهن دارای مراحل رشدی است. بدین صورت که ابتدا شکل سادهای دارد و به تدریج تبدیل به اشکال پیچیدهتری میگردد. وی نتیجه میگیرد که مراحل رشد تاریخی بشر را باید با مراحل رشد ذهن او مطابقت داد. این فرآیند انطباق، جامعهشناسی تاریخی یا پویاییشناسی اجتماعی کنت را برای ما تفسیر میکند. - کنت، ذهن را علت اساسی حرکت و رشد تاریخ بشر میدانست. مراد از ذهن، شناخت انسان از قانونمندی روابط پدیدههایی است که مورد مطالعهی وی قرار میگیرند. ذهن به معنای میزان شناخت انسان نسبت به روابط پدیدههای مورد مطالعهی اوست. معیار پیشرفت ذهن چیزی نیست مگر پایهی تجربی اندیشهی انسان. هر چقدر انسان بتواند تجربیتر بیندیشد از هوش و ذهن متعالیتری برخوردار است و هر چند در این را ناتوانتر باشد به ردههای ابتداییتر تمدن نزدیکتر میباشد. - تاریخ انسان و جامعهی بشری زیر نفوذ چگونگیهای تاریخی تکامل ذهن بشری و سپس جلوههای آن در مراحل گوناگون از جهان و نظام عینی اجتماعی قرار دارد. مفهوم تکامل به ناگزیر، مفاهیم دیگری را نیز مطرح میسازد، بدین معنی که گذار تکاملی شکلها و گونهها و به معنی دقیقتر گذار از مراحل متفاوت و گونهگون و رسیدن به مراحل نوین است – زیرا که اندیشهی تکامل خود، متضمن مفهوم مرحله و راهگذار از درجات گونگون و پیدرپی است. بدین لحاظ پویاییشناسی اجتماعی، آن بخش از جامعهشناسی کنت را که در پی بیان چگونگی تغییرات، دگرگونیها و جنبشهای اجتماعی برآمده و مفهوم گسترش و برآمدن تاریخی را در جوامع بیان میکند، تشکیل میدهد. - جامعه از دیدگاه کنت برخوردار از نظم و قانون است، ولی به دلیل سرشت تکاملی حاکم بر طبیعت در حال گسترش میباشد. بنابراین جامعه در حال نظم و آرامش در عین حال درگیر دگرگونی و جنبش است. به دیگر سخن، تبیین دیالکتیک کنتی گاه یادآور رویکرد دیالکتیکی فیخته و هگل است که جامعه را در همفراخوانی دو وجه متقابل تعبیر میکند: همفراخوانی دو وجه دیالکتیک واقعیتی که هم در نظم و آرامش و هم در دگرگونیها و جنبشها هدفی جزء رسیدن به آرامش آخرین ندارد، کنت نیز بر آن است که این همه دگرگونی سرانجام به مرحلهی اثباتگرایی (پایدارگرایی) یا علمی رسیده و جامعه به آرامش آخرین دست مییابد، مرحلهای که اگر چه براساس قوانین مجرد سهگانه پدیدار شده است، و از طریق گردآوری دقیق دادهها قابل آزمون است. - بنابر اصل تکامل دانش کنت، جامعهشناسی به عنوان یک علم و دانش اثباتی ناگزیر میبایست در مرحله تکاملی والاتری نسبت به دیگر دانشها یا علوم قرار گیرد، زیرا انسان یا پیچیدهترین موجود که موضوع مطالعه این دانش است در آخرین مرحله از تکامل به وجود میآید و بنابراین ویژگی دانش جامعهشناسی بایستی شناختی ترکیبی و یا همنهادی از قوانین پدیدههای اجتماعی باشد، به بیان مارکوزه نظر کنت این بود که: «تمام مفاهیم علمی باید تابع واقعیات باشند». - کنت نیز همانند مارکس، در تحلیلهای جامعهشناسی خود به تبیینهای دیالکتیکی روی میکند. کنت بیش از هر جامعهشناس کلاسیکی، زیر نفوذ روش دیالکتیکی سهپارهای قرار میگیرد، حتی به گونهای که بخشبندیهای سهگانهی مکرری را در تمام طول نظریهی خویش میپراکند. - پیاژه در طرح تکوینشناختی ذهن آدمی به چهار مرحله اشاره میکند، که به نظر میآید نظریهی کنت را به گونهای نسبی پشتیبانی میکند. این چهار دوران شناختشناسی عبارتند از: 1- دوران شناخت منمدارانه: شناخت به نسبت شاخصهای ذهنی و فردی، 2- دوران شناخت مادهمدارانه: شناخت به نسبت شاخصهای ملموس و عینی ناب، 3- دوران شناخت ذهنگرایانه: شناخت به نسبت فهم عینیت در معنای ذهنی آن، 4- دوران شناخت تجریدی: شناخت به نسبت فهم تجریدی و در صورت مقولههای مفهومی. - در دورهی فلسفه شکل مسلط رفتار بر مبنای احترام است. اما برخلاف دورهی ربانی، خانواده شکل مسلط جامعه و تنها نظام موجود در جامعه نمیباشد. کسی که قانون را طرح و وضع میکند، خودش نیز ضامن اجرای آن میشود. بنابراین نهاد دولت به ظهور میرسد. به عبارت دیگر، کارکرد مرحله نخست، تکامل سازمان اجتماعی خانواده و فراهم آوردن مقدمات پیدایش دولت میباشد. کارکرد دیگر خانواده این است که اجماع، توافق و هماهنگی لازمی که دولت برای رشد خود بدان نیاز دارد را از پیش در افراد بیافریند. - دورهی اثباتی، سالهای پس از 1800 میلادی، یعنی دوران مدرنیتهی میانی را میپوشاند. در این دوران، تغییر در رشد ذهن یا شناخت انسان، او را به مشاهده و تجربهی رخدادها متمایل میکند. در این دوره چگونگی نگرش انسان به مسائل دگرگون میشود. اخلاق دورهی علمی، به معنی، مشاهده کردن و تجربه نمودن است، یعنی، کنده شدن انسان از زمین و حرکت کردن و رفتن. - برای تحلیل کارکردی، باید عناصر تحلیلی ایستاییشناسی و پویاییشناسی نظریهی کنت را با هم در نظر گرفت. در واقع هر دوی این مجموعهی عناصر در رابطهای متقابل و همفراخوان قرار دارند. تاثیراتی که کنت از تورگو میگیرد در نظریهی پویاییشناسی وی به منصهی ظهور میرسند. کنت این نکته که جهان از ذهن شروع میشود را از هگل و اساس روششناختی دیالکتیکی را نیز بخشی از هگل و قسمتی را نیز از کانت بر میگیرد. دیالکتیکگرایان معتقد بودند هر دورهای تا حادث شدن دورهی بعدی باقی خواهد ماند و زمانی که دورهی بعدی ظاهر شود از بین خواهد رفت. چنین نیست که دو دوره با هم در یکجا و یک زمان وجود داشته باشند. وقتی هم که دورهی بعدی به وجود میآید دورهی قبلی به صورت ویرانهای باقی نمیماند، بلکه کاملا ویران میشود و در دورهی بعد ناپدید میگردد. مسلما این ناپیدایی یا ویران شدن به معنای ویرانی مثلا خانواده به شکل واقعی آن نیست، بلکه ویرانی تسلط تاریخی نهاد خانواده