خلاصه کتاب نظریه جامعهشناسی در دوران معاصر
تالیف جورج ریتزر
ترجمه محسن ثلاثی
فصل سوم:
- نظریههای توافق، ارزشها و هنجارهای مشترک را برای جامعه، بنیادی میانگارد و بر نظم اجتماعی مبتنی بر توافقهای ضمنی تاکید میورزند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی کند و سامانمند میدانند. برعکس، نظریههای کشمکش بر چیرگی برخی از
گروههای اجتماعی بر گروههای دیگر تاکید میورزند و نظم اجتماعی را مبتنی بر دخل و تصرف و نظارت گروههای مسلط میانگارند و نیز دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی سریع و نابسامان میدانند و معتقدند که این دگرگونی بیشتر زمانی رخ میدهد که گروههای زیردست گروههای مسلط را بر میاندازند.
- زمینههای توافق میان نظریههای توافق و کشمکش، گستردهتر از زمینههای عدمتوافق است. برای نمونه، هر دو آنها نظریههای سطح کلان هستند که با ساختارهای اجتماعی و نهادهای اجتماعی پهندامنه سروکار دارند. به تعبیر جورج ریترز، این هر دو نظریه در یک انگارۀ جامعهشناسی (واقعیتهای اجتماعی) قرار میگیرند.
- در نظریه کارکردگراییساختاری، دو اصطلاح ساختاری و کارکردی را لزوما نباید با هم به کاربرد، هر چند که معمولا این کار را انجام میدهند. ساختارهای یک جامعه را بدون توجه به کارکردها یا پیامدهای آن برای ساختارهای دیگر، میتوان بررسی کرد. به همینسان، کارکردهای انواع فراگردهایی را که ممکن است ساختاری به خود نگیرند، نیز میتوان به تنهایی بررسی کرد. با این همه، توجه به دو عنصر، شاخص کارکردگرایی ساختاری است.
- مارک آبراهامسون استدلال میکند که کارکردگراییساختاری ماهیت یک پارچهای ندارد. او سه نوع کارکردگرایی ساختاری را بر میشمارد. نخستین نوع، کارکردگرایی فردگرایانه است. در اینگونه کارکردگرایی، بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای بزرگی مانند نهادهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی که به عنوان پاسخهای کارکردی به این نیازها پدیدار میشوند، تاکید میشود. مالینوفسکی انسانشناس، از هواداران عمدۀ این چشمانداز بود. نوع دوم، کارکردگرایی فیمابینی است و سرمشق آن، انسانشناس دیگر، ردکلیف براون است. در اینگونه کارکردگرایی بر روابط اجتماعی، به ویژه مکانیسمهایی که برای سازگاری با فشارهای موجود در این روابط به کاربرده میشوند، تاکید میگردد. نوع سوم، کارکردگرایی اجتماعی است که رهیافت غالب را در میان جامعهشناسان هوادار کارکردگرایی ساختاری تشکیل میدهد. کارکردگرایی اجتماعی بیشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهندامنۀ جامعه، روابط داخلی میان آنها و نیز تاثیرهای مقیدکنندۀ آنها روی کنشگران، توجه دارد.
- اسپنسر میان ارگانیسمهای اجتماعی و فردی همانندیهای گوناگونی میدید. نخست آن که هم ارگانیسمهای اجتماعی و هم ارگانیسمهای فردی رشد و توسعه مییابند، در حالی که مادۀ غیرارگانیک از چنین رشد و توسعهای برخوردار نیست. دوم آنکه، در هر دو نوع ارگانیسم، افزایش در حجم به افزایش در پیچیدگی و تمایز منجر میشود. سوم آنکه، تمایز پذیرفتن هر چه بیشتر ساختارها در هر دو ارگانیسم با تمایز هر چه بیشتر در کارکرد، همراه است. چهارم آنکه، اجزای هر دو ارگانیسم به یکدیگر وابستهاند، بدینسان که هرگونه دگرگونی در یک جزء، احتمالا به دگرگونیهای دیگر در اجزای دیگر، میانجامد. سرانجام اینکه، خود هر یک از اجزای پدیدههای فردی و اجتماعی را میتوان به عنوان یک ارگانیسم در نظر گرفت.
- مهمترین کار دورکیم، این بود که میان مفهوم علت اجتماعی و مفهوم کارکرد اجتماعی، تمایز قایل بود. در بررسی علتهای اجتماعی، باید توجه کرد کلیت ساختار معین چگونه به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی را به خود گرفته است. اما برعکس، در بررسی کارکردهای اجتماعی، باید توجه کرد که یک ساختار معین چه نیازی را برای یک نظام گستردهتر برآورده میسازد.
- کارکردگرایی ساختاری با رابطه یک جزء نظام با اجزای دیگر، نیز سروکار دارد. آنها اجزای نظام و نیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر میگیرند، چندان که دگرگونی در یک جزء به دگرگونیهایی در اجزای دیگر میانجامد. دگرگونی در یک جزء ممکن است چنان با دگرگونی در اجزای دیگر تعادل یابد که گویی هیچگونه دگرگونی در کل نظام پدید نیامده است، اما اگر این تعادل برقرار نشود، سراسر نظام احتمالا دگرگون میشود. هر چند که کارکردگراییساختاری یک چشمانداز توازنی را میپذیرد، اما لزوما یک دیدگاه ایستا به شمار نمیآید. در این توازن نظام اجتماعی، دگرگونیها به شیوهای سامانمند رخ میدهند و نه انقلابی.
- نظریه قشربندی کارکردی مطرح شده به وسیلۀ کینگزلی دیویس و ویلبرت مور شاید شناختهترین کار در نظریه ساختاریکارکردی باشد. آنها استدلال میکنند که هیچ جامعهای در جهان نبوده است که قشربندی نشده یا کاملا بدون طبقه باشد. از دیدگاه آنها، قشربندی ضرورت کارکردی دارد. هر جامعهای به چنین نظامی نیاز دارد و همین نیاز یک نوع نظام قشربندی را به بار میآورد. آنها نظام قشربندی را به عنوان یک ساختار در نظر میگیرند و یادآور میشوند که قشربندی نه به افراد درون نظام قشربندی، بلکه به نظامی از سمتها اطلاق میشود، آنها بر این تاکید میکنند که چگونه سمتهای مشخص درجات متفاوتی از حیثیت را با خود یدک میکشند ولی با چگونگی دستیابی افراد به سمتهای مشخص، کاری ندارند.
