خلاصه کتاب جامعه شناسی معرفت و معرفت شناسی نظریه - پاره ی یکم
خلاصه کتاب جامعه شناسی معرفت و معرفت شناسی نظریه
نوشته :دکتر حسین ابو الحسن تنهایی تهیهکننده: مجید زمانی دهاقانی
کتاب نخست: جامعهشناسی معرفت
پارهی یکم: معرفتشناسی شناخت
فصل یکم: شناخت طبیعی و شناخت اجتماعی
- شناخت یا معرفت یعنی فهمیدن و ادراک کردن، یا دریافتن چیزی، اما شناختی که نه از طریق اشارت کلامی، و گفتوشنفتهای محض، بلکه شناختی که بیواسطه از شیًی فهم شده یا چیز دریافت شده حاصل شود، فراگردی که البته در خلال فرآیندی تجربی صورت میگیرد.
- شناختن «چیزها» یعنی فهم ادراک یا دریافت مستقیم و بیواسطه چیزها، و نه با واسطهی یک نام یا نماد.
- رمزینگی آگاهی به این معناست که در هنگامهی ادراک یا دریافت اجتماعی، انسان با دریافت مقولات زبان فرهنگی تاثیرات جسمی یا روحیروانی را رمزگزاری میکند. به عبارت دیگر هر تاثیر را با نمادی و سمبلی در حافظهی خود و در خلال تجربهی اجنماعی شدن و یادگیری و کاربری زبان، نامگذاری، رمزگذاری یا کدگذاری میکند. با مدد زبان فرهنگی انسان قادر است تا تاثیرات خاص حسی را رمزگذاری کرده و واکنش فرهگی مناسبی در جامعه و در برابر دیگران برای آن پیدا کند.
- هرگاه فرد با مدد زبان فرهنگی توانست مترادف هر کدام از واژها، رمزها یا نمادی را جایگزین کند و به رمزینگی آگاهی پیدا کند میتواند تنها به میزان همان مقدماتی که فرهنگ برای او آماده کرده است دادهها را بفهمد و دادههای درونی و بیرونی را ادراک کند، ولی نه بیشتر از آن. اولین گام این فرآیند حرکت از احساسی به ادراک خبردار شدن است: آگاهی یافتن. پس آگاهی فرآیندی دوگانه است: 1- آگاهی وجودی، 2- آگاهی فرهنگی.
- هرگاه به طریق بیواسطه انسان توانست دانستههای جسم و جان را تجربه و درک کند، پس آنگاه آگاهی وجودی شکل گرفته و آغاز میشود. بنابراین، حوزهی آگاهی وجودی در میان جان که در قلمرو ناخودآگاه است قرار دارد. مسیر آگاهی وجودی میتواند تا نهایت یعنی شناخت کامل ناخودآگاه برسد. آگاهی از هر چیزی مستلزم آن است که آن «چیز» را در برابر، یا در تقابل هر چیز دیگری قرار بدهیم که با آن «چیز» متفاوت باشد –فراگرد «تشخیص» فرآیندی است که به مدد آن میتوانیم یک «چیز» را از چیزهای دیگر در یک تفکیک یا تمیز روشن و مشخص نشان دهیم و آن وقت میتوانیم بگوییم که آن چیز را شناختهایم.
- علم یا دانش عبارت است از خبر یا آگاهی از «چیز»ی که بدون تجربهی مستقیم و تنها با کمک چیزهای دیگر تعریف میشود، بدون آنکه آن «چیز» قابل تشخیص باشد. ولی شناخت یعنی آنگونه دانایی که به موجب تجربهی مستقیم از آن «چیز» به دست آمده است و قابل تفکیک و تمیز از دیگر چیزها میباشد. به عبارتی دیگر تجربهی مستقیم آن «چیز» موجبات تشخیص این «چیز» را از دیگر چیزها فراهم میکند و ما میتوانیم معنای گزارهی تعریفی را مستقیما و بیواسطه تجربه کنیم. اگر هم آن چیز غايب باشد مثل صورت انسانی که مرده است، میتوان تجربهی مستقیم از آن «چیز » را در حافظه مرور کرد، شبیه به شیوهای که در تجربهی مستقیم و بیواسطهی حضوری قبلی ممکن بود. پس اگر دانش با مشاهده و تجربهی مستقیم همراه نشود آگاهی ناقصی است که میتواند کاذب یا صادق باشد، بهطوری که اثبات هیچکدام ممکن نگردد، و در این صورت دانش ما براساس گزارهی تعریفی، آگاهی و دانش است که نه صادق یا درست و نه کاذب یا نادرست، بلکه به تعبیر اثباتگرایان منطقی سهل یا پیموده است، چون شناخت نیست، گرچه دانستنی هست و در زمره دانستههای ما قرار گرفته، ولی هرگاه بتوانیم آگاهی در گزارهی تعریفی، یا آگاهی بالا، را با تجربهی مستقیم مرور کنیم به شناخت آن «چیز» رسیدهایم و در فرآیند «بازشناسی» میتوان صدق و کذب یا درستی و نادرستی هر آگاهی یا هر چیزی را با آن «چیز» آزمود و از مرحله بیشناختی بیرون شتافت.
- علم یا دانش که
خود نوعی آگاهی است از خبر شروع میشود. آگاه بودن یعنی با خبر بودن. خبر
پیامی بسیار ساده و ابتدایی است و فهم آن
به شکل کلامی پیچیدگی فرآیند علمی شدن خبر را میطلبد و پس از تکامل در شکل شناخت
بروز میکند. هرگاه خبر به طریق تجربی معتبر و روا شناخته شد به علم تبدیل
میشود، ولی هرگاه موجب تشخصیص مسما و مصداق خبر و بیان علمی شد به شناخت
تبدیل میشود. یعنی تطابق نظر با واقعیت
یا تطابق اسم و مسمّا.
- آنچه به نظام
دریافت کنندهی موجود زنده میرسد و اثری بر دستگاه دریافتگر ایجاد میکند را میتوان
داده نامید. دادها از هر کجا که آمده باشند یا در هر دستگاه دریافتگر حضور پیدا
کنند «چیزی» را به نظام دریافتی انسان معرفی میکنند تا مورد شناخت دستگاه دریافتگر
قرار گیرد. هر دادهای با معنا پیدا کردن در فراگرد رمزینگی به خبر تبدیل میشود. پس
دادها موضوع خبر و شناخت هستند و از این نظر شناخت آنها از جمله امور خبروری است. میزان این
شناخت به عوامل متعددی بستگی دارد: 1- یکی ابزار شناخت،
2- دیگری سرچشمههای دادها و 3- سرچشمههای آگاهی. یعنی مجموعههایی که اثرات را، به
زبان یا نمادی قابل فهم ترجمه یا رمزینه میکنند. پس داده نماد یا ایمایی است که
از آن خبری مستفاد میشود. یعنی دستگاه دریافتگر و گیرندگی قادر به درک اثر است، به
شکلی که آن اثر برای دستگاه دریافت و گیرندگی با معنا باشد. بنابرین آن اثرات و
خبرهایی که دستگاه آنها را نفهمد دادهی خبری خطاب نخواهد شد. فهم یک اثر در
دستگاه دریافتی آدمی وابسته به دو عنصر است: یکی سرچشمههای آگاهی و دیگری ابزار
شناخت. علاوه بر این عناصر، فهم هر اثر چیزی منوط به تناسبی است که در خلال فرآیند
شناختن تجربه شده است.