یا ویرانی صورت ابتدایی سازمان خانواده موردنظر است. کنت به روال دیالکتیکگرایان، تصریح میکند که سه مرحلهی تکامل به طور متوالی اتفاق میافتد و چنین نیست که یکی زودتر روی به ویرانی نهد و یا دیگری زودتر به وجود آید. - بنابر باور کنت، فرآیند تکاملی تاریخ فرآیندی تکخطی، و غیرراستگونه است. یعنی ممکن است حرکتهای تاریخی توقف و یا کجی داشته باشد و یا به بیراهه رود، ولی در هر صورت مسیر در سمت و سوی بالا و به سوی پیچیدگی و پیشرفت است. از طرفی این حرکت، جبری نیز میباشد، زیرا به نسبت رشد شناخت ذهنی جوامع انسانی هم رشد و تکامل مییابند. - مراحل سهگانهی پیشرفت ذهنی، مراحل سهگانهی دیگری را به موازات خود در دیگر بخشهای جامعه سبب میشود و بدینسان مراحل سهگانهای در پیشرفت مادی نهاد یا واحدهای اجتماعی و احساسات عاطفی و اخلاقی مردم نیز دیده میشود. نکته در این است که تمام این پویشها همه از سر ضرورت است. - کنت هوادار گذار تکخطی، و نه خطی راستگونه، است و آنچه که از جهش و انتقال مدنظر است آشوبها و نابسامانیهایی است که معمولا در روند تکامل رخ میدهد، همانگونه که در دوران خود او رخ داد. بنابراین، نظریه ناراستگونهی او در گذار تکاملی به مراحلی در تاریخ اشاره دارد که جامعه دچار کشاکش، تضاد و هرج و مرج گردیده و به نقطهای بحرانی خود میرسد. - گزینش خانواده به عنوان اولین و کوچکترین نهاد اجتماعی دلیل دیگری است که کنت را از جمله نظریهپردازان کلاسیک جامعهشناسی میسازد، زیرا بدین روال است که کار ویژهی جامعهشناسی، به مثابه مطالعهی گروههای اجتماعی و نه افراد انسانی، تلقی میشود. به همین دلیل اولین گردهمایی اجتماعی به نظر کنت گردآمدن ضروری و طبیعی میان زن و مرد است که خود نهایتا به تشکیل خانواده منجر میشود. بنابراین خانواده نشاندهندهی عینی شمول اصل اول جامعهشناختی، یعنی راهها و اهداف مشترک است. خانواده نیز با طرحی سهگانه به تکامل میگراید تا سرانجام به دومین مرحلهی اصلی تکامل یعنی دولت برسد. سرانجام دولت نیز که خود نشانهی اجماع سیاسی و فرهنگی نظام اجتماعی است با دیگر دول موجود در کنش و واکنش بوده و در نهایت اجماع کلی آنها، نظام جهان انسانی و یا نوع بشر را میسازد، نظریهای طلیعهدار نظریهی جهانیشدن. - آنچه کنت در نظر دارد اجماع و هماهنگی به معنای ذوب و هضم شدن انسان در کلی برتر از افراد جامعه است، روشن است که از این رهگذر در برابر کل اجماع شده، به معنای تسلیم شدن، یا حقیقیترین مفهوم کنتی است. این به معنای به کارگیری کارکردهای خانواده، مذهب، زبان و همه و همه در برقراری اجماع کلی جامعه در راستای حاکمیت سیاسی است. - کنت در برابر ایام پرتلاطم دورهی سیاسی غرب و تضادهای بورژوازانهی زمان خود، و نیز در برابر تضاد فرد و جامعه، راهکاری جز به اجماع کشانیدن اجزای نظام اجتماعی ندید، اجماعی به قیمت هر چیزی، با واسطهی یگانگی زبان و مذهب، با مشروعیت تقسیم اجتماعی کار، با تلفیق و تعلیم و تربیت و در نهایت با زور. به همین دلیل میتوان گفت که در هنگام ارائهی راهکارهای جامعهشناختی هرچه بیشتر از مفاهیم تحلیلی به جانب تحلیل مفاهیم مکتبی ایستانگرانه و انسجامگرایانه گرایش پیدا میکرد. - کنت با توجه به مفهوم تحلیلی تضاد بر آن شد که نابههنجاریها از ضروریات هستند. پس در برابر چنین ضروریاتی، مسئلهی اجماع و همگن نمودن جامعه را مطرح مینمود. بدین روال جامعهشناسی کنتی بایستی میتوانست در مراحل و مقاطع لازم دست به عمل زده، چرخ تاریخ را روغنکاری کند. این دخالت انسان اگرچه دخالتی سطحی است، ولی به هر روی، عملی اختیاری توسط فرد یا افراد است و بهناگزیر لزوم ارائه راهکار را گوشزد میکند. میبینیم که این ناگزیری نیز خود یک واقعیت اجتنابناپذیر است. از مفهوم اجتنابناپذیر بودن این عمل و مفهوم ضرورت عامه در نظام کنت، اسپنسرگرایان بهره گرفتند، و از عمل اختیاری آن، کنتگرایان بهره بردند و در نهایت دو روال عمده در تاریخ جامعهشناسی آمریکا ممکن شد. یکی سنت اسپنسری، که سامنر آن را دنبال نمود و دیگری سنت کنتی که وارد به دنبال آن شتافت. - کنت و هر محافظهکار دیگری از انقلاب و دگرگونی وحشت دارد و نتیجتا به سوی اصلاحطلبیهای غیراساسی کشیده میشوند. بنابراین اصلاحطلبی آنان نه به خاطر اصلاح جامعه، بلکه عمدتا به خاطر پیشگیری از بههمخوردن نظم و اجماع کلی است. این درسی است از تاریخ، که هرگاه سیاستمداران جامعه در برابر بحرانهای روز درماندند، برای گریز از انقلاب معمولا دست به اصلاحات اجتماعی خاصی میزنند. این اصلاحات آرام البته فلسفه بنیانی آنها را دگرگون نمیکند، بلکه آنرا در پوششی از تعابیر صوری میپوشاند و در حقیقت برای جلوگیری از بروز تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی تعبیه میشوند. - جامعهی علمی و صنعتی دوران اثباتگرایی از دیدگاه کنت دارای شش وجه مشخص است. به بیانی دیگر جامعه صنعتی پدیدآورندهی: 1- سازماندهی علمی، 2- گسترش معجزهآسای منابع کار تودههای کارکردی، 3- تضاد کارگران و کارفرمایان، 4- فقر در میان فراوانی، 5- آزادی مبادلات، 6- سودجویی کارفرمایان و بازرگانان. - انسان از چشمانداز جامعهشناختی که قرار است براساس نظام کنتی برنامهریزی شود یک راه بیشتر در جلو چشم نمیبیند: شناخت مراحل رشد ذهن، وارسی این که جامعهی وی در کدام مرحله است و در نهایت این که چه کند تا جامعهاش با خصلتهای خطوط تکاملیِ از پیش تعیین شده هرچه بیشتر تطبیق کند، این معنای پوزیتیویستی اختیار و حوزهی عملکرد شخصیت در تاریخ است. - مفهوم تضاد در نظام جامعهشناختی کنت دو نقش اصلی در تبیین وقایع را بر عهده دارد: یکی تبیین