- مساله انتساب اجتماعی شایسته، به سه دلیل مطرح میشود:
1- برخی سمتها از سمتهای دیگر خوشایندترند.
2-برخی سمتها برای بقای جامعه از سمتهای دیگر مهمترند.
3-سمتهای گوناگون اجتماعی تواناییها و استعدادهای متفاوتی را ایجاب میکنند.
- دیویس و مور نگفتهاند که جامعه برای اطمینان از انتصاب شایستۀ سمتهای بلندپایه، یک نوع نظام قشربندی را آگاهانه ساخته و پرداخته میکند، بلکه آشکارا گفتهاند که قشربندی یک «تمهید است که ناخودآگاهانه شکل میگیرد». اما همین تمهید برای هر جامعهای که خواسته باشد باقی بماند ضرورت دارد و باید انجامش دهد. به نظر آنها، جامعه برای اطمینان از انتصاب آدمهای شایسته در سمتهای بلندپایه، باید پاداشهای گوناگونی، مانند حیثیت، حقوق بالا و فراغت کافی، را برای این افراد در نظر گیرد.
- کارکردگرایانساختاری معتقدند که هیچ جامعهای نمیتواند بر پایه زور برای مدتی طولانی عملکرد داشته باشد.
ویژگیهایی که یک جامعه برای زنده ماندن نیاز به آنها دارد:
1- هر جامعهای باید برای برخورد با محیطش روشهای مناسبی داشته باشد.
2- هر جامعهای باید روش کارآمدی برای برقراری روابط جنسی داشته باشد.
3- هر جامعهای باید به اندازۀ کافی نقشهای تفکیک شده در اختیار داشته باشد و نیز این را بداند که به چه شیوهای باید این نقشها را به مردمش واگذار کند.
4- جامعه باید دارای یک نظام ارتباطی کارآمد باشد.
5- جامعه به یک رشته هدفهای مشترک و روشن نیاز دارد و همچنین هر جامعهای به روشهایی برای تنظیم وسایل دستیابی به این هدفهای مشترک نیاز دارد.
6- هر جامعهای باید تظاهرات عاطفی مردمش را تنظیم کند، زیرا عواطف افسارگسیخته میتواند سرچشمۀ دیگر هرجومرج باشد.
7- هر جامعهای برای بقای خود، به اجتماعی کردن اعضایش نیاز دارد.
- یک کارکرد، مجموعۀ فعالیتهایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای نظام انجام میگیرد. پارسونز با توجه به این تعریف، معتقد است که چهار تکلیف است که برای همه نظامها ضرورت دارد و هر نظامی برای زنده ماندن باید این چهار کارکرد را انجام دهد:
1- تطبیق: هر نظامی باید خودش را با موقعیتی که در آن قرار گرفته است تطبیق دهد، یعنی باید خودش را با محیطش تطبیق دهد و محیط را نیز با نیازهایش سازگار سازد.
2- دستیابی به هدف: یک نظام باید هدفهای اصلیاش را تعیین کند و به آنها دست یابد.
3- یکپارچگی: هر نظامی باید روابط متقابل اجزای سازندهاش را تنظیم کند و به رابطه میان چهار تکلیف کارکردیش نیز سر و صورتی بدهد.
4- سکون یا نگهداشت الگو: هر نظامی باید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارند که این انگیزشها را ایجاد، نگهداری و تجدید کند.
- این چهار تکلیف در کلیترین سطح آن، با چهار نظام کنش پیوند دارند. ارگانیسم زیستشناختی، نوعی نظام کنش است که کارکرد تطبیقیاش را از طریق سازگاری و تغییر شکل جهان خارجی انجام میدهد. نظام شخصیتی، کارکرد دستیابی به هدف را از طریق تعیین هدفهای نظام و بسیج منابع برای دستیابی به آنها، انجام میدهد. نظام اجتماعی، با تحت نظارت درآوردن اجزای سازندهاش، کارکرد یکپارچگی را انجام میدهد. سرانجام، نظام فرهنگی، کارکرد سکون را با تجهیز کنشگران به هنجارها و ارزشهایی که آنها را به کنش بر میانگیزند، انجام میدهد.
- پارسونز نظام اجتماعی را اینگونه تعریف میکند: یک نظام اجتماعی از مجموعهای از کنشگران فردی ساخته میشود که، در موقعیتی که دست کم جنبهای فیزیکی یا محیطی دارد، با یکدیگر کنش متقابل دارند. این کنشگران بر حسب گرایش به «ارضای حدمطلوب» برانگیخته میشوند و رابطهشان با موقعیتهایشان و همچنین با همدیگر، برحسب و به واسطۀ یک نظام ساختاربندی شدۀ فرهنگی و نمادهای مشترک، مشخص میشود. در این تعریف، نظام اجتماعی بر حسب مفاهیم اساسی نظریۀ پارسونز شامل کنشگران، کنش متقابل، محیط، ارضای حد مطلوب و فرهنگ تعریف شده است.
- منزلت به یک جایگاه ساختاری در داخل نظام اجتماعی اطلاق میشود و نقش همان کاری است که کنشگر در یک چنین موقعیتی انجام میدهد، موقعیتی که با توجه به اهمیت کارکردی آن برای نظام گستردهتر، در نظر گرفته میشود. کنشگر بر حسب اندیشهها و اعمال در نظر گرفته نمیشود، بلکه دستکم بر حسب موقعیتی که در نظام اجتماعی دارد به عنوان یک رشته منزلتها و نقشها، تشخیص داده میشود.