فصل دوم: راهیابی احساس به درک
-تعریف دریافت حسی: بازشناسی یا آگاهی از یک موضوع یا رخداد، از راه حواس، و یا دانستن موضوعها و رخدادهای عینی از طریق حواس یا آگاهی از پویشهای انداموارهای، ویا پوشش بلاواسطهی آگاه شدن از چیزی معمولا به دریافت حسی اطلاق میشود، وقتی چیزی که از آن آگاه میشویم عضو حسی ما را متاثر کند، و یا توانایی اخذ و دریافت تجربهی حسی که در مرحلهی مقدماتی آن، اشاره به چگونگی دریافت اعیان و اشیا واقعی مجزا از واقعیت پیرامونی دارد.
- در نگاه فروید
هر انسانی در فرآیند زندگی نخستین خود از دو سرچشمه مهم بهرهمند میشوند:
الف: سرچشمههای نخستین: مهمترین سرچشمه نخستین، همان مجموعه دیالکتیکی «جسموجان»
آدمی است. کودک در هنگام تولد، به نسبت، انسانی با تمام احساسها و نیازهای یک
بزرگسال است، ولی با توجه به این تجربیات روشنی در ذهن او رخ نداده است، تغییر
درست موقعیتها برای وی سختتر است و
بدینروی بسیار آسیبپذیراست. چگونگی گرایش فرد به پویشهایی که در ابتدای تولد
برای کودک رخ
میدهد برای او مهم هستند. مهم به این معنا که در تشکیل دنیای او روند اجتماعی شدن
او نقشهای موثر و قاطعی دارند. احساس امنیت که خود شرط سلامت روان فرد است نقش
قاطعی در چگونگی روند اجتماعی شدن کودک به عهده خواهد داشت. بنابراین سرچشمههای
اولیه یا نخستینی را میتوان اینگونه تعریف کرد: هرگونه ابزاری دریافت اثرات حسی
که از داخل قلمرو جسموجان انسان مایه میگیرد، ولی منجر به فهم نمیشود بلکه فرد
را به انجام پاسخهای واکنشی مجبور میسازد، مثل فریاد زدن و بلعیدن.
ب: پساسرچشمهها: پساسرچشمه عبارت است از: هرگونه ابزاری برای فهم اثرات حسی که از خارج از قلمرو جسموجان کودک وی را کمک میکند تا بتواند اثرات حسی را پس از دریافت به زبان و قوالب جامعهای که در آن زندگی میکند رمزینه کرده و بفهمد. یعنی دریافت و فهم واقعیت به سیاق و روال جامعه و فر هنگ مادری. این راهیابی احساس به ادراک، آغاز فرآیند اجتماعی شدن یا فرهنگی شدن آدمی نیز هست.
- فهم جامعهشناختی اجتماعی کردن و فرهنگی کردن یا اجتماعی شدن و فرهنگی شدن، مستلزم چند شرط اساسی است: 1- ورود به نظام تقسیم اجتماعی کار جهت انجام تقاضاها و توقعات هنجارهای فرهنگی، 2- ورود به نظام تقسیم اجتماعی کار و فهم توقعات فرهنگی، یعنی نقشگیری به معنایی جرج هربرت مید بیان کرده بود، 3- فراگیری اولیهی نمادهاد نهادی و سازمانی و 4- کاربست ساختار زبان اجتماعی.
- جامعهپذیری در گرو یادگیری زبان از طریق ورود همزمان در نظام تقسیم اجتماعی کار رخ میدهد، و چگونگی رخ دادن این فرآیند را تنها فروید و مید، هر کدام به گونهی خویش، تبیین کردهاند.
-پساسرچشمهی پسین یا دومی دو کارکرد اساسی دارد: 1-تعریف دریافتهای رمزینهای از حس (احساس) بر اساس مبادی فرهنگی جامعه، 2- همنوایی و پیروی فرد از قواعد ساخت تقسیم اجتماعی کار در این هنگام میتوان گفت فرآیند احساس به فرآیند ادراک راه یافته است. به عبارتی دیگر، فردی میتواند با ابزارهای فرهنگی آموختنی، دریافتهای حسی گنگ و نامعلوم را به تدریج بفهمد و دریافت و درک کند. بنابراین ادراک یک فرآیند فرهنگی است.
- زبان، حافظه و خاطره
هر سه بر اساس داده و قواعد فرهنگ جامعه ساخته شدهاند و به گونهای همفراخوان، فرآیند
ادراک یا دریافت را شدنی میسازند. کودک انسانی در فرآیند ادراک چیزی جز قواعد
پذیرفتهی فرهنگی از پساسرچشمه دریافت نمیکند بنابراین فرآیند ادراک و دریافت
شامل چند جز اصلی است که پساسرچشمههای شناخت را میسازد: 1- دریافت معنای رمزینه،
2- با ابزار زبان، 3- با بهرهگیری حافظه، و
4- کاربرد خاطره.
فصل سوم: آدمی در بستر نقشگیری اساسی
- تاریخ جامعه از
منظر کنش متفابل نمادی بستر تاریخیای است که فرصت اجتماعی آدمی در فرآیند
نقشگیریهای اساسی او، که بستر نظام تقسیم اجتماعی کار رخ میدهد، را در تنگنای
خاص خود میگیرد. رابطهی با محیط خود پدیدآورندهی زمینهی رشد و گسترش ذهن بشری
است. پویش اجتماعی شدن در واقع فرد را در حالت فردی خام و ناآگاه به انسانی باهوش
و اجتماعی تبدیل میکند. مفهوم دیالکتیک
«همفراخوان» در نظریهی جامعهشناختی گورویج، که به شکلی نیز متاثر از نظریهی
چالز هرتن کولی و جرج هربرت مید میباشد درست بازگو کنندهی همین صورت از واقعیت
تاریخیاجتماعی فرصتهای نقشگیری آدمی است. نه تنها انسان بدون جامعه، بلکه جامعه
نیز بدون انسان نمیتوانست وجود داشته باشد. این هر دو پاره با تاثیر متقابل بر
روی یکدیگر، همدیگر را کامل مینمایند و پویش انسان شدن و رشد و گسترش تمدن بشری
را شدنی میسازد چنین فراگردی در جامعهشناسی فرآیند اجتماعی شدن خوانده میشود.
- تعریف اجتماعی کردن از نظر عواملگرایان: اجتماعی کردن عبارت از پویش یا فراگردی است که از طریق آن فرد هنجارهای فرهنگی را فراگرفته و با پذیرش نقش اجتماعی خویش، با گروه یا جامعه همنوایی کرده و در نظام اجتماعی تقسیم کار قرار میگیرد. یا اجتماعی کردن، فرآیندی است که مردم در خلال آن گرایشات، ارزشها و کنشهای متناسب با دیگران را به عنوان یک فرهنگ مشخص یاد میگیرند.