مفاهیم و آسیبشناسی اجتماعی در چرخش دورانهای جامعه و نیز دیگر آسیبهایی که به ناگزیر و به وجهی مبهم به همین دوران چرخش برمیگردد. دوم بیان این موضوع که حرکت پویایی جامعه و تحول آن جز از طریق گذار از میان پدیدههای متضاد ممکن نمیشود. به دیگر سخن، تحول تاریخ و رشد مراحل جامعه تنها در میان کشاکش نفیآمیز خصلتهای متضاد با معنی میشود و شناخت و توصیف تاریخ بشر از دیدگاه کنت نیز نمیتوانسته راهی غیردیالکتیکی را بپیماید. فصل سوم: هربرت اسپنسر - هستیشناسی اسپنسر از سه سرچشمهی روشن ریشه میگیرد: مفاهیم بقا یا ماندگاری انرژی، ماندگاری ماده و لزوم حرکت از فیزیک قرن نوزدهم، نظریههای تفکیکیافتگی و لزوم تبدیل واقعیتهای همگن و ناپیوسته به واقعیتهای ناهمگن و پیوسته، نظریهی انتخاب طبیعی و برآمدنگرایی (تکاملگرایی) از زیستشناسی و جنگ برای بودن یا تنازع بقا در نظریههای جمعیتشناسی، به ویژه نظریه مالتوس، که به ناهماهنگی نرخ رشد تصاعد هندسی جمعیت و نرخ رشد تصاعد حسابی منابع غذایی مربوط میشد و به ناگزیر و سرانجام به نظریهی ماندگاری سازگارترین یا بقای انسب یا مناسبترین هم میرسد. - قضایای پایهای اسپنسر: قضیه اول، یا بقای نیرو، که براساس آن شالودهی جهان طبیعت، براساس نیرو گذارده شده و این نیرو همیشه باقی و ماندگار است. قضیه دوم، یا بقای ماده، یعنی فناناپذیری ماده است، زیرا که ماده نیز ریشه در نیرویی ماندگار و فناناپذیر دارد. قضیه سوم، یا استمرار و پیوستگی حرکت، در تبدیل نیرو به ماده بروز میکند. - چهار اصل بنیادی اسپنسر: 1- ماندگاری روابط میان اجزاء و عناصر، 2- دگرگونی و تعادل، 3- مقاومت کمترین و جذب بیشترین، 4- وضع و جایگزینی حرکت. - تغییر شکل یافتن، وقتی در طبیعت اتفاق میافتد، در واقع, عبارت از بیشترین جذب به سوی نظامهای مجموعهای یا سیستمی و حیاتی است. در این فرآیند، مقاومت برای مجزا بودن به کمترین درجه، و جذب برای پیوسته بودن به بیشترین سطح میرسد. این روند به صورت فرآیند پیشروندهی تفکیکپذیری در ساخت و کارکرد مجموعهها درمیآید که به شکل مفهوم تفکیک ساختی و تفکیک کارکردی به مهمترین اصل تکاملشناختی در تبیین ساختی – کارکردی تبدیل میشود. - تکامل، یعنی گذار طبیعت در مراحل چهارگانه، که در خلال آن زندگی یا حیات طبیعی از سادهترین صورت به پیچیدهترین آن تحول مییابد. نظریهی تکامل یا برآمدن یعنی گذاری از همگنی و ناپیوستگی به ناهمگنی و پیوستگی، همراه با دریافتهای تاریخی و دادههای بدست آمده از مطالعات اسپنسر در جامعهشناسی تطبیقی، او را به فرمولبندی کلی قانون تکامل رهنمون میسازد. تکامل از نظر اسپنسر از سادگی به پیچیدگی و در همان حال حرکتی از نقص به کمال میباشد. - با تعمیم قوانین طبیعی بر جوامع انسانی، بنیان مکتب دارونیسم اجتماعی در نظریهاسپنسر پیریزی شد. - مفهوم جبرگرایی علمی از جمله مطالبی است که سایهی آن در جایجای نظریهی اسپنسر دیده میشود و به نظر میرسد یادآور تاثیر اسمیت بر اسپنسر باشد. حاصل این جبرگرایی، بنیانگذاری مکتبی جدید در جامعهشناسی به نام جامعهشناسی آزاد شد، که به دنبال الگوی اقتصاد آزاد اسمیت پدید آمد. اسمیت بر آن بود که دخالت در امور بازار، بازار را به ویرانی میکشد. بر همین اساس، دیدگاه اسپنسری، با تمام برنامههای اجتماعی دولتهایی که موافق مبارزهی با فقر بودند و در جهت توسعهی بهداشت و رفاه تودهی مردم عمل میکردند، مخالف بود. در جامعهشناسی عملی آزاد، جامعهشناسان در پی اصلاح جامعه نیستند، بلکه به دنبال شناخت، توضیح و تفسیر امور و پدیدههای اجتماعی به گونهای هستند که راههای سازگاری با شرایط، و نه تغییر آنها، شناخته و توصیه شود. - اسپنسر کار جامعهشناسی را عبارت از بازرسی مقایسهای و تطبیقیِ دادههای تاریخی دانست. او بنابر تاثیری که از قلمرو علومتجربی و اندیشمندان قبلی چون منتسکیو داشت، به خوبی دریافته بود که هر اندازه جامعهشناسی بخواهد بیشتر به عینیت و حقیقت واقعیت نزدیک شود، بایستی هر چه بیشتر گرایشها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات نزدیک شود، بایستی هرچه بیشتر گرایشها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات دور نگه داشته و واقعیت را چون وجودی خارجی، و نه برداشتی ذهنی و وابسته به تعابیر و مفاهیم مکتبی جامعهشناختی، به بررسی بگیرد، و این به نظر وی البته کاری بس دشوار است. - اسپنسر، مانند ارستو، با بهرهگیری از مفاهیم زیستشناختی در توضیح حرکت تکاملی، مفهوم حرکت از ساده به پیچیده را، از مفهوم انباشتگی ناب جدا میکند. تکامل، نه انباشتن افراد و اعداد، بلکه تجمع و گردهمایی گونههای گوناگون با درجات متفاوتی از تفکیکیافتگی نقشها و کارکرد اجتماعی است. - اسپنسر در شرح مبانی روششناختی مهمترین تاکید را بر همسنجیدن، یا به اصطلاح، مقایسه و تطبیق فرآوردههای طبیعی یا عینی قرار داد. براین روال او خود را در برابر کنت ذهنگرا قرار داده و مهمترین تفاوت میان خود و او را انگارهی عینی میداند. - روششناسی اسپنسر را میتوان در چند اصل روشن خلاصه کرد: 1- عین یا واقعیت بیرونی، که مستقل از ذهن و تفاسیر ذهنی است را باید مبنای تشخیص و تمیز فرآیندها، فرآوردهها و عناصر مورد مطالعه دانست، زیرا آنچه موجب هستی و حرکت میشود، نیرو یا هستی طبیعی فناناپذیر است که همه چیز از آن سرچشمه میگیرد. 