- پارسونز در تحلیل نظام اجتماعی، بیشتر به عناصر سازندۀ ساختاری آن علاقمند بود. او گذشته از توجه به آمیزۀ نقش- منزلت، به عنصر پهندامنۀ نظامهای اجتماعی، مانند پدیدههای جمعی، هنجارها و ارزشها، نیز علاقهمند بود.
- به گفته پارسونز، ترکیب الگوهای جهتگیری ارزشی که به وسیلۀ کنشگر در زمان اجتماعی شدن به دست میآید، باید تا اندازۀ زیادی، نتیجه کارکرد ساختار نقش بنیادی و ارزشهای مسلط نظام اجتماعی باشد. او عموما چنین تصور میکرد که کنشگران در فراگرد اجتماعی شدن، گیرندگانی منفعلاند.
- اجتماعی کردن و نظارت اجتماعی مکانیسمهایی اصلیاند که نظام از طریق آنها توازن خود را نگه میدارد. با کمی فردگرایی و کجروی میشود کنار آمد، اما با صورتهای افراطیتر آن باید با مکانیسمهای متوازنکننده برخورد کرد. پس میبینیم که نظم اجتماعی در ساختار نظام اجتماعی پارسونز عجین شده است.
- هر چند که فکر نظام اجتماعی همهگونه پدیدههای جمعی را در بر میگیرد، اما نظام اجتماعی خاص و بسیار مهم، همان جامعه است که عبارت است از، یک پدیدۀ جمعی به نسبت خودبسنده که اعضایش میتوانند همۀ نیازهای فردی و جمعیشان را برآورده سازند و یکسره در چهارچوب آن زندگی کنند. پارسونز به عنوان یک کارکردگرای ساختاری، در جامعه چهار ساختار یا خردهنظام بر حسب کارکردهایی که انجام میدهند، تشخیص میدهد:
1- اقتصاد: خردهنظامی که کارکرد تطبیق با محیط را از طریق کار، تولید و تخصیص، برای جامعه انجام میدهد.
2- سیاست: یا نظام سیاسی، کارکرد دستیابی به هدف را از طریق پیگیری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع در جهت این هدف، انجام میدهد.
3-نظام اعتقادی: کارکرد سکون را از طریق انتقال فرهنگ به کنشگران انجام میدهد.
4-عرف اجتماعی: کارکرد یکپارچگی و حفظ الگو را به عهده دارد.
- پارسونز فرهنگ را نیروی عمدهای میانگاشت که عناصر گوناگون جهان اجتماعی، را به هم پیوند میدهد. فرهنگ میانجی کنش متقابل میان کنشگران است و شخصیت و نظام اجتماعی را با هم ترکیب میکند. اما نظام فرهنگی تنها بخشی از نظامهای دیگر نیست، بلکه به صورت ذخیره دانش، نمادها و افکار، وجود جداگانهای نیز برای خود دارد.
- پارسونز فرهنگ را نظام الگودار و سامانمندی از نمادها میداند که هدفهای جهتگیری کنشگران، جنبههای ملکه ذهن شدۀ نظام شخصیتی و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی را در بر میگیرد. فرهنگ از آنجا که بسیار نمادین و ذهنی است، به آسانی از یک نظام به نظام دیگر انتقال مییابد. همین خاصیت به فرهنگ اجازه میدهد که از طریق اشاعه، از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر و از طریق فراگیری و اجتماعی شدن، از یک نظام شخصیتی به نظام شخصیتی دیگر، حرکت کنند و اما همین خصلت نمادین فرهنگ، ویژگی دیگری به آن میبخشد که همان توانایی نظارت بر نظامهای دیگر کنش پارسونز است.
- نظام شخصیتی نه تنها به وسیلۀ نظام فرهنگی بلکه از سوی نظام اجتماعی نیز نظارت میشود.
- پارسونز شخصیت را نظام سازمانیافتهای از جهتگیری و انگیزش کنش کنشگر فردی، میانگارد. عنصر سازندۀ بنیادی شخصیت، تمایل نیازی است. پارسونز و سیلز تمایلات نیازی را «مهمترین واحدهای انگیزش کنش» به شمار آورند. آنها تمایلات نیازی را از کششها متمایز کردند. به نظر آنها، کششها همان گرایشهای فطری و انرژی جسمانی که کنش را امکانپذیر میسازند، میباشند. به عبارت دیگر، کششها را باید بهسان بخشی از ارگانیسم زیستشناختی در نظر آورد. اما تمایلات نیازی به عنوان گرایشهایی که فطری نیستند و طی فراگرد کنش به دست میآیند، تعریف شدهاند. تمایلات نیازی کششهاییاند که به وسیلۀ زمینه اجتماعی شکل میگیرند.
- پارسونز میگوید که برای آن که فراگرد تمایز، نظام متعادلتر و تکامل یافتهتری را به دست دهد، باید هر یک از خردهنظامهای تازه تمایز یافته، گنجایش تطبیقیشان را برای انجام دادن کارکرد اصلیشان، در مقایسه با انجام آن فراگرد در ساختار پراکندهتر پیشین افزایش دهند. این فراگرد را میتوان جنبه رشد تطبیقپذیری چرخۀ دگرگونی تکامل به شمار آورد.
- یک جامعۀ تمایزیافتهتر به یک نوع نظام ارزشی نیاز دارد که بیانگر سطح بالاتری از عمومیت باشد تا بتواند انواع گستردهتر هدفها و کارکردهای خرده واحدهایش را مشروعیت بخشد. به هر روی، این فراگرد تعمیم ارزشها، غالبا حرکت همواری ندارد، زیرا با مقاومتهای گروههایی روبرو میشود که به نظامهای ارزشی محدودشان پایبندند.
- پارسونز سه مرحلۀ گسترده را در فراگرد تکامل تشخیص داد، ابتدایی، میانین و نوین. او بیشتر بر پایۀ ابعاد فرهنگی، این مراحل را از هم متمایز کرد. تحول اساسی در انتقال از مرحلۀ ابتدایی به مرحله میانین، توسعۀ زبان به ویژه زبان نوشتاری است. تحول بنیادی در انقال از مرحلۀ میانین به نوین، «قواعد نهادمند نظم هنجاربخش» یا قوانین است.