- بنا بر تعریف پارادایم تفسیرگرایی میدی–بلومری، انسان موجودی است که با فهم و دریافت موقعیت خویش، دنیا را برای خود تعریف میکند و براساس همین تعریف یا تفسیر فردی یا گروهی، نه به واکنش، بلکه دست به ساخت کنش یا برسازی کنش میزند. پویش جامعهپذیری در حقیقت اشارهای درست به یک وجه از واقعیت دارد و تنها روشنگر یک روی سکه است و انسان تنها موجودی است که برای پاسخ به نیازهای دوگانهاش ناگزیر از یادگیری هنجارهای اجتماعی و درونی کردن آنهاست، ولی این پویش، یک روند بسته و ایستا نیست. انسان پس از آنکه خود و محیط خوش را از طریق انجام نقشهای اجتماعی در هر نظام تقسیم اجتماعی کار شناخت و هنجارهای آنرا بهطور نسبی فرا گرفت، در تحلیل خویش از موقعیت به برداشتها و نتایجی نیز خواهد رسید که احتمالا میتواند با راههای فرهنگی موجود مشابه و یا متفاوت باشد. بلومر گام نخست را یادگیری و گام دوم را اجتماعی شدن نامگزاری میکند، در حالی که فرم، با همان ویژگیهای موردنظر بلومر، اما مستقل از وی، گام نخست را همسانی، یگانگی یا یکی شدن و گام دوم را اجتماعی شدن نام مینهد.
- فرم: در پویش
یا فراگرد زندگی، انسان دوگونه رابطه با گیتی برقرار میکند: 1- بهگونهی گرفتن و
جذب کردن، 2- بهگونهی برقراری رابطهی میان خود و دیگران و با خودش. دکتر تنهایی
نخستین پویش را
همسانی و دومین را پویش اجتماعی شدن نام نهاده است.
- تجربه کردن زندگی مستلزم به کارگیری نقش فکر و اندیشه انسانی در فراگرد ارتباطات اجتماعی است. در این فراگرد انسان به مدد تجربیاتی که در دیاکتیک تکمیلی زندگی خویش به دست آورده است موفق به تشکیل ساختاری به نام «منش» میشود. منش در اصطلاح فرم چارچوبی است که نیروی حیاتی انسان را در دو سوی به کار میگیرد.
- برگر و لوکمن به دو نوع پرورش یا اجتماعی شدن اشاره میکنند: در زندگی هر فرد گونهای توالی وجود دارد که مشارکت در دیاکتیک اجتماعی در جریان آن به وی القا میشود. نقطهی آغازین این فرآیند، درونی گرانیدن است: درک بیواسطه یا تعبیر و تفسیر رویدادی عینی که بیانکننده معنایی باشد، یعنی مبین جلوهای از فرآیندهای ذهنی دیگران باشد که از این راه برای خود من از لحاظ ذهنی با معنی شود. جریان تکامل فردیی که این امر به یاری آن حاصل میگردد پرورش اجتماعی (sociaiizaction) است، که متضمن دیاکتیکی است میان ذاتی که دیگران برای فرد تعیین میکنند ذاتی (خودی) که فرد برای خود قائل است. پرورش اولیه هنگامی به پایان میرسد که مفهوم دیگران تعمیمیافته و هر آنچه ملازم با آن است در آگاهی فرد استقرار یافته باشد. پرورش اجتماعی ثانویه عبارت است از درونی کردن خرده جهانهای sub-wolrds یا مبتنی به نهادها. بنابراین، گستره و سرشت آن برحسب پیچیدگی تقسیمکار و توزیع اجتماعی دانش، که که ملازم با آن است، تعیین میشود، دانشی که درنتیجهی تقسیمکار پدید میآید و حاملان آنرا نهادها مشخص و معرفی میکنند.
- سازگاری یا همسازی
فرآیندی است که مردم با یادگیری هنجارهای اجتماعی یعنی Me یا من اجتماعی،
محیط پیرامون خویش را میفهمند و با اجرای نقشی در نظام تقسیم اجتماعی کار همراه
کنشهای دیگر
–که همگی سازگار شده و جاافتاده در نظام اجتماعی
تقسیم کار شدهاند– در نظام اجتماعی کار سازگار یا همساز میشوند و فرآیند
نقشگیری را دنبال میکنند. هنگامی که کنشهای مختلف در نظام اجتماعی تقسیمکار در
فراگرد «درهمتنیدگی کنش» یا «کنش پیوسته» نهادینه شدند آنگاه واقعیتی تاریخی یا
اجتماعی سامان میگیرد. این واقعیت هماهنگ کنندهی کنشهای مختلف در فرآیند نظام
اجتماعی تقسیم کار در جامعه است. در این حالت میتوان گفت که فرآیند سازگاری یا همسازی
به فرآیند همانندی یا ساختارشدگی تبدیل میشود. مفهوم یادگیری (Leaving) در نظریهی
بلومر را میتوان مشابه با مفهوم
همسانی در نظام فرم یا آلپورت و جامعهپذیر کردن در اصطلاحات جامعهشناسی یا
فرهنگپذیر کردن در اصطلاحات انسانشناسی دانست. مردم همچنین میتوانند با نظام
اجتماعی تقسیمکار یا برخی از هنجارهای اجتماعی یا توقعات مناجتماعی، از آنجا که
به ناگزیر کنشگر هستند، مخالفت کنند و یا همنوایی کامل را پیشه سازند. این کنشگرچه
میتواند به شکل «نمادی» جلوه کند، اما به هر روی، ظهور و بروز بهره و سهم آدمی در
تاریخ و جامعه است که توسط انسان در برابر ساخت جامعه آفریده میشود. این کنش فرآیند
دوم یعنی اجتماعی شدن را شکل میدهد، که در معنا و اصطلاح ساختارشدگی در نظریه
بلومر فهمیده میشود.
- طبیعت آدمی از سویی پای در بنیانی غریزی دارد و از سویی سخت درگیر در واقعیتهای فرهنگی است. به تعبیری دیگر، تضاد دیاکتیکی اصلی در نظریه فروید در میان نهاد طبیعی عشق و نهاد اجتماعی نهفته است. این تضاد پایدار و همیشگی میان عشق و تمدن پدید آورندهی ویژگیهای خاص تاریخ بشری است. به نظر فروید، که به تعبیری درست نیز به نظر میرسد، با تکامل تاریخ تضاد میان عشق و تمدن نیز روی به افزایش گذاشته و برآیندی هم جز ناکامی و تنش، محرومیت، بیماری و نابسامانیهای روانی برای گونه بشری به همراه نداشته است.