2- فرآیندها، عناصر و واقعیتهای جامعهشناختی را بایستی به همان سیاق روشهای کنتی، مشاهده و از نزدیک مورد مطالعه قرارداد و دادههای مورد نیاز را به روش علوم طبیعی آن هنگام، مانند روش استقرایی، جمعآوری و زیر نظر گرفت. 3- آزمایش تجربی و یا تجربه آزمایشگاهی و میدانی، به همان شیوهای که در علوم طبیعی رایج است، میبایستی یافتههای ما را محک زده و درست را از نادرست جدا کند. 4- آنگاه باید در نظر گرفت که افرادانسانی با اجزاء طبیعی، اگرچه هر دو تحت یک قانون هستند، اما در شیوهی پاسخگویی به نیازها و روبهرویی با جهان، از اجزاء و عناصر طبیعی، کیفیتا متفاوتاند. به همین دلیل هم در برابر جامعهی حیوانی که آنرا جامعهای اندامواره میخواند، جامعهی انسانی را جامعهای والااندامواره خطاب میکند. البته این مفهوم به معنی استقلال رای فردی، یا اصلت فردی، و یا فردگرایی نیست. 5- همسنجیدن یا مقایسه کردن جوامع انسانی و حیوانی (و یا طبیعی)، و همسنجیدن جوامع انسانی با یکدیگر، از لوازم درک و دریافت قوانین طبیعی است که بایستی همیشه بر پایههای مجموعهی اصول چهارگانه متکی باشد. - اسپنسر زیر نفوذ نظریههای زیستشناختی عصر خود، جامعه را موجود زندهای معرفی میکند که چون سایر موجودات مراحلی را از تولد به سوی بلوغ و سپس افول و مرگ میپیماید. او لفظ جامعه را به جامعه یا گروهی از انسانها اطلاق میکند که ارتباط اجزاء و عناصر آن از دوام و قوام ویژهای برخوردار بوده و زندگی آنان در یک مکانی خاص تثبیت شده باشد. تنها در این صورت است که میتوان به جامعه به عنوان یک چیز، یا یک امر واقعی، اشاره نمود. چیزی که با هر چیز دیگری که پیرامونمان میبینیم بیشباهت است، مگر از یک جهت: یعنی توازن اصولی در تثبیت اجزاء و عناصر ترکیب شده. - از نظر اسپنسر، جامعه مانند هر ارگانیسم زنده از رشد و نمویی برخوردار است که طی آن علاوه بر افزایش در حجم از نظر ساخت، ترکیبهای پیچیدهتر و تنوع بیشتری را در خود جای میدهد. این پیچیدگی و تنوع از یک طرف سبب تخصصیتر شدن کارکردها شده و از طرف دیگر بر میزان همبستگی و قوام اجتماعی میافزاید. این فرآیند نشانه عملکرد دخالت اصل سوم فیزیکی یعنی مقاومت کمترین و جذب بیشترین در اصل چهارم، یعنی جایگزینی حرکت یا تشکیل صورتهای گوناگون زندگی است. - اسپنسر در شرح تفاوت میان جامعه یا اندامواره و والااندامواره به استقلال رای و تفاوتهای افراد بر حسب ادراک حسی و عاطفی آنان در جامعهی انسانی اشاره میکند. روشن است که این تفاوت باعث میشود افراد برخلاف اجزاء در نظام طبیعی، بتوانند تغییرات نسبتا قابلتوجهی را در زندگی خویش به وجود آورند. ولی باید توجه داشت که این تاثیرات و تشخصات روانشناختی نشانگر تاثیر نظام روانشناختی در جوامع بشری است، و نه تایید کنندهی تاثیرات فرد در جامعه. - پیچیدگی در نقشها و افزایش تفکیک کارکردی از دید اسپنسر میتواند یکی از مهمترین ملاکهای سنجش پیشرفت جوامع در نظر گرفته شود، ملاکی که پیش از او، ارستو با بهرهگیری از مفاهیم زیستشناختی، در توضیح روند تکاملی جوامع از آن یاد کرده بود. - جامعه از نظر اسپنسر براساس کارکردهایی که قوانین طبیعی ایجاب میکند شکل یافته است، زیرا ساخت اجتماعی بدون کارکرد اجتماعی نمیتواند از نظر اسپنسر معنی داشته باشد. هیچ ساختاری بدون مفهوم درستی از کارکرد آن، فهمیده نمیشود. - یک سازوارهی اجتماعی چون سازوارهی فردی تا جایی دگرگونی به خود میگیرد که با شرایط محیطی، سازگاریِ آرامی را برقرار سازد. به دیگر سخن، تکامل تاریخ انسان از سادهترین مراحل آغاز میگردد و بنابر سرشت ستیزهگر روابط انسانی به پیشرفت گرویده و با گذار از روابط تضادآمیز به آخرین مراحل تکاملی رسیده و در آنجا در سکون و آرامش، ساخت برترین جامعه به ثبوت میرسد. - مفهوم دوگانگی و سهگانگی که در اصطلاحات اسپنسری با تاکید کمّی ذکر شدهاند اشارهای روشن به ارتباط تنگاتنگ مراحل تکاملی و ساختار دولت دارد. به سخن دیگر، در جوامع ترکیبی دوگانه جامعه از نظام قشربندی دوتایی، یا حاکم و محکوم، یا فرادست و فرودست برخوردار است، در صورتی که در جوامع ساده ساختار بدون طبقهی ثابت رهبری، درست به این دلیل ساده خطاب میشد که بیرهبر و بیسر بودند و تمام مردم به عنوان پیکره اصلی یک جامعهی کلی به شمار میرفتند. اما در جوامع ترکیبی سهگانه، ساختار قشربندی در سه طبقهی فرادست (پادشاه)، اشراف و روشنفکران و طبقهی فرودست ظاهر میشود. - اسپنسر بر آن است که تنها دو شکل ناب از دولت وجود دارد. یکی شاهانه و آن دیگری دولت برگزیدگان یا مردمسالاری است. دیگر شکلهای دولت، دولتهای در گذار هستند. مردمسالاری از دید اسپنسر بهترین شکل دولت به شمار میرود. ولی تنها هنگامی که شهروندان به سطحی کافی از رشد هوشی و اخلاقی رسیده باشند. - اسپنسر ترس از مرگ را عامل کارکردی به وجود آمدن و گسترش ادیان میداند. به این معنا، نهاد دین کارکرد افزایش مقاومت آدمی در برابر ترس از مرگ را به انجام میرساند. ترس از زندهها نیز سبب تاسیس دولت میگردد. بدین وسیله، یکی از کارکردهای دولت را میتوان کاستن تضاد درون گروهی، منظم نمودن ترس اجتماعی و افزایش امنیت اجتماعی و روحیهی همکاری در جامعه دانست. - اسپنسر در طلیعهی نظام نوپای سرمایهداری، به شیوهی آدام اسمیت در اقتصاد، مدافع نظریهی جامعهشناسی آزاد گشته و معتقد میشود که دولت تنها خدمتگذار قوانین طبیعی است. نادرست دانستن کمک دولت به فقیران، البته در نظریهی وی به اصل ماندگاری سازگارترین در داروینیسم اجتماعی برمیگردد. ولی دخالت نکردن در حاکمیت فرآیند سرمایهداری و خدمتگذاری دولت برای فرآیند جبری و خودبهخودی نشانگر اصل تابعیت اجزاء به کل حاکم و همان اصل پایبندی در نظام انسجامگرایان و ایستانگران است. حاصل اینکه نه اعضاء جامعه، نه دولت و نه هیچیک از سازمانهای اجتماعی، حق قانونگزاری، اصلاح یا دگرگونی در قوانین را ندارند. به عبارت دیگر، فعالیت دولت تنها در حدود تامین امنیت فردی در برابر هجوم سایر افراد و نیز تجاوز بیگانگان و وضع قوانین مثبت و منفی خلاصه میشود. - دو سنخ جامعه از نظر اسپنسر: 1- جامعه جنگجوی: وقتی جامعهای را جنگجوی میگویند که روابط تضادی میان آن و جوامع همجوار مبتنی بر تضاد برونگروهی تنظیم شده باشد. ارثی بودن طبقات و مشاغل، برقراری پایگاه به دست آمده، اطاعت کورکورانه و تبعیت محض از قدرت رهبری، داشتن تعصب ملی و عدم تحرک اجتماعی عمودی را میتوان از جمله ویژگیهای این جوامع برشمرد. 