- پارسونز، دستکم جزئا برای آن به نظریۀ تکاملی روی آورده بود، که متهم شده بود نمیتواند از پس بررسی دگرگونی اجتماعی برآید. به هر روی، تحلیل او از تکامل، برحسب فراگرد نیست، بلکه کوششی است برای به نظم کشیدن گونههای ساختاری و ارتباط متوالی آنها». این کار او، در مواقع نه یک بررسی فراگردهای دگرگونی اجتماعی، بلکه یک نوع تحلیل ساختاری تطبیقی به شمار میآید. بدینسان، حتی در آنجا که از او انتظار میرفت دگرگونی را مورد بررسی قرار دهد، همچنان به مطالعۀ ساختارها و کارکردها پایبند مانده بود.
- مرتن تنها بیانیه مهم دربارۀ کارکردگرایی ساختاری در جامعهشناسی را با عنوان «دربارۀ قواعد تحلیل کارکردی در جامعهشناسی» نوشته است.
- کارکردگرایانساختاری پیشین تقریبا یکسره بر کارکردهای یک ساختار یا نهاد اجتماعی برای ساختارها و نهادهای دیگر، تاکید میورزیدند. اما به نظر مرتون، تحلیلگران پیشین انگیزههای ذهنی افراد را با کارکردگرایانساختاری بیشتر باید بر کارکردهای اجتماعی باشد تا انگیزههای فردی. به عقیده مرتون، کارکردها عبارتند از «عملکردهایی که تطبیق یا سازگاری یک نظام اجتماعی را امکانپذیر میسازند». به هر روی، وقتی کسی تنها بر تطبیق یا سازگاری تاکید میورزد، آشکارا یک گرایش ایدئولوژیک دارد، زیرا تطبیق و سازگاری همیشه پیامدهای مثبتی دارد. مرتون مفهوم «کژکارکرد» را مطرح میکند. درست همچنان که ساختارها یا نهادها میتوانند به حفظ بخشهای دیگر نظام اجتماعی کمک کنند، میتوانند برای آنها پیامدهای منفی نیز داشته باشند. مرتون همچنین مفهوم «بیکارکرد» را به عنوان عملکردهایی که برای یک نظام بدون اثر هستند، مطرح مینماید.
- مرتون مفهوم «تعادل خالص» را برای سنجش میزان کارکرد یا کژکارکرد بودن یک عملکرد مطرح میسازد.
- مرتون آشکار ساخت که سطوح تحلیل کارکردی را میتوان در مورد یک سازمان، نهاد یا یک گروه، به کاربرد.
- مرتون مفاهیم کارکرد آشکار و پنهان را نیز مطرح کرده است. این دو اصطلاح نیز از ملحقات مهم تحلیل کارکردی به شمار میآیند. کارکردهای آشکار آنهایی هستند که با قصد قبلی صورت میگیرند، در حالی که کارکردهای پنهان بدون قصد قبلی انجام میگیرند.
- کنشها هم پیامدهای نیتمند دارند و هم پیامدهای غیرنیتمند. گرچه هرکسی به پیامدهای نیتمند. کنش خود آگاهی دارد، اما برای کشف پیامدهای غیرنیتمند، به تحلیل جامعهشناختی نیاز است، در واقع برخی همین کار را جوهر راستین جامعهشناسی میدانند. پیتر برگر این کار را افشاگری یا نگاه کردن به فراسوی نیتهای بیانشده و شناخت پیامدهای واقعی، خوانده است. مرتون نشان داده است که پیامدهای پیشبینی نشده و کارکردهای پنهان، یکی نیستند.
- مرتون بر این نظر است که نمیتوان گفت همۀ ساختارها برای کارکرد نظام اجتماعی گریزناپذیرند. برخی از بخشهای نظام اجتماعیمان را میتوان حذف کرد.
- یکی از انتقادهای عمده بر کارکردگرایی ساختاری این است که به تاریخ به اندازۀ کافی نمیپردازد یعنی در واقع ذاتا غیرتاریخی است.
- کارکردگرایی ساختاری، به ویژه در نخستین سالها، در انتقاد از نظریۀ تکاملی چندان پیش تاخته بود که یا بر جوامع معاصر تاکید میکرد و یا بر جوامع انتزاعی. به هر روی، نمیتوان گفت که کارکردگرایی ساختاری لزوما ضدتاریخی است. گرچه دستاندرکاران این نظریه به گونهای عمل میکنند که گویی ضدتاریخیاند، اما هیچ چیزی در نظریۀ آنها نیست که مانع پرداختن آنها به قضایای تاریخی باشد. در واقع کار پارسونز دربارۀ دگرگونی اجتماعی، نشان میدهد که اگر کارکردگرایان ساختاری بخواهند، توانایی پرداختن به دگرگونی را دارند.
- کارکردگرایی ساختاری به ساختارهای ایستا بسیار بیشتر از دگرگونیهای اجتماعی توجه دارد. پرسی کوئن این مسئله را در ذات نظریۀ ساختاری کارکردی میبیند، زیرا در این نظریه، همۀ عناصر تشکیلدهنده یک جامعه، همدیگر و همچنین کل نظام را تقویت
میکنند. این دیدگاه نمیگذارد این امر را تشخیص دهیم که این عناصر میتوانند در دگرگونی نیز نقش داشته باشند. در حالی که کوئن این مسئله را ذاتی نظریۀ کارکردگرایی میانگارد، ولی ترنر و ماریانسکی معتقدند که این مسئله از دستاندرکاران این نظریه ناشی میشود و نه از خود نظریه. به نظر آنها، کارکردگرایانساختاری غالبا به قضیه دگرگونی توجه نمیکنند و هرگاه هم به آن میپردازند، بیشتر از دیدگاه تحولی است تا از جنبۀ تکاملی.