- مارکس نیز بیگانگی کار را جلوهای از معرفت و آگاهی پنهان و خاموش، و به تعبیر فروید، ناآگاه، میدانست که در لایههای زیرین شخصیت طبقاتی، کارکرد اصلی همسازی منش طبقاتی را به انجام میرساند. کارکرد انقلابی روشنفکر پرولتاریا شکستن ساختار پنهانی و ناآگاه شخصیت طبقاتی، و بازسازی انقلابی ساختار آگاهی است، یعنی تغییر معرفت و آگاهی در خود به برای خود، یا شکستن قالبهای معرفتی و ساختن قوالب کنش انقلابی.
- فروید بیشتر
غریزه را چون نیروی واحد و هیدرولیکی قلمداد میکند که به نسبت رابطهی دیالکتیکی
آن با محیط شکل میگیرد. به دیگر سخن «من» یا «Ego» مهمترین مانع
در برابر «Id» یا بخش غرایز جنسی در حقیقت همان هنجارهای اجتماعی و فرهنگی حاکم
در هر جامعه است. مشکل فروید تنها در این مورد است که تصور میکرد ساختمان شخصیتی
فرد درگیر و دربند این بازی غریزی است. پس از Id نیز نقش تابوهای
جنسی، مهمترین عواملی هستند که فرویدگرایان جدید و برخی انسانشناسان فرهنگی آنها
را مورد پژوهش قرار داده و ملاک و میزانی برای شناخت رفتار، گرایش و شناخت بشر
تلقی کردهاند. بنابراین
مهمترین اشکالی که پارادیم تفسیری در نقد فرضیهی فروید وارد میکند، باورداشت
غریزه است، یعنی تاثیر قاطع نیروهای درونی ساخت. باوری که مارکس از ابتدا نپذیرفته
بود و به جای آن تعریف طبیعت طراح و خلاق را برای طبیعت آدمی برگزیده بود، تعریفی
نزدیک به باورداشتهای هستیشناختی تفسیرگران، آنچه در اندیشه فروید مورد انتقاد
است تنها اشاره به دو موضوع اساسی دارد. نخست آنکه تاثیر دوران بعدی نیز میتواند
به همان میزان دوران کودکی اهمیت داشته باشد. این امر مستلزم تصور مفهوم «خود» است
که خلاقیت، باروری و رفتار نمادی انسانی را در هر زمانی که شناخت صورت گیرد، امکانپذیر
میداند. دوم
اینکه چگونگی تفسیر عوامل موثر در تعیین شخصیت نیز میتواند با رجوع عمده به
مفاهیم غریزی
پاسخگوی مشکلات پیچیدهی انسانی باشد.
- مارگرت مید، از پیروان سنت نظری فروید، از آن دسته انسانشناسان فرهنگی است که به تاثیر شدید روابطی که در سنین اولیهی کودک در اثر برخورد فرهنگ و نیروهای غریزی انسان حاصل میشود، اعتقادی سخت دارد. مید در بررسیاش پیرامون چگونگی این برخورد دختران نوبالغ با نیازهای روانشناختی و زیستیشان در حقیقت زیر تاثیر شدید فرهنگ جامعه است.
- لائر: در پویش اجتماعی شدن، کودک درگیر در مسائل زیستی، ویژگیهای زندگی انسانی را فرا میگیرد. ولی این پویش از این مرحله خواهد گذشت. شرکت موثرانه در هر گروه اجتماعی کودکان یا بزرگسالان یا هر دو، وابسته به دریافت محیط گروه و نیز وابسته به توانایی کارکرد درست در نظام نمادی گروه است. اجتماعی شدن، بنابراین پویش مبتنی بر کنش متقابل است که مستلزم فراگیری معانی مشترک است. چنین معانی در نظام نمادی گروه و در نگرشهایی که میان اعضا گروه جاری است نمودار میشود.
- بر آمدن طبیعی تدریجی انسان، از خلال فرآیند تقابلی ویژهای جاری شد که وجود جسمانی و روانی انسانی را همچون دو سطح تقابل از یک واحد درهم میتنید. شرح این درهمتنیدگی دو تقابل را میتوان با اسلوب دیاکتیکی «همفراخوانی» گورویچ بازدید. اما این برآیند درهمتنیده همانگونه که در شرح گورویچ، فرم و بلومر آمد، فراگردی است که از سویی آدمی را درگیر جبرهای ویژهای میکند و از سویی او را ممکن نمودن امکانات و بالقوههای نهفته توانا میسازد. انسان در این فراگرد تاریخی بایستی امکان رهایی از جبر تا آزادی تاریخی خویش را –هرچند به سختی– طی کند.
- بلومر از تقابل «ذهن» و «جامعه»ی موردنظر مید و نظریهی برآمدن داروینی، به مفهوم «ساخت» درونی بشر میرسد که در برار جامعه واقعیتی انکارناپذیر دارد. طبیعت انسانی در همین رابطه جوشش پیدا نمود و در رابطه با محیط خویش تکوین یافت. درست در همین فرآیند است که انسان پروریده و آدم میگردد.
- مغز به لحاظ کارکردی، آنگونه روابطی را در نظام عصبی پرورانیده است که در جهت بقای انسان اجتماعی و گروهی مناسب بودهاند. این در حقیقت تعیینکنندهی چگونگی زندگی انسانهای نخستین است که اولین جوامع را پدید آوردند و طبیعت آدمی را مفهومی خاص و عینی بخشیدند، انسانس متفکر و اجتماعی که با همکاری و همیاری با دیگران توان تاریخسازی دارد و در پناه عشق و احترام قدرت عروج به بالاترین حد ممکن را پیدا میکند، و البته در نبود این شرایط هم از انسان بودنش وا میماند.
فصل چهارم: پدیدارشناسی شناخت ادراکی
- دریافت معنی نمادی، فرآیندی انتخابی است که در آن فرد بخشی از واقعیت را بهگونهای میبیند که با موقعیت اجتماعی و فرهنگی او متناسب است، یا با تجربیات حاضر در ذهنش همخوانی دارد، یا نسبت به آنها تمایل یا گرایش خاصی دارد. این گزینش گاه به معنی دیگری هم دیده شده است. مثل مواردی که فرد آنچه که با منافع روانی او تعارض دارد را فراموش میکند. سولیوان این انتخاب را بیدقتی انتخابی مینامد.
- دریافت نمادی یا قفسیر به این معنا است که بگوییم: تفسیر، سازماندهی و گزینشی است که بهوسیلهی یک فرد از انگیزهای ویژه در موقعیتی، بر اساس یادگیریها، فعالیتها، خواستها، تجربیات و انگیزههای پیشین انجام میشود. دریافت معنی فرآیندی انگارهای در پاسخ به انگیزهها است. کارکردی از زمینه یا میدان و موقعیتی است، بدین معنی که مربوط به شکل کلی انگیزه و نیز مربوط به شرایط فرهنگی و اجتماعی پیشین میشود.