2- جامعهی صنعتی: این نوع جامعه تضاد برونگروهی خود را به شکل مسالمتآمیز و توام با رفتاری صلحجویانه مهار میکند. تحول و تحرک طبقاتی، انعطافپذیری در برابر تغییرات شغلی و ارتقاء درجه و موقعیت افراد، امکان تجارت آزاد و ارج نهادن به ابتکارات فردی و استقلال عمل را میتوان از ویژگیهای جوامع صنعتی دانست. - اسپنسر با طرح رابطهی متقابل میان ساخت جامعه و روانجمعی مردم که در الگوی رفتاری و اخلاقی خاص و مسلطی متبلور میشود، در حقیقت به مفهومی شبیه منش اجتماعی که در روانکاوی جدید مطرح است، میرسد. در شرح طرح دوگانهی جوامع، اسپنسر اگرچه از نگرش برآمدن تاریخی این دو جامعه از هم دوری میجوید ولی به کرات گرایش خود را به تفکیک پیشرفتگی، یا تفکیکیافتگی بیشتر جوامع صنعتی به نسبت جوامع سنتی یا نظامی، نشان میدهد. - روند جبری تاریخی بنابر قانون برآمدنِ تاریخی، به نظر اسپنسر از حالتهای نامشخص و ابتداییِ ناپیوسته و همگن به تدریج به حالتهای مشخص، پیچیده، پیوسته و ناهمگن رشد و گسترش مییابند. پس در آغاز بایستی جوامعی با ساخت اجتماعی همگن موجود باشند و به تدریج رشد یافته و گونهگونیهای ساختی کارکردی در آن زیاد شده و بدینسان همگنی به ناهمگنی و یگانگی به گونهگونی تبدیل گردد. - اسپنسر هوادار تکامل چندخطی است. یکی از ویژگیهای تکامل چندخطی آن است که روند تکامل تاریخ جوامع همیشه به نسبت با بومهای مختلف و ویژگیهای عینی جوامع تغییر میپذیرد. در این مسیر توسعه نیز پیگیرانه به پیش نمیرود. گاه برگشتها و واگشتهایی را نیز در تاریخ یک جامعه میتوان دید. - فرآیند برآمدن تاریخی انسانی، به نظر اسپنسر، از چهار مرحلهی گوناگون میگذرد. این روند از حالت ساده شروع شده و به حالت ترکیبی میرسد و از آنجا به جوامع ترکیبی دوگانه و سرانجام به جوامع ترکیبی سهگانه ختم میشود. این بخشبندی تکاملی چهارگونه براساس ساخت سیاسی جوامع انجام گرفته است، همانگونه که بخشبندی تکاملی سهگانهی دیگر اسپنسر یعنی جوامع کوچرو، نیمه یکجانشین و یکجانشین براساس چگونگی وضع و ساخت رابطه و وابستگی جوامع به بوم زیستی و یا شهری آن میباشد. - تضاد اگرچه عامل دگرگونی جوامع بوده ولی چگونگی واکنش به تضادهای درونی از طرف جوامع همجوار و یا متقابل، خود، نوع ساختمندی جوامع را مشخص میکند. پس جامعه تا آنجا که با شرایط محیطی سازگار میباشد، هماهنگی لازم برای رشد یک جامعه سالم را از نظر اسپنسر دارا است و زمانی که این هماهنگی ویران شود دگرگونیای که حاصل حرکت جامعه به سوی برقراری همآهنگی جدید است، به وجود میآید. - جامعهشناسی تاریخی اسپنسر اگرچه با قانون تکامل، گوهر خودبودی خود را به دست میآورد، ولی بر نظام دریافت سیاسی او بنا نهاده شده است. آنچه اسپنسر در یک نظام سیاسی مهم تشخیص میدهد وجود چگونگیِ خودبودی و کارکردیِ نقش رهبری است. - رهبری گهگاه یا موقعیتی، نشانهی بارز ساخت سیاسی جوامع ترکیبی است. - میتوان جامعه را با تضاد درون گروهی حفظ کرد و شاهد جامعهای جنگجوی بود و هم میتوان تضاد را به همیاری و همکاری تبدیل نمود و جامعهای صنعتی پدید آورد. واقعیت گوهرینِ برآمدنِ تاریخیِ هر جامعهای تنها با میزان تفکیکیافتگی تغییر مییابد، و در صورت تفکیکیافتگی ساده یا کم، نمیتوان آن جامعه را پیشرفته دانست، زیرا هیئت حاکمهای هست که فرمان میراند و ملتی که از آن فرمان میبرد. - جامعهشناسی شهری اسپنسر، شیوهی رابطه مردم را با رهبرشان بررسی مینماید و به تحلیل بومشناختی جامعه میپردازد، اینکه چگونه مردم با ویژگیهای بوم و محیط زندگیشان با یکدیگر رابطه برقرار میکنند. - طبیعتگرایی اسپنسر پویش اجتماعی را در روندی خودبخودی، جبری، حتمی و فراتر از ارادهی انسان میداند. در نتیجه نه اعضای جامعه و نه دولت و نه هیچیک از نهادهای اجتماعی، حق قانونگزاری، اصلاح یا دگرگونی که به هر شکلی در پی دخالت در پویش تکاملی باشند را نخواهند داشت. - دخالت در تاریخ تکامل در نظریهی اسپنسر تنها از راه دگرگونی و یا اصلاح کارکردها شدنی است. بنابراین، در صورتی انسان میتواند در روند اجتماعی دخالت نماید که کارکردها را بازشناخته، آنها را اصلاح نموده و در نتیجهی اصلاحات کارکردی، ساخت جامعه دگرگون شده و بدینسان جامعه در نتیجهی دخالت انسان دگرگون شود. اسپنسر در بیان طرح اصلاحی نظریهاش بر آن بود که روند تکاملی یا برآمدن تاریخی به ویژه در جوامع پیشرفته امروزی میتواند زیر نفوذ دخالت انسان قرار بگیرد و بدینسان توانایی تاریخسازی نیز میتواند داشته باشد، ولی توانی مشروط. میزان دخالت در دیدگاه اسپنسر، بستگی مستقیم با توانایی او در اصلاح کارکرد دارد. اگر این تجدیدنظر در دستگاه نظری اسپنسر جدی تلقی شود میتوان وی را در طرح نظریهی کنش در معنای اروپاییِ آن از پیشقراولان نظریهی کنش پارسنز دانست. - به نظر میرسد اسپنسر روشنتر از دورکهیم توانسته است طلیعهی نظریهی کنش و واقعیت تاریخی فردگرایی دوران مدرنیتهی در گذار را تشخیص داده و بهتر از وی توانسته است به نظام کلانی که، پس از آنها پارسنز به ساخت آن دست زد و، شامل چند خردهنظام