- بارزترین و رایجترین انتقاد به کارکردگرایی ساختاری این است که این نظریه نمیتواند چنانچه شاید و باید به قضیه کشمکش بپردازد.
- آشکارا به نظر میرسد که کارکردگرایی ساختاری تاکید تنگبینانهای دارد که نمیگذارد بسیاری از قضایا و جنبههای مهم جهان اجتماعی را بررسی کند و همین تاکید، به این نظریه رنگ و بویی بسیار محافظهکارانه میدهد، چندان که کارکردگراییساختاری غالبا در پشتیبانی از وضع موجود و نخبگان مسلط عمل کرده و هنوز هم تا اندازهای چنین عمل میکند.
- انتقادهای روششناختی به کارکردگرایی ساختاری: 1- کارکردگرایی ساختاری اساسا مبهم و ناروشن است، 2- کارکردگرایان ساختاری به جای واقعیتهای اجتماعی به نظامهای اجتماعی انتزاعی میپردازند، 3- کارکردگرایان ساختاری قائل به وجود نظریهای ثابت یا مقولاتی ثابت در خصوص کلیه جوامع هستند، 4- برای بررسی پرسشهای مورد علاقه کارکردگرایان ساختاری، روشهای کارآمدی وجود ندارد، 5- نظریه کارکردگرایی ساختاری، کار تحلیل تطبیقی را دشوار میسازد.
- کوئن و ترنروماریانسکی، غایتشناسی و همانگویی را مهمترین مسایل منطقی کارکردگرایی ساختاری میدانند. غایتشناسی را میتوان به عنوان نظری تعریف کرد که میگوید جامعه یا ساختارهای اجتماعی دیگر منظورها و هدفهایی برای خود دارد. جامعه برای آنکه به این هدفها برسد، ساختارها و نهادهای اجتماعی ویژهای را میآفریند یا موجب ایجاد آنها میشود. یک غایتشناسی موجه باید بتواند پیوندهای میان هدفهای جامعه و ساختارهای گوناگون را که در جامعه وجود دارند، به گونهای تجربی و نظری اثبات کند. اما یک غایتشناسی ناموجه به این اظهارنظر خام اکتفا میکند که میان یک هدف اجتماعی و یک خرده ساختاری خاص، باید پیوندی وجود داشته باشد. ترنر و ماریانسکی
میپذیرند که کارکردگرایی، غالبا غایتشناسهایی ناموجهی را مطرح میسازد، میتوان نتیجهگیری کرد که تبییهای کارکردی، غالبا به
غایتشناسیهای ناموجه تبدیل میشوند واقعیتی که از فایدۀ کارکردگرایی برای فهم الگوهای سازمان بشری میکاهد. یک استدلال
همانگویانه، استدلالی است که در آن، نتیجه قضیه تنها آنچه را که در صغری و کبری قضیه به طور ضمنی وجود دارد، به گونهای صریح مطرح میسازد و یا در واقع، چیزی جز بیان دوبارۀ همان مقدمات نیست. در کارکردگرایی ساختاری، این استدلال چرخهای غالبا به صورت تعریف کل بر حسب اجزاء و بعد تعریف اجزاء بر حسب کل، مطرح میشود. بدینسان که استدلال میشود یک نظام اجتماعی با رابطه میان اجزای
سازندهاش مشخص میشود و اجزای سازنده نظام نیز از طریق جایگاهی که در نظام اجتماعی گستردهتر دارند، مشخص میشوند.
- جفری الگزاندر و پل کولومی، نوکارکردگرایی را اینگونه تعریف میکنند: شاخهای از نظریۀ کارکردی که به خود انتقاد دارد و میکوشد پهنۀ فکری کارکردگرایی را گسترش دهد، ولی در ضمن، هستۀ نظری آن را همچنان حفظ کند. الکزندر برخی از جهتگیریهای بنیادی نوکارکردگرایی را به شرح ذیل مشخص مینماید: 1- نوکارکردگرایی هرگونه جبرگرایی تکعلتی را رد میکند و خصلت کثرتگرا و بازی را به خود میگیرد. 2- نوکارکردگرایی توجه یکسانی به کنش و نظم اختصاص میدهد. 3- نوکارکردگرایی برداشت گستردهای از کنش دارد و نه تنها کنشهای معقول بلکه کنشهای وانمودی را نیز مورد توجه قرار میدهد. 4- نوکارکردگرایی، یکپارچگی را نه به عنوان یک واقعیت محقق، بلکه به عنوان یک امکان اجتماعی، در نظر میگیرند. 5- نوکارکردگرایی به توازنهای متغییر و جزیی علاقه دارد. 6- نوکارکردگرایی بر دگرگونیهای اجتماعی تاکید دارند. 7- نوکارکردگرایی بر پایبندی به استقلال مفهومسازی و نظریهپردازی از سطوح دیگر تحلیل جامعهشناختی، دلالت
میکند.
- در حالی که الکزاندر کوشیده است تا نوکارکردگرایی را در یک سیاق کلی و منظم، مشخص کند، کولومی آنرا بیشتر به عنوان یک نظریۀ تجدیدنظر شدۀ ساختاری– کارکردی دربارۀ دگرگونی، در نظر میگیرد. او میگوید که نظریۀ ساختاری کارکردی دگرگونی (نظریۀ تمایز)، که از نظریۀ پارسونز سرچشمه میگیرد، سه ضعف بنیادی دارد. نخست آنکه، این نظریه بسیار انتزاعی و فاقد ویژگیهای تاریخی و تجربی است. دوم آنکه توجه چندانی به گروههای عینی و فراگردهای اجتماعی و یا مسئله قدرت و کشمکش، نشان نمیدهد. سوم اینکه بر یکپارچگی ناشی از دگرگونی ساختاری، بیش از اندازه تاکید میورزد. در نتیجه این انتقادها، چندین تجدید نظر در نظریه دگرگونی ساختاری کارکردی انجام گرفته است. نخست آنکه، روند فایق و اصلی یعنی تمایز پیشرفتآمیز، با تحلیل انحرافهای الگودار از این روند، تکمیل شده است. دوم آنکه کارکردگرایان تجدیدنظرطلب نظریۀ تمایز را به سوی علاقۀ بیشتر به این مسئله سوق دادهاند که چگونه گروههای مشخص بر دگرگونی تاثیر میگذارند و نیز دگرگونی چگونه تحت تاثیر عوامل چون قدرت، کشمکش و اتفاق، قرار میگیرد. گروههای گوناگون خاصی به عنوان
تحریککنندگان دگرگونی در جهت تمایز بیشتر ، تشخیص داده شدهاند و همچنین گروههای دیگری که سر راه این دگرگونی ایستادهاند. این برداشت، به تاکید بر کشمکش میان گروهها طی فراگرد تمایز و صورتهایی که راهحل این کشمکش به خود میگیرد، منجر میشود. سوم اینکه، نظریۀ پیشین، بر کارآیی بیشتر و تجدید یکپارچگی، به عنوان پیامدهای اصلی فراگرد تمایز تاکید میورزید، حال آنکه نظریۀ اخیر انواع
گستردهتری از پیامدهای احتمالی را در نظر گرفته است.