- بنابر حرکت
پیشرفت و رشد سلسله اعصاب مغز و حنجرهی انسان، آدمی تنها موجودی است که از زبان
نمادی بهره میگیرد. شکل نمادی زبان در حقیقت یکی از وجوه جداکنندهی انسان از
حیوانات و زمینهی خاصی است که در انسان شدن انسان و در اجتماعی شدن او و حتی در
تشکیل ساخت اجتماعی واقعیت نیز نقش داشته است. ریشههای بسیاری از اختلافات در میان
گروهها و فرهنگها به نظر ما عموما از
سرچشمههای گوناگون آب میخورد که که محل و بستر همگی آنها اختلاف در ادراک معنی
نمادهای زبانی است. زبان آفریدهای فرهنگی است که خود نیز بستر و محمل آفرینش همان
فرهنگ است. انسان تنها موجودی است که میتواند زبانی نمادی بسازد که میزان به
کارگیری آن به وسیلهی گروه تعیین شده و میان آنها مشترکا فهم میشود و میتواند
آنرا به کودکان و نسلهای بعد از خود منتقل کند و به کمک آن دستآوردهای فرهنگی
را چون میراثی ارجمند محفوظ نگهدارد. بر اساس مطالعات لنبرگ یادگیری زبان بر اساس
تکامل زیستی انسان صورت میگیرد. آنچه زبان را تعریف میکند در حقیقت فهم و
انتقال معانی موجود در ساخت زبان است که در میان هیچ موجود دیگری یافت نمیشود.
بلومر در این باب به یادگیری زبان اشارهای Gesture Language توسط برخی از میمونها اشاره میکند و به خوبی یادآور میشود که
انتقال معنی یا یاد دادن معانی اشارات از یک شامپانزه به شامپانزه دیگر غیرممکن
است. آنچه زبان را
میسازد و تعریف میکند، همان معنا و مفهومی است که در رابطهی متقابل میان افراد
رد و بدل شده و کنش متقابل و زندگی اجتماعی را ممکن میسازد. از آنجا که زبان
پویشی تدریجی است و به موازات روابط فرد با جامعه حاصل میشود بایستی محمل و محفظهای
برای حفظ آموختهها و ابزارهای نمادی موجود باشد. این محفظه را حافظه مینامند. کاربست
و استفاده از دریافتها و آموختهها به برکت «حافظه» میسر میشود. فراموش کردن یا
به حافظه نسپردن به معنی انجام نشدن یادگیری یا نابودی برآیند یادگرفتههای تاریخ
تمدن آدمی است. به مدد حافظه میتوان آموختهها را در ذهن یا مجموعهی سلسلهی
عصبی دریافتگر انسانی حفظ نمود و در مواقع لزوم با کمک تداعی معانی از آن سود جست.
از خصوصیات دیگر حافظه حالت «مقولهای» categorical بودن آن است. بهعبارت دیگر،
حافظه بر اساس تعلق هر پدیدهای به یک کل و قرار گرفتن آن پدیده در یک کل فعالیت
میکند. دریافت فرد و حافظه او زیر تاثیر ساخت اجتماعیاقتصادی قرار داشته و بدو
روی چگونگی پاسخ فرد به محیط، خود گونهای از تاثیر محیط را با خود به همراه دارد،
و یا به تعبیر دیگر، یادآور همفراخوانی ذهن و عین در ساخت آگاهی آدمی است.
فصل پنجم: همفراخوانی آگاهی و جامعه
- آژانسها یا
میانجیهای اجتماعی شدن را میتوان به دو قسمت عمده تقسیم کرد: 1- آن دسته از
میانجیها که در بردارنده و شناساگر فرهنگی بومی هستند، 2- میانجیهایی که شناساگر
فرهنگی غیربومی هستند.
- یکی از مهمترین
و سادهترین شکل دستهبندی موجود از انواع میانجیهای بومی، دستهبندی پیروان مکتب
کنش متقابل نمادی است. از این میان لیندسمیت، استراوس و دنزین به شش دستهی مهم که
معمولا به شکل نمادهای ساختی در پویش اجتماعی شدن عمل میکنند، اشاره دارند. این
شش دسته عبارت است از: 1- ساخت جامعهای حقوقی: این ساخت شامل تمامی روابط متقابلی
میشود که میان نزدیکترین افراد کودک برقرار میشود. این افراد بر حسب قانون یا
سنتهای اجتماعی، مسئولیت پرورش کودک را از اولین روزهای تولد به عهده داشته و
بدین روی از اولین ساختهای رسمی، اما خودمانی، هستند که جریان اجتماعی شدن کودک
را تحت تاثیر میگیرند. والدین یا سرپرستهایی که بنابر شرایطی جایگزین آنها میشوند،
مثل خویشاوندان، یا قیم کودک، افرادی هستند که این ساخت را میسازند. چه از دید
فروید بهره گرفته شود و چه از دید روانکاوان دیگری چون فرم یا شکوفاگرایانی چون
آلپورت و راجرز، یا کنش متقابل نمادیگرایانی چون بلومر، کودک در آغاز عمر، بیشترین
تجربیات و بیشترین برخوردها را با واقعیت خواهد داشت، و در این بیشترین تجربهها
مهمترین خاطرهها در حافظهی او نقش بسته و آیندهی او متاثر میسازد. 2- دیگران
مهم: دیگران مهم شامل تمام اقوام، دوستان و حتی دایه و پرستاری خواهد بود که با
کودک و در سطح خانواده یا گروه پیشی در تماس و برخورد هستند. روشن است که تاثیرات
دایی، خاله، عمو و عمه و دیگر افراد، خود تحت مقولهای قرار خواهند گرفت که
خانواده را در بر میگیرند. 3- برابرها و همالان: برابرها و همالان شامل همالان،
همسالان، همبازیها و تمامی کودکانی میشود که در محیط همسایگی، مدرسه و دیگر
محیطهای تربیتی و اجتماعی چه به شکل رسمی و چه به شکل غیررسمی، وجود دارند. 4- آموزگاران
و پرورشیاران: این ساخت در برگیرنده گروه وسیع و گستردهای از افرادی است که هر
کدام بهگونهای، کارشان در راستای پرورش و نگهداری کودک تصور شده است. 5- ساخت
ارتباطی: این ساخت شامل
شبکهی ارتباط رادیویی به ویژه ارتباطات تلویزیونی، سینمایی، تئاتر، ماهواره،
اینترنت و دیگر راههای ارتباط جمعی میباشد. ساخت گروه ارتباطی، به دیگر سخن از
آنگونه ساختهای نهادی است که دولت و
دستگاههای کنترل اجتماعی بر آن نفوذ قابل توجه دارند. بهعبارت دیگر، تاثیری رسمی
و آگاهانه برای سوق دادن کودکان به سویگیریهای خاص و گرایشاتی ویژه رخ میدهد.
6- مکانهای عمومی: این ساخت شامل مکانهایی است که افرادی خاص مثل افراد پلیس،
آتشنشانی، پست، مغازهداران و غریبههایی، در محیطهای عمومی و حرفهای با کودک
روبهرو میشوند، مانند پارک شهر، شهربازی و ... .
- نگرشهای
فرهنگی را در ابتدا میتوان مانند دیگر یادگرفتههای جمعی مهم تلقی نمود. این نگرشها
که در گروه اجتماعی بدون بررسی علمی و منطقی به دست میآید را شناخت عامیانه مینامیم.