روانشناختی، بومشناختی، اجتماعی و فرهنگی است، برسد. فصل چهارم: چارلز هُرتن کولی - لستر وارد با استفاده از سنت و دودمان نظری کنت، که با تقلیدی از رویکرد کلان و تحلیل ساخت و سیستم به سبک جامعهشناسی اروپایی، به نظریهی اصلاح اجتماعی و دفاع از دولت رفاه روی کرد. در برابر، گراهام سامنر با پیروی از سنت نظری اسپنسر به نظریهی رویساختی و فرهنگی روی نمود، ولی با همان گرایش مقلدانه، تحلیل ساخت و سیستم را با رویکردی کلان دنبال نمود و نظریه معروف راههای قومی را به وجود آورد، و بدینسان، هر دو میراث اروپایی یعنی رویکرد کلان در تحلیل سیستم را دنبال کردند. گیدینگز با عزیمت از این رویکرد اروپایی، رویکرد نظری کنش متقابل اجتماعی را آغاز نمود و راس سنت جامعهشناسی انتقادی و ریشهای را بنیانگذاری کرد، و هر دو رویکرد کلان و خرد را تجربه نمودند. - نظریهی کولی به دلیل طرح مقدماتی نظریه خود در نظریه معروف «خود آینهای»، و شرح و تحلیل کنش آدمی در موقعیتهایی که در آن مردم با توجه به معنایی که دیگران از پدیداری خود کنشگر ارائه میکنند، در پارادایم نظری پدیدارشناسی هم بسیار قابل اهمیت و در خور توجه است. علاوه بر آن، شرح دیالکتیکی کولی از دو قلوهای توامان و نظریهی حاصل از آن در طرح گروههای مایی و آنهایی در فهم نظریهی دیالکتیکی خود در نظریههای جامعهشناسی تاثیر شایستهای داشته است. - کولی زیر تاثیر نظرات ویلیام جیمز، با تبیین دوگرایانهی متداولی که فرد و جامعه، یا به زبان جامعهشناسی امروزی، کنش و ساخت، را دو پدیدهی جدای از هم تعبیر میکرد به مخالفت پرداخته، برآن شد که جامعه و فرد دو مفهوم مجزا و مستقل از یکدیگر نیستند، بلکه هر دو ویژگیهای گوناگون یک پدیدهی جامع را نشان میدهند. جامعه اشاره به ویژگی عام از مردم دارد و فرد نشانهی خاص همان جامعه است. نخستین کسی که به اهمیت تفکیک کولی از مفاهیم ساخت و کنش توجه نمود گورویچ بود که اسلوب دیالکتیکی همفراخوان خود را بر همین نظر، یعنی دوقلوهای توامان، پرداخت. او از این دو پارهی طبیعی و تاریخی، یا ذهن و جامعه، به صورت دوقلوهای توامان یاد میکند، که وجود و فهم هر کدام در گرو وجود و فهم آن دیگری است. - گونهی آدمی از طبیعتی یگانه، اما اجتماعی، برخوردار است، و همین واقعیت، اولین گروههای گردهمایی انسانی، و یا به تعبیر کولی، گروههای نخستی را ممکن میکند. طبیعت انسانی فرآیندی است که تنها در حال پیوستگی و تقابل با دیگر انسانها و به مدد دیالکتیکی که با دیگران برقرار میکند رشدیافته و شکل میگیرد. مولی این فرآیند تقابل یا همفراخوانی دیالکتیکی فطرت یا طبیعت و جامعه را تجربهی اجتماعی مینامد. - به اعتقاد کولی «خود» به صورت فرآیندی دیالکتیکی میان فرد و جامعه پدیدار میشود. به عبارت دیگر، معرفت یک شخص از خودش، چیزی نیست مگر بازتاب افکار دیگران دربارهی خود او و احساس و آگاهی برآمده در وجود آدمی، اما از منظر دیگران. بنابراین خود از سه ویژگی برخوردار است: 1- خود پدیدهای اجتماعی است، و تنها در تجربهی اجتماعی جامعه شکل و ساختار میگیرد. (ویژگی متعارف یکم در کتب آمریکایی) 2- شکلگیری خود، آرام و پیوسته، به صورت فرآیندی همیشگی است. (ویژگی متعارف دوم در کتب آمریکایی) 3- خود، برآیندی از همفراخوانی دیالکتیکی منِ زیستی و دیگرِ اجتماعی است. - کولی، همچون وبر و البته مستقل از او، بر آن بود که بررسی کنشهای آدمی باید شناخت معانیای را در بر گیرد که کنشگران در موقعیتهای اجتماعی خویش به آنها دست پیدا کردهاند. از این روی، جامعهشناسی نباید تنها به مطالعهی ظاهر و سطح رفتار انسانی و توصیف ساده آن بپردازد، بلکه بایستی در پی جستوجوی قوانین رفتاری انسان از طریق فهم معانی ذهنی افراد کنشگر در موقعیتهای روزمره و چهرهبهچهره باشد، و این درست نقطه عزیمت کولی از تحلیل کلان به تحلیل موقعیت، بهویژه موقعیت خُرد است. - تفاوت آگاهی از یک حیوان و یک انسان در این نکته است که ما میتوانیم با استفاده از سازوکار تخیل، انگیزهها، نیات و کنش انسانی را، از دید پژوهش شونده، یا مخاطب، و نه از دید خودمان، بفهمیم، و سپس با دید خودمان بسنجیم. پس دروننگری، یعنی درک دنیای درونی پژوهششونده به طریق ورود به دنیای او. کولی چنین فرآیند روششناختی را نوعی بصیرت هنرمندانه خطاب میکند، بدیهی است که وجه هنرمندانهی این بصیرت و تخیل که روزگاری بعد، میلز نیز به آن اشاره میکند، به معنای رجوع به واقعیت خارجی دنیای درونی شخص پژوهششونده و ادراک آن به طریق تجربی و گزارش آن به شکل قوانین علمی و جامعهشناختی است. - کولی همانند دیگر تفسیرگرایان، برآن است که بررسی جهان اجتماعی، باید مبتنی بر کنکاش معانیای باشد که کنشگران به کنشهای خودشان و دیگران نسبت میدهند. روش فهم معانی که قواعد دیالکتیک انداموارهای فرد و جامعه را نشان میدهد، بهویژه، در مطالعه و شناخت خود و مراحل تکوینی آن نمودار میشود. او تفسیر مردم از یکدیگر را بارزترین واقعیت جامعه دانسته و جامعه را عبارت از رابطهای قلمداد میکند که مبتنی بر روابط میان ذهنی افراد رویدرروی یا چهرهبهچهره است. به اعتقاد وی جامعه تمامیتی است به هم تنیده از تاثیرات متقابل خودهای ذهنی. چشماندازهای گوناگون بر اثر تبادلات چندگانه و مداوم برداشتها و ارزیابیهای میان ما و ذهن دیگران هماهنگی یافته و ساختار تقسیم اجتماعی کار از خلال همین بازی نقشها دنیای هر فرد را با دنیای دیگری هماهنگ میکند. سپس از طریق کنش متقابلی که افراد در یک کل اندامی پدید میآورند، «خود» فرد ساخته میشود. جدا نبودن فرد و جامعه و تجلی این تقابل همفراخوان در مفهوم و یا پدیدهای واحد چون خود، بنیانی است