- در دهۀهای 1950 و 1960، نظریه کشمکش به عنوان جانشین کارکردگرایی ساختاری مطرح شد. یکی از خدمات عمدۀ نظریه کشمکش فراهم آوردن زمینه برای نظریههایی بوده است که به کار مارکس نزدیکترند و مخاطبان فراوانی را در جامعهشناسی به خود جلب کردهاند. مهمترین مشکل نظریۀ کشمکش این است که نتوانسته آنچنان که شاید و باید خود را از ریشههای کارکردی- ساختاریش رها سازد. این نظریه بیشتر به یک نوع کارکردگرایی ساختاری وارونه میماند تا یک نظریۀ راستین انتقادی دربارۀ جامعه.
- دارندورف، اصول نظریههای کشمکش و کارکردی را درکنار هم مطرح میکند.
- به اعتقاد کارکردگرایان، جامعه ایستا و یا دست کم در حالت توازن متغیر است، اما به نظر دارندورف و نظریهپردازان کشمکش، هر جامعه در هر مقطعی دستخوش فراگردهای دگرگونی است. در حالی که کارکردگرایی بر سامانمندی جامعه تاکید میورزد، نظریهپردازان کشمکش، عدم توافق و کشمکش را در هر نقطهای از نظام اجتماعی میبینند. کارکردگرایان یا دست کم، کارکردگرایان اولیه، میگویند که همۀ عناصر جامعه در استواری آن دخیلند، اما هواداران نظریۀ کشمکش بسیاری از عناصر اجتماعی را در از هم گسیختگی و دگرگونی دخیل میدانند. کارکردگرایان بر این تصورند که جامعه بهگونۀ غیررسمی به وسیلۀ هنجارها، ارزشها و اخلاقیات مشترک انسجام مییابد. اما نظریهپردازان کشمکش هرگونه نظم در جامعه را ناشی از اعمال زور سران جامعه میدانند. در حالی که کارکردگرایان بر انسجام ناشی از ارزشهای مشترک اجتماعی تاکید
میورزند، نظریهپردازان کشمکش بر نقش قدرت در حفظ نظم جامعه، انگشت میگذارند.
- دارندورف، هوادار عمدۀ این موضع نظری است که جامعه دو بعد کشمکش و توافق دارد و بنابراین، هر نظریۀ جامعهشناختی باید به دو بخش و به دو نظریۀ کشمکش و توافق تقسیم شود. نظریهپردازان توافق باید یکپارچگی ارزشی را در جامعه بررسی کنند ولی نظریهپردازان کشمکش باید برخورد منافع و نقش اعمال زور را مورد بررسی قرار دهند که جامعه را در واقع رویاروی با این تنشها منسجم نگه میدارد. دارندورف این نکته را تشخیص داده است که جامعه نمیتواند بدون وجود هر دو جنبۀ کشمکش و توافق باقی بماند. در واقع کشمکش و توافق لازمه همدیگرند. بدینسان اگر توافقی قبلی در کار نباشد، کشمکش نیز در میان نخواهد بود. برعکس، کشمکش میتواند به توافق و یکپارچگی منجر شود. دارندورف کارش را تحت تاثیر شدید کارکردگرایی ساختاری آغاز کرد. او یادآور شده بود که به نظر یک کارکردگرا، نظام اجتماعی با همکاری داوطلبانه یا توافق همگانی و یا به وسیلۀ هر دو، به هم پیوسته میشود. اما از دیدگاه یک نظریهپرداز کشمکش، جامعه با قید و بندهای تحمیلی به هم پیوسته نگهداشته میشود. این به آن معنا است که برخی از سمتهای اجتماعی حق اعمال قدرت و اقتدار به دیگران، واگذار شده است. این واقعیت زندگی اجتماعی دارندورف را به این نظر اصلیاش سوق داد که توزیع نابرابرانۀ اقتدار، همواره عامل تعیین کنندۀ کشمکشهای منظم اجتماعی میشود. دارندورف معتقد است که سمتهای گوناگون اجتماعی از مقادیر متفاوتی از اقتدار برخوردارند. اقتدار نه در افراد بلکه در سمتها نهفته است. دارندورف نه تنها به ساختار این سمتها بلکه به کشمکش میان آنها نیز توجه دارد. به نظر دارندورف، نخستین وظیفۀ تحلیل کشمکش، تعیین نقشهای گوناگون اقتدار در داخل جامعه است. او ضمن طرفداری از بررسی ساختارهای پهندامنهای چون نقشهای اقتدار، با آنهایی که بر سطح فردی تاکید میورزند، مخالف است. در تحلیل دارندورف، اقتدار وابسته به سمتهای اجتماعی، عنصر اساسی به شمار میآید. اقتدار همیشه مستلزم فرماندهی و فرمانبری است. از آنهایی که سمتهای بااقتدار دارند، انتظار میرود که زیردستانشان را تحت نظارت داشته باشند، یعنی آنها به خاطر چشمداشتهای اطرافیان و نه به خاطر ویژگیهای روانشناختیشان، بر دیگران چیرگی دارند. این چشمداشتها نیز مانند اقتدار، نه به آدمها بلکه به سمتها تعلق دارند. اقتدار یک پدیدۀ اجتماعی تعمیمیافته نیست، آنهایی که تحت نظارت قرار میگیرند و نیز پهنههای مجاز نظارت، در جامعه مشخص شدهاند. سرانجام این که، چون اقتدار شروع است، پس