انسان در این نوع شناخت داوری موجود و مقبول جامعه مهم یا گروههای مهم را مبنای
قضاوت خود قرار میدهد. به عبارتی دیگر او نه در اثر تحلیل فردی خویش از موقعیت،
بلکه تحت تعیین عوامل بیرونی یا درونی واکنش نشان میدهد. چنین واکنشی بیشتر نشانگر
نگرشهای فرهنگی هستند. از گونههای فراوان شناختهای
عامیانهی نابهنجار که مبتنی بر دریافتهای پیشفرض گروهی روانشناسی اجتماعی رسما
توسط والتر لیپمن به کار برده شده و اشاره به مفاهیم و تصاویر موجود در ذهن دارد
که پدیدههای مورد توجه فرد را با نگرشها و دریافتهای پیشفرض، اندیشهها و نگرشهایی
جمعی هستند که عموما خشک، ثابت، غیرعملی، پایدار و مصر میباشند. نگرشهای
نابرابرگری معمولا با بالا رفتن سن کودک افزایش مییابد. نگرشهای نابرابرگری و
قومگرایی، مقولات و طبقهبندیهای اجتماعی هستند که در خانواده و جامعه، ریشه و
سرچشمه میگیرند. به دیگر سخن، زمینههای شناختی آنها از آژانس یا میانجی اجتماعی
خانواده شروع میشود. نتیجهی آزمایشات و تجربیات گوناگون نشانگر این واقعیت است
که کودکان در سنین پایین اگرچه بعضی از رنگها را بیشتر میپسندند، مثلا رنگ سیاه
را کمتر میپسندند، ولی هیچکدام معنای تژادی برای رنگ قائل نیستند. روزگاری
بایستی بگذرد تا کودک مفاهیم و گرایشات خاص فرهنگی را با هر کدام از این رنگها
تداعی کند.
مجموعههای فرهنگی از یک
مرکز فرهنگی
موجود در مناطق فرهنگی مختلف جهان است. مهمترین سازوکار موجود در این ارتباط
مهاجرت است که ارتباط میان تراونده و تراوینده را برقرار میسازد. با استفاده از
شرح تقابل پایگاه اجتماعی به شیوهای که وبر بیان میکرد، میتوان استنباط کرد که
هرگاه فرهنگ تراونده و تراویده متقابلا و توأمان تراوش و گرفتن عناصر فرهنگی بسنده
نمایند روابط میان این دو جامعه را میتوان از نوع روابط میانفرهنگی دانست. ویژگی
اصلی این نوع روابط بر پایداری هویت ملی و فرهنگی هر دو جامعه، در عین بهره بردن
از تراوشات فرهنگی است. اما هرگاه در این رابطه تراوش به حوزهی «مجموعهی فرهنگی»
نیز رسید، از آن پس پدیدهی «فرهنگزدگی» پدیدار میشود. فرهنگزدگی و هضم شدن که
هر دو هم معنی هستند برای شرح فرآیندی به کار میآیند که در آن گروهی خارجی، مهاجر
یا مسلط کاملا منسجم و یگانه با فرهنگ میزبان شوند. فرهنگزدگی یعنی سازگار شدن یک
گروه قومی با الگوهای فرهنگ جامعهای که بر آن گروه قومی احاطه دارد. ولی باید
توجه داشت که این الگوها از سوی جامعهی مسلط بر گروه اعمال میشود و توسط گروه
تراویده هم تغییراتی پیدا میکند. در فرآیند فرهنگزدگی ویژگیهای فرهنگی ویژهای
از جامعهای به جامعهای دیگر سرایت یا تراوش و نفوذ میکند و در آن قوام میگیرد،
به شکلی که حتی اگر آن جامعهی دوم سلیقههای فرهنگی خود را هم در چگونگی گرفتن
اعمال کند باز میتوان نتیجه گرفت که جامعه دوم شبیه و یگانه با جامعهی نخست میشود.
به تعبیری دیگر هویت فرهنگی جامعهی نخست یا تراونده بر هویت جامعهی دوم یعنی
تراویده مسلط میشود. در این صورت کودکان تازه متولد در این
جامعهی فرهنگ زده از هویت فرهنگی اصلی خود به تدریج فاصله گرفته تا جایی که آنرا
فراموش میکنند. این فرآیند را میتوان خودباختگی فرهنگی یا بحران هویت فرهنگی نیز
نامید. در صورتی که فرهنگزدگی در فرآیند تاریخی یک جامعه در چندین نسل ادامه یابد
از خودبیگانگی تاریخی پدید میآید.
- بنابر تعریف وبر، پایگاه یا منزلت اجتماعی، میزان ارزشی که دیگران به مجموعه نقشهایی میدهند که فرد یا گروهی آنها را اجرا میکند. این معنا در نظریهی کولی در مرحلهی دوم خودآیینهای نمودار میشود. جایی که قضاوت دیگران از خود در آیینهای رفتار آنها نمایان میشود. پس از این مرحله احساسی ناشی از رضایت و احترام یا نارضایتی و تحقیر یا هر دو احساس به وجود میآید که ناشی از چگونگی ارزیابی دیگران از خود انسانی است. این ارزیابی باعث میشود که جامعهی دوم یا تراویده احساس بزرگی و جلال یا کوچکی و حقارت کند.
- پدیدهی تراوش تنها در صورتی رخ میدهد که جوامع تراویده در اخذ یا «گرفتن» بکوشند. روشن است که اگر گرفتن از طرف جامعهی تراویده رخ ندهد فرهنگزدگی نیز پدید نخواهد آمد. بنابراین شرح نظریهی تفسیرگرایی در پدیدهی فوق از کفایت لازم برخوردار است.
فصل ششم: فلسفهشناسی شناخت
- فلسفه ریشهی خود را از آرزومندی انسان برای فهم طبیعت یا آرزومندی او برای یافتن طرحی معقول در حوادث و برای پاسخ دادن به پرسشهایی که در ارتباط با جهان در ذهن پدید میآید، گرفته است.
- راسل: فلسفه، چنانچه من از این کلمه در مییابم، حد وسط الهیات و علم است. مانند الهیات، تفکری است دربارهی موضوعاتی که تاکنون به دست آوردن دانش قطعی دربارهشان میسر نشده است، و مانند علم، به عقل بشر تکیه دارد، نه به دلایل نقلی، خواه مراد از دلایل نقلی سنت باشد، خواه وحی و مکاشفه.
- واقعگرایی یا رئالیسم: در این پارادیم فلسفی شناخت و آگاهی آدمی به مانند تصویری از هستی تعریف میشوند که از راههای دریافت آدمی به مانند تصویری از هستی تعریف میشوند که از راههای دریافت حسی به دستگاههای دریافتگر آدمی، یا شناسا، منتقل میشوند، و آدمی با توجه به رمزینههای فرهنگی یا ترجمانی، که شرح آنها پیش از این آمد، آنها، یعنی شناختهها را میفهمد و با کمک آنها متناسبترین رابطه را با هستی برقرار میکند. هستی، یا شناخته، در این معنا، به معنای واقعیت است، یا واقعیت آنچه در دنیای شناخته شدهی آدمی به تجربه رسیده است. راسل نمونهای از پردازشگران واقعگرایی است.