که بعدها گورویچ در ساخت مبنای برخی از اسلوبهای دیالکتیکی خویش، مثل تضمن متبادل یا همفراخوانی و تقابل مناظر از آن سخت تاثیر گرفت. - فهم کولی از جامعه، که سخت متاثر از آراء اسپنسر و سامنر، که وی نیز شیفتهی اسپنسر بود، نشاندهندهی پذیرش جامعه به مانند نظام اندامی است که هر یک از اجزاء در مجموعهی آن بر اثر عمل متقابل با دیگر افراد امکان حیات پیدا میکند، درک و تصور سیمایی از جامعه به صورت یک کل تمام و انداموارهای پویا که فهم آنرا، از سویی نیز، به داروین وامدار است. هر تحولی که در یکی از اجزاء رخ دهد بر بقیه اجزاء نیز اثر میگذارد. بنابراین جامعه را میتوان بافت گسترده و متحولی از فعالیتهای متقابل اجزایی دانست که همیشه روی به سوی پیشرفتی انداموارهای دارد. اما کولی، در یک نقطهی عزیمت از نظریهپردازان کلاسیک، یعنی با آفرینش مفهوم «خود»، معنای تازهای به این مفهوم اندامی میدهد، مفهومی که در آراء معاصرین وی غایب بود. «خود» در نتیجهی درگیر شدن در فرآیند تجربهی اجتماعی حاصل میشود. - پیش از تشکیل خود، آدمی خودمرکز یا خودمحور، یا خودمدار و به تعبیری خودسالار است. یعنی در آگاهی او همه چیز بر معیار وجود او تعریف میشود. خود زمانی ساخته میشود که کودک در تجربه اجتماعی میان خود و تعلقات خویش با اشیاء بیرون تفاوت قائل شود. او ابتدا میان خود و بیرون، تمایز قائل شده و سپس در بیرون نیز میان ماها و آنها فرق میگذارد. او مفهوم تملک را با استفاده از ضمائر دریافته و میفهمد که این کتاب به پدرش و این توپ به خواهرش تعلق دارد. بنابراین کودک به تدریج میان گروه مایی و گروه آنهایی تمیز گذارده و در مییابد که گروهی وجود دارد که او در آن قرار دارد، یعنی گروه ما. این تفکیک نشانگر رشد و تشکیل خود است. کولی این تجربهی اجتماعی با ضمائر را حاوی همفراخوانی بخش فردی و اجتماعی، که در آغاز زندگی اجتماعی به صورت دوقلوهای توامان موجود بودهاند، میداند. - کولی ساختاربندی خود را به نسبت رابطهی متقابلی که فرد و جامعه در تجربهی اجتماعی دارند تبیین میکند. سازوکار این عمل عبارت از نگاه کردن خود در آینهی دیگران، و در یک موقعیت چهرهبهچهره، است. به عبارت دیگر، انسان در این روند به ناگزیر خود را از دید دیگران ارزیابی میکند. مردم آیینهی یکدیگر هستند و در این نگریستنهای به یکدیگر است که مردم به قضاوت یکدیگر مینشینند. تکوین فرآیند خود آینهای، در همین فرآیند ارزیابی ما در منظر دیگران، موقعیتی را به وجود میآورد که از سه مرحلهی متمایز میگذرد: 1- پدیدار شدن خود ما در برابر چشم دیگران یا در برابر آیینهی خود دیگران، 2- چگونگی داوری و قضاوت دیگران دربارهی پدیدار شدن خود ما، 3- پیدایش احساسی که در نتیجهی قضاوت و ارزیابی دیگران پدید آمده است، و میتواند به غرور یا سرشکستگی منجر شود. - ترنر: دریافت کولی از «خود آئینهای»، برای مثال، که در آن خود ارزشگذاری و خوداحساسیِ فرد از فهم و دریافتی برمیخیزد که چگونه دیگران آنها را درک و ارزیابی میکنند، گسترش دهندهی اندیشهی جیمز از خود اجتماعی است. این اندیشهی «خود-راهبردی» که در نظریهی خودِ آئینهای کولی عنصری مرکزی به شمار میآید، در نظریهی نقشگیریِ مید، که در خلال آن، خود تواناییِ عاملیتی اجتماعی برای پیشبینی نیات دیگران دارد، پرداخته و پروریده شد. اما تفاوتی در میان کولی و مید هست، جایی که کولی آشکارا نماهای عاطفی این فرآیند را میپروراند، مید آنها را نادیده میگیرد – و به راستی آنها را رد میکند- و در برابر، بر نماهای شناختیِ خود تاکید میورزد. - نظریه خودآیینهای کولی با نظریهی پایگاه اجتماعی وبر مشابهتها و گوناگونیهای قابلتوجهی دارد. فرآیند قضاوت دیگران از پدیدار شدن خود مردم، به همان معنایی فهمیده میشود که وبر آنرا در مفهوم پایگاه اجتماعی بیان نمود. دومین شباهت نظریهی کولی و وبر در گوهر دیالکتیکی خود است که برآمده از مفهوم دوقلوهای توامان کولی است. دیلیتی به تعبیر دیگری وبر را بر کولی تاثیرگزار دیده است، تعبیری هستیشناختی که همانند وبر، کولی نیز موضوع مطالعهی علم جامعه و تاریخ را فهم(Verstehen) کنش اجتماعی میداند. کولی با تاکید بر روابط خودمانی و چهرهبهچهره در موقعیتهای خاص، عملا بر تاثیر صحنهپردازی موقعیت توسط کنشگران تاکید میکند، و ساختار سازمانی کلان را در فرآیند تحلیل موقعیت خود آئینهای، از پس قضاوت کنشگران میبیند. نقش معانی در چنین موقعیتهایی، از طریق کنش متقابل کنشگران به انجام میرسد، در صورتی که در دستگاه نظری وبر، معانیای که میان کنشگران و واقعیت سهگانه اقتصادی، پایگاهی و احزاب رخ میدهد، همه از پس صحنهگردانی سازمانی به انجام میرسد، و نقش کنشگران، در روابط سازمان کلان اقتدار سامان میگیرد. - منظور کولی از گروه نخستی، گردهماییهای اجتماعی است که پیوستگی، همکاریهای رویدرروی و خودمانی از ویژگیهای بارز آن به شمار میرود. چنین نهادهایی از این جهت نیز گروه نخستی هستند که در شکل دادن و به وجود آوردن گوهر اجتماعی فرد نقشی بنیادین ایفا میکند. ما، برآمده از فرآیند خود است، گونهای از هویت پایدار روابط اجتماعی است که میتوان آنرا مفهومی معادل با ساخت، یا ساخت سازمانی، دانست. اگرچه همکاری و همدلی اصلیترین صفت گروههای نخستی است، ولی این وحدت معمولا یک واحد رقابتآمیز را میسازد که در آن ابراز تفاوتهای میان افراد را، به شرط آنکه تحت انضباط روح مشترک گروه قرار داشته باشد، روا میدارد.گروههایی که در آنها همبستگیهای نزدیکی از نوع گروههای نخستی وجود دارد مانند خانواده، گروه کودکان همبازی و همسایگان و همپالکیها سرچشمهی واقعیتهای بعدی زندگی را میسازند. گروههای نخستی هم ابتداییترین و کاملترین تجربهی یگانگی اجتماعی را به فرد میآموزند و هم به اندازهی دیگر مناسبات و نهادهای گستردهتر، گونهای قالبهای پایدار به وجود میآورند، و مناسبات اجتماعی در جامعهی کلان همواره از آنان سرچشمه و بهره میگیرند. گروههای نخستی سرچشمهی فرد و نهادهای اجتماعی به شمار میروند. در برابر همبستگی گروههای نخستی، صورتهای دیگری از همبستگی را نیز میتوان دید که در آن انسان به دلیل قرار گرفتن در روابط متقابل اجتماعی مبتنی بر تفاوت و تمایزات اجتماعی، تجربههای جدیدی را مرور میکند. کولی مهمترین گونه از این همبستگی را با اصطلاح طبقهی اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است. کولی طبقهی اجتماعی را عبارت از هر گروه اجتماعی پایداری میدانست که پس از گروه نخستی، و نهاد خانواده تشکیل میشود. به عبارتی اگر در جامعه کلان تنها به دو گروه روبهرویی برخورد کنیم یکی را میتوان گروه نخستی یا خانواده و دیگری را گروه دومی یا طبقهی اجتماعی دانست، که هر کدام نیز در معنای نهادی بودن آن برای کولی فهمپذیر هستند. - کولی با نظر داروینیسم اجتماعی که معتقد بود فقیر نامناسب است به مخالفت برخاسته و معتقد بود فقر یک مسئلهی اجتماعی است. بدین معنا، نامناسب بودن و عقب ماندن فقیر در رقابت ماندگاری مناسبترین یا سازگارترین افراد، امری اجتماعی و نه زیستشناختی است. ریشهی مساله فقر و عوارض آن به جامعه و نه طبیعت بر میگردد. کولی در برابر عواملگرایان معتقد است که درک افراد از وضع طبقاتی آنان نیز تاثیر عمدهای در شیوه یا سبک زندگی آنها خواهد داشت. کولی بسیار صریح اعلام میکند که در جوامع جدید، پول مهمترین وسیله و معیاری است که در تعیین وضع پایگاهی طبقات نقشی قاطع دارد. وی سه طبقهی اقتصادی را از هم تفکیک نمود: 1- طبقهی موفق و یا طبقهی بالا، 2- طبقهی میانی، 3- طبقهی فقیر یا طبقهی پایینی. - کولی در تفکیک طبقات اجتماعی، چهار عامل اساسی را متذکر میشود: 1- تفاوت درآمد اقتصادی، 2- وراثت: شامل دو بخش وراثت زیستشناختی و وراثت اجتماعی، 3- رقابت، 4- بخت. - کولی در شرح مفهوم رقابت به ساخت و سازمان اجتماعی جوامع و تقابل جوامع سنتی و صنعتی به شیوهی خود نیز اشاره کرده و به رقابت در جوامع جدید که به وجود آورندهی طبقات اجتماعی تفکیکیافته هستند نیز توجه دارد. - دو سنخ آرمانی طبقه از نظر کولی: 1- طبقهی بسته، 2- طبقهی باز. - تکوین روح طبقاتی بسته به طبقهی باز از سه مرحله میگذرد: 1- تقابل همگنی و یا ناهمگنی جمعیت طبقه، 2- آهنگ تغییرات اجتماعی، 3- ارتباطات و روشنگریهای اجتماعی. - قالب شناخت کولی از جامعه به صورت قالبی فرآیندی، که جامعه را به شکل تاریخی آن و در حال گذاری تکوینی که به سوی تکامل راه میبَرد، ساخته شده است. به نظر صریح کولی تاریخ عبارت از تغییراتی اجتماعی است که به طرف رشدی جاودانی، جلورونده و بارونده گسترش مییابد. - جامعه طبقاتی بسته عبارت از جامعهای است که تفکیک ساختی آن بر مبنای امتیازات و امکانات وراثتی تنظیم شده است و به همین دلیل احساسات درونگروهی به صورتهای سخت و متعصبانه، و یا قوالب روح کاستی، متجلی میشود. شانس در این جامعه نقشی به سزا در تعیین سرنوشت افراد دارد. - جامعهی طبقاتی باز، که ویژگیهای جوامع مدرن را یادآور میشود، در نتیجهی شکسته شدن احساسات گروهی، سست شدن سنن و آداب، رشد آزادی و سعهی صدر و جایگزین شدن عامل رقابت در میان مردم به جای عامل وراثت، که تعیینکنندهی وضع اجتماعی و فرصتهای زندگی در جامعهی پیشین بوده است، به وجود میآید. - تشخیص معرفت و شناخت ابعاد همگن و ناهمگن هر ساخت طبقاتی نه تنها موجب شناخت ساخت طبقاتی، و بنابراین گسترش آگاهی طبقاتی میشود، بلکه چگونگی حرکت در یک نوع میتواند ساخت نوع دیگر را نیز نمایان کند. - تغییرات سازمانهای اجتماعی چه در گروهها، قشرها و طبقات، و چه در جامعهی کلان، تاثیرات متقابلی بر جای میگذارد. - در فرآیند ارتباطی، تضادها رو به آرام شدن میگذارند، چرا که ارتباطات میتواند کانالهایی روانی را در بین افراد ایجاد کند تا در خلال آن احساس و روح کاستی ضعیف شده و موانع رشد روابط میان گروهی به تدریج زایل شده و ساخت کاستها فروریخته و تضادها به تدریج حل شوند. - کولی معتقد است دولت وظیفه دارد در جهت تغییرات اجتماعی و کشاندن به ایجاد روابط عاطفی بین طبقات متفاوت و کاهش تضادها کمک کند، ولی نه به آن معنا که طبقات حاکم و طبقات محکوم به طور ثابت باقی بمانند، بلکه به شیوهای که تضادها و فشارها کم شوند و دموکراسی و آزادی برای همه یکنواخت عمل کند. - فلسفهی اجتماعی کولی، همانند کندرسه، بر این اندیشه خوشبینامه استوار بود که پیشرفت بشری به گسترش، هرچه بیشتر به احساس همدلی و همدردی انسانی بستگی دارد، و تنها لازم است که آرمانهای گروههای نخستی از قلمرو این گروهها به اجتماعی محلی و از آنجا به ملت و جامعهی جهانی گسترش یابند تا جامعهی باز فرصت تحقق پیدا کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:11 توسط مجید زمانی دهاقانی
|
عنوان «یادداشت های عابرپیاده» را از نام ستونی در مجله «راه نو» که در اواخر دهه 70 شمسی منتشر می شد گرفته ام. به عنوان تحصیلکرده و دانشجوی رشته جامعه شناسی همچون یک عابرپیاده (نه سواره) قصد دارم از کنار مسائل پیرامون خودم اعم از مسائل خانواده، محله، شهر، کشور و جهان کمی با تامل تر عبور کرده و تا آنجایی که امکان (مادی و غیرمادی) دارد در آن بیندیشم. آنچه در این وبلاگ می آید بخشی از فعالیت های علمی و برخی از تاملات شخصی و همچنین بخشی از تجربیات دیگران است.