باید برای کسانی که به این اقتدار تن در نمیدهند، مجازاتهایی را تعیین کرد. از نظر دارندورف، جامعه از واحدهای گوناگون ساخته میشود که آنها را «همگروهیهای آمرانه تنظیم شده» مینامد. این واحدها را میتوان به عنوان همگروهیهایی از مردم، تحت نظارت سلسه مراتبی از سمتهای اقتدار، در نظر گرفت. از آنجا که جامعه بسیاری از این همگروهیها را در بر میگیرد، یک فرد میتواند در یکی از آنها سمت بالادست و در یکی دیگر سمت زیردست را اشغال کند. اقتدار در چارچوب یک همگروهی ، خصلتی دو شاخه دارد و برای همین، دو گروه و تنها دو گروه، را میتوان در چارچوب یک همگروهی تشکیل داد. آنهایی که سمتهای با اقتدار را در دست دارند و آنهایی که در سمتهای فرمانبری جای دارند، منافع معینی دارند که در ذات و جهت متناقضند. در اینجا با اصطلاح اساسی دیگری در نظریۀ کشمکش دارندورف برمیخوریم که همان «منافع» است. گروههای تارکنشین و قاعدهنشین هرم اجتماعی، با منافع مشترکی از یکدیگر مشخص میشوند. دارندورف همچنان بر این عقیده پافشاری میکند که حتی این منافع هم که بسیار روانشناختی مینمایند، اساسا چیزی جز پدیدههای پهندامنه نیستند. در داخل هر نوع همگروهی، آنهایی که سمتهای مسلط را در دست دارند، خواستار نگهداشت وضع موجودند، در حالی که دارندگان سمتهای زیردست در جستجوی دگرگونیاند. برخورد منافع در هر همگروهی، دستکم به گونۀ پنهان، همیشه وجود دارد، این به آن معناست که مشروعیت اقتدار همیشه در معرض خطر است. دارندورف دو مفهوم منافع پنهان و منافع آشکار را مطرح میکند. منافع پنهان، منافعی هستند که با تصدی پستها ایجاد میشوند و منافع آشکار در واقع همان منافع پنهان هستند که خودآگاه گشتهاند. دارندورف تحلیل پیوستگی میان منافع آشکار و پنهان را وظیفۀ عمدۀ نظریۀ کشمکش میانگارد. با این همه کنشگران برای عمل کردن بر وفق منافعشان نیاز به آگاهی از منافعشان ندارند. دارندورف سهگونه گروه گسترده را تشخیص میدهد. نخستین گروه، «شبه گروه» یا مجموعهای از متصدیان سمتها با منافع نقشی یکسان است. این گروه زمینه عضوگیری را برای گروه نوع دوم، «گروه ذینفع» را فراهم میسازد. شیوههای مشترک رفتار، ویژگی گروههای ذینفع است. گروههای ذینفع، گروه به معنای دقیق جامعهشناختی آن میباشند و همین گروهها هستند که عاملان واقعی کشمکش گروهی به شمار میآیند. این گروهها، از ساختار، صورت سازمانی، برنامه یا هدف و مجموعهای از اعضاء برخوردارند. از میان بسیاری از گروهها ذینفع،«گروههای کشمکشی»،یا آنهایی که در کشمکشهای گروهی عملا شرکت میکنند، پدید میآیند. دارندورف ضمن تاکید بر نظریات لویس کوزور معتقد است کارکرد محافظهکارانه کشمکش، تنها بخشی از واقعیت اجتماعی به شمار میآید، زیرا کشمکش به دگرگونی و تحول نیز میانجامد. دارندورف میگوید همین که گروههای کشمکش پدید میآیند، درگیر فعالیتهایی
میشوند که به دگرگونیهایی در ساختار اجتماعی میانجامند. هرگاه کشمکش شدید باشد، دگرگونیهای ناشی از آن خصلتی ریشهای به خود
میگیرند. هرگاه که این کشمکش با خشونت همراه شود، دگرگونی ساختاری ناگهانی خواهد بود. ماهیت کشمکش به هرگونه که باشد،
جامعهشناسان باید به رابطۀ میان کشمکش و دگرگونی و نیز رابطۀ میان کشمکش و وضع موجود، توجه داشته باشند. از نظریه کشمکش دارندورف به خاطر چشمپوشی از نظم و ثبات انتقاد میشود. این نظریه به خاطر رادیکال بودن از نظر عقیدتی مورد انتقاد قرار گرفته است، در حالی که از کارکردگرایی به خاطر جهتگیری محافظهکارانهاش انتقاد میشد. انتقاداتی که به نظریات دارندورف وارد است: 1- الگوی دارندورف، بازتاب روشنی از نظریۀ مارکسیستی به دست نمیدهد. 2- نظریه کشمکش با کارکردگرایی ساختاری بیشتر وجه اشتراک دارد تا با نظریه مارکسیستی، تاکید دارندورف بر چیزهایی همچون نظامها، سمتها و پیوندهای نقشی، او را یکراست به کارکردگرایی ساختاری مرتبط میسازد در نتیجه، نظریۀ او نیز از بسیاری از نارساییهای کارکردگرایی ساختاری رنج میبرد. 3- نظریه دارندورف مانند کارکردگرایی ساختاری، نظریهای تقریبا یکسره کلان است و در نتیجه، برای فهم اندیشه و کنش فردی چیز زیادی به دست نمیدهد.