- مادهگرایی سرچشمه آگاهی یا دادههای فراگرفته، دستگاه دریافتگر، رمزینههای ترجمانی، و حاصل تجربهای که به آگاهی میرسد را، الزاما نه واقعیت، بلکه به نسبت به گوهری مادی در تمامی صورتهای عناصر و دنیای فهم شده تعریف میکند. بهنظر میآید انحصار کردن واقعیت در گوهری مادی، و پیامدهای روششناختی آن، مهمترین تفاوت میان پارادیم مادهگرایی و واقعگرایی باشد. فوئرباخ نمونهای معروف در این قلمرو فلسفی است، که در جای خود، سخت مورد انتقاد مارکس و نیز انگلیس قرار داشت.
- ذهنگرایی هستی را به مثابهی چیزی شناخته یا دریافتی از هستی که توسط شناسا تنظیم یافته است تعریف میکند. این دریافت در رویکرد ذهنگرایانهی ایدهآلیسم گویای این نکته است که چیز شناخته شده فاقد هرگونه گوهری در خارج، و یا ما با ذایی در خارج از ذهن است. نمونهی معروف این نگاه، دستگاه فلسفی جرج برکلی، اسقف انگلیسی، است. اما در رویکرد عینگرایانهی پارادیم ایدهآلیستی، چیز ناشناخته شده دارای گوهری در خارج است، مانند «مثال» یا ایده در دستگاه فلسفی افلاطون یا هگل. این پارادیم آگاهی را عبارت از فرآیند حسی شناسا از شناخته میداند، بدون آنکه الزاما به هستی مستقل موضوع شناخت، یا شناخته، باروری داشته باشد.
- طبیعتگرایی موازین پذیرفته در سه پارادیم واقعگرایی، مادهگرایی و ذهنگرایی را میپذیرد، اما واقعیت هستی را الزاما نه مادی و نه ذهنی، بلکه آنرا به مثابهی چیزی که هست، به معنا و صورت طبیعی آن، واقعیتی طبیعی میداند که میتواند در جلوههایی روانی یا روحانی بروز کند و یا در صورتی مادی پیدا شود. فرم بر این نکتهی نسبتا درست پای میافشرد که مارکس، همچون خود او، به این پارادیم باور داشته است. این پارادیم فلسفی به گونهای نیز به وحدتگرایی میرسد.
- پارادیم وحدتگرایی گویش یا برداشتی دینی از فلسفهی ناتورالیسم است. هستی در این دیدگاه واقعیتی یگانه به شمار میآید که در بروز و هویدایی صورتهای مادی، روانی یا روحی تنها به مانند جلوههایی معرفتشناختی از این واقعیت یگانه تعبیر میشوند. به نظر میرسد افلاطون، هگل، اسپینوزا، مارکس، داروین، مید و بلومر و برخی اندیشمندان فرانکفورت، مانند فرم، به این قلمرو پایبند بودهاند. شاید کاربست روش دیاکتیک مهمترین بستر زمینهساز برای چنین همسازیها و همگراییهای فلسفی بوده باشد.
- پدیدارگرایی
بیشتر از آنکه با آموزههای هستیشناختی در آویخته شود به آموزههای روششناختی
میپردازد. پدیدارگرایی چندان نگران «بود» یا واقعیت هستیشناسی چیز شناخته شده
نیست، بلکه بیشتر خواهان فهم و تعریف چیز شناخته شده و تنظیم و پردازش میزان و
گسترهی موضوع شناخت است، یعنی تاکید بر اهمیت معرفتشناختی چیز شناخته شده. بنابراین
تمام رویکردهای واقعگرایی، مادهگرایی، طبیعتگرایی، یا وحدتگرایی به معنای
تشخیص میزان و گسترهی شناخت یا به پدیدارشناختی میرسند و یا به شناخت
گوهرانگارانه. شناخت گوهرانگارانه بر آن است که شناخت هر چیز به هر میزان و گسترهای،
شناخت به گوهر چیزها یا ذات هستی است، اما در برابر، شناخت پدیداری بر آن است که
برخی از این شناختها تنها سایهها یا فریبها یا پردههایی از ایهام هستند که
بایستی با روشهای ظریف و دقیق آنها را به کناری زد تا حقیقت چیز شناخته شده
آشکار شود، مانند تفاوت مثال و سایه در فلسفهی افلاطون. بنابراین، پارادیم پدیدارشناسی
با فرض دوانگارانه بودن فرآیند شناخت، تفاوت میان بود و نمود یا میان نومن nomen و فنومن phenomen یا پدیدار را
مورد تاکید قرار میدهد. در عرف معمول پدیدارشناسی، آن چیز پنهان یا واقعیت، یا
بودی که میتواند در پارادیمشناختی و در پارادیمی دیگر ناشناختی باشد را و آن چیز
دروغین یا سایه، یا ایهامی که در شناخت سطحی و اولیه به دست میآید را نمود یا
پدیده میخوانند. هوسرل در کاربست مفاهیم پدیدارشناسی به تغییری دیگر دست زد که
براساس آن، چیز در دسترس در نگاه نخستین، که با نگرش طبیعی فهمیده میشود، را بود
طبیعی و آن چیز پنهانی که بایستی با کاوش و با نگرش خنثی کشف شود را پدیده مینامند.
- تقابل نظری
معرفتشناختی پدیداری را میتوان در دو دسته دستهبندی نمود: 1- شاخهی افلاتونی، یعنی
دستگاهی روششناختیای که شناخت گوهر پنهانی چیزها، یا شاخت ژرفانگر را ممکن میداند،
اگرچه رهیافتی سخت و طاقتفرسا شرط وصول آن باشد. در شناخت افلاتونی نمود همیشه فریبی
است که بایستی از آن گریخت و به سوی دریافت ژرفای بیشتری از واقعیت بود. 2- شاخهی
کانتی، یعنی آن دستگاه
روششناختیای که شناخت گوهر پنهانی یا شناخت ژرفانگر را ممکن نمیداند، یا هیج
رهیافتی یا هرگونه ابزاری.
- شاخهی پدیدارشناسی آلمانی از هوسرل، شلر و شوتز گرفته تا شاخهی پدیدارشناختی دیالکتیکی فرانسوی گورویچ یا پدیدارشناسی آمریکایی برگر، گافمن، یا گارفینکل و دیگر روششناسان قومی، همه بر سیاق تعبیر افلاتونی شناخت به ژرفا را ممکن میدانستهاند. این گرایشی است که در دستگاه روششناسی تفسیرگرایی و معرفتشناسی چندبینی یا تفریقی، با حفظ ویژگیهای مربوط به آن، نیز به وضوح دیده میشود.
- عملگرایی یا پراگماتیسم با آغازهگری پیرس، فیلسوف آمریکایی، و ادامهی آن توسط ویلیام جیمز، فیلسوف دینی آمریکایی و سرانجام به همت جان دیویی، فیلسوف و نظریهپرداز آموزش آمریکایی در مدرنیتهی درگذار، یکی از پردامنهترین نظریههای فلسفی سدهی بیستم به شمار میآید. شناخت در این دستگاه فلسفی با واسطهی تجربی آزمایشی و بررسی مکرر عینیت دادهها در واقعیت، به این معنا عملگرایانه به شمار میآید که درستی هر شناختی مربوط و مشروط به میزان توفیق عملی آن در واقعیت تجربی تعریف میشود. این پارادیم روششناختی مانند پارادیم پدیدارشناسی، رفتار آدمی و نیز کنش پژوهش را نیتمندانه تلقی میکند که به دنبال حل مسائل و مشکلات پیشروی آدمی است. به هین دلیل و معنا هم، روش پیشنهادی دیویی به روش حل مسئله معروف شده است. جرج هربرت مید این روش را یا تلفیقی ار روش رفتارگرایی مبنای مکتب رفتارگرایی اجتماعی خویش قرار داد. هربرت بلومر نیز با تلفیق روش مید، دیویی و داروین مبنای روششناسی طبیعتگرایانهی خود را بر همین شالودهها افزود.
- پایدارگرایی یا
اثباتگرایی یا پوزیتویسم دستگاه فلسفی و روششناختی بود که در آغاز مدرنیتهی
میانی، به تقلید از علوم طبیعی و همزمان با رسمی شدن حرفهی جامعهشناسی، به
عنوان شایعترین پارادیم نظری روششناختی در سراسر گیتی پذیرفته شد. مهمترین
ویژگیهای این پارادیم را میتوان در چند نکتهی ذیل خلاصه نمود: 1- یکیانگاری
روششناسی علومطبیعی و علومفرهنگی، 2- تجربهی آزمایشی را مبنای پژوهش تلقی
نمودن، 3- زبان ریاضی و تحلیلهای کمی و عددی را شرطی مهم و ناگزیر دانستن، 3- مدل
تمدن اروپایی را تنها الگوی ممکن و قابل پذیرش برای تمامی کشورها برشمردن، و به
گونهای، پذیرش نظام اداری و اقتصادی نظام سرمایهداری و صنعتی غرب به عنوان
الگویی برتر و آزمایش شده. سنسیمون
بنیانگذار رسمی و نخستین پردازشگر این دستگاه نظری، و منشی و همکار وی، اگست کنت،
نامگزار معروف اصطلاح جامعهشناسی، دومین چهرهی سرشناس این پارادیم مکتبی به شمار
میآید. تاثیر یا
همگرایی روششناختی را در میان انسجامگرایان از دورکهیم گرفته تا پارسنز و مرتن،
در بنیانگزاران دوران مدرنیته چون مارکس و وبر و حتی در میان کنش متقابلگرایانی
چند مانند کان در روششناسی مکتب آیوا و با کمی شباهت در مکتب شیکاگو و در طبیعتگرایی
بلومر نیز میتوان دید.
- پارادایم دیاکتیکگرایی یا دیالکتیسیم بر این اساس نظری استوار است که واقعیت هستی با هر گوهر مادی یا ذهنی، جسمی یا روحی، چیزی برآمده همچون فرآیندی از تقابل عنصر تشکیلدهندهی آن است، و به دلیل همین تقابل همیشگی در میان عناصر واقعیت هستی، هستی همیشه در فراگردی پیوسته در حرکت و چرخش به سر میبرد. بنابر چنین ویژگیهای تغییرپذیری و پیوستگی حرکت و چرخش، تنها آن روشی میتواند چنین واقعیتی را بررسی و مطالعه کند که در فهم تقابل، تغییر یا چرخش و حرکت توامان، یا حرکت با هم، توانا باشد. بنابراین روش دیاکتیکی که با گوهر همین ویژگیها پروریده شده است تنها روش معتبر و روا برای فهم چنین واقعیتی به شمار میآید. دیاکتیکگرایی به دو شاخهی تکاسلوبی و در میان نظریهها گسترش یافته است.
- رفتارگرایی:
پیشپردازی این نظریه در دوران مدرنیتهی آغازین توسط جان لاک، فیلسوف انگلیسی
انجام پذیرفت و در آغاز مدرنیتهی میانی و همراه یا آغاز جدایی علما از فلاسفه و
رسمی شدن رشتهی علمی
روانشناسی، در نظریهها و آزمایشهای پاولف روسی و جان واتسن آمریکایی با عنوان
نظریه شرطی کلاسیک دوران تدوین نخستین خود را سپری نمود و پسانگاه در نظریهی
اسکینر آمریکایی با نام نظریهی شرطی عامل به کمال خود رسید. این نظریه با جاذبهی
تجربی آزمایشگاهی خود توانست در میان دانشمندان
روانشناسی و نیز جامعهشناسی هوادارن زیادی پیدا کند و پارادیمهای چندی را تحت
نفوذ خود ببرد، مانند نظریهی رفتارگرایی مید، پدیدارشناسی برگر یا نظریه دادوستد
هومنز. مهمترین نکات و عناصر نظریهی رفتارگرایی را میتوان با اصل فلسفی خوشگرایی
و دردگریزی تبیین کرد. بنابراین اصل، هر موجود زندهای بهطور طبیعی گرایش به خوشی،
راحتی و لذت دارد و از درد و غم و رنج میپرهیزد.
- وجودگرایی با
تاکید بر اختیار آدمی در انتخاب راه زندگی، در برابر جبرگرایی رفتارگرایی، ذات یا
ماهیتگرایی و هرگونه گرایش عواملگرایانهای قرار میگیرد، و به این دلیل با
نظریهی تفسیرگرایی همراه میشود که زندگی آدمی را برآیندی از تفسیر میداند که
آدمی به هر روی بایستی در موقعیت تاریخی خود بیافریند. به اینگونه است که به نظر
میرسد سارتر نظریهی اعتزالی مارکس جوان را در تعریف نقش خدا در تارخ تمام شده و
درست به شمار آورده و تنها آدمی را مسئول سرنوشت خود میداند. سارتر بر آن است که
باورداشت آدمی از هستی خدا، به فرض درست بودن آن، تغییری در سرنوشت آدمی پدید نمیآورد،
چه این تنها انسان است که به تنهایی بایستی با طرحی از خود، تاریخی از نو بیافریند.
ادامه دارد.
عنوان «یادداشت های عابرپیاده» را از نام ستونی در مجله «راه نو» که در اواخر دهه 70 شمسی منتشر می شد گرفته ام. به عنوان تحصیلکرده و دانشجوی رشته جامعه شناسی همچون یک عابرپیاده (نه سواره) قصد دارم از کنار مسائل پیرامون خودم اعم از مسائل خانواده، محله، شهر، کشور و جهان کمی با تامل تر عبور کرده و تا آنجایی که امکان (مادی و غیرمادی) دارد در آن بیندیشم. آنچه در این وبلاگ می آید بخشی از فعالیت های علمی و برخی از تاملات شخصی و همچنین بخشی از تجربیات دیگران است.