- جاناتان ترنر درصدد صورتبندی دوبارۀ نظریه کشمکش برآمد. ترنر روی سه مسئله عمده نظریه کشمکش انگشت گذاشت: 1- در نظریه کشمکش تعریف روشنی از کشمکش وجود ندارد. 2- نظریه کشمکش در مشخص ساختن سطح تحلیلی که باید روی آن کار کرد، توفیقی نداشته است. 3- در نظریه کشمکش، کارکردگرایی به طور ضمنی وجود دارد که همین امر آن را از ریشههای مارکسیستیاش جدا میسازد. ترنر بر کشمکش به عنوان فراگردی از رویدادهایی که به خشونت متقابل آشکار با درجات متفاوت، دستکم میان دو گروه، میانجامد، تاکید میورزد.
- نخستین کوشش عمده برای تلفیق کارکردگرایی ساختاری با نظریۀ کشمکش، را پیر ون در برگ انجام داده است. او یادآور شده است که این دو رهیافت چندین وجه مشترک دارند. نخست آنکه، هر دو رهیافت، کلگرایند، یعنی جامعه را متشکل از اجزای به هم پیوسته در نظر میگیرند و به روابط متقابل میان اجزای جامعه توجه دارند. دوم آنکه، نظریهپردازان وابسته به ابن دو رهیافت بر متغیرهای موجود در نظریۀ خودشان تاکید میورزند، حال آنکه از متغیرهای مربوط به چشمانداز دیگر چشمپوشی میکنند، در حالی که هر دو دسته این نکته را باید تشخیص دهند که کشمکش میتواند در یکپارچگی موثر باشد و برعکس، یکپارچگی نیز میتواند علت کشمکش باشد. سوم آنکه ون دن برگ یادآور شده است که این دو نظریه دیدگاهی تکاملی دربارۀ دگرگونی اجتماعی دارند که بنابرآن، جامعه حرکتی رو به پیش و بالا دارد. یک نظریهپرداز کشمکش احتمالا جامعه را در پیشرفت گریزناپذیر به سوی یک جامعۀ تخیلی، میبیند. کارکردگرایانی همچون پارسونز نیز جامعه را در جهت تمایز هر چه بیشتر و توانایی هر چه بیشتر برای تطبیق با محیطش، میبیند. سرانجام اینکه، ون دن برگ هر دو نظریه را در اصل، نظریۀ توازن به شمار
میآورد. نظریه کارکردگرایی بر توازن اجتماعی تاکید میورزد. در نظریه کشمکش نیز فراگردهای مرتبط با هم به گونۀ گریزناپذیری حالت توازن تازهای را در یکی از مراحل آینده، به بار میآورند.
- لویس کوزر و جوزف هایمز بر کارکردهای کشمکش اجتماعی تاکید ورزیدند. این برخوردهای اساسا کارکردی با قضیه کشمکش، گرایش به ادغام نظریۀ کشمکش با نظریه ساختاری – کارکردی دارند. نخستین کار برجسته در زمینۀ کارکردهای کشمکش اجتماعی را گئورک زیمل انجام داده بود، ولی کوزر کار او را بسط داده و استدلال میکند که کشمکش میتواند به تحکیم گروهی که از نظر ساختاری دچار ضعف است، کمک کند. کشمکش با جامعهای دیگر، میتواند هستۀ یکپارچهکنندۀ جامعهای را که به از همگسیختگی گرایش دارد، ترمیم کند. کشمکش کارکرد ارتباطی دارد. گروهها، پیش از کشمکش، ممکن است از موضع مخالفانشان آگاهی نداشته باشند، اما در نتیجه کشمکش، مواضع و مرزهای میان گروهها، غالبا روشنی مییابد.
- هایمز معتقد است کشمکش نژادی میتواند کارکردهایی ارتباطی، انجام دهد همچون جلب توجه بیشتر به مسایل نژادی، مطرح ساختن هرچه بیشتر قضایای نژادی در رسانههای همگانی، رساندن اطلاعات تازه به گوش افراد بیاطلاع و دگرگونسازی محتوای ارتباطات میان نژادی.
- رندال کالینز، موضوع کشمکش را با این زمینۀ واقعبینانه برگزیده است که کشمکش یک فراگرد و شاید تنها فراگرد اساسی در زندگی اجتماعی است. او آشکار ساخت که ریشههای نظریش در پدیدهشناسی و روششناسی مردمنگارانه نهفته است. کالینز ساختارهای اجتماعی را از کنشگرانی که آنها را میسازند جداییناپذیر میدانست و الگوهای کنش متقابل آنها را ذات این ساختارها میانگاشت. کالینز به این گرایش دارد که ساختارهای اجتماعی را بیشتر به صورت الگوهای کنش متقابل در نظر بگیرد تا به عنوان هستیهای خارجی و الزامآور. او کنشگر را پیوسته در حال آفریدن و بازآفریدن سازمان اجتماعی در نظر میگیرد. هرچند که کالینز از مارکس بارها یاد میکند، اما نظریۀ کشمکش او نشان میدهد که چندان تحت نفوذ مارکس نیست. نظریه او بیشتر تحت تاثیر وبر، دورکیم و از آن بیشتر، پدیدهشناسی و روششناسی مردمنگارانه است. کالینز برای این تاکید بر قشربندی اجتماعی را برگزید که این قشربندی، نهادی است که با بسیاری از مختصات زندگی، از جمله ثروت، سیاست، اشتغال، خانواده، باشگاهها، اجتماعات و سبکهای زندگی، سرو کار دارد. کالینز مدعی میشود که به نظر مارکس، شرایط مادی دخیل در کسب درآمد برای معیشت در جامعه نوین، تعیینکنندگان اصلی کسب زندگی شخص به شمار میآیند. کالینز معتقد است از دیدگاه مارکسیستی، شرایط مادی نه تنها بر چگونگی تامین معیشت افراد تاثیر میگذارد، بلکه ماهیت گروههای اجتماعی در طبقات مختلف اجتماعی را نیز تعیین میکند. طبقۀ اجتماعی مسلط بهتر از طبقه اجتماعی تحت تسلط میتواند گروههای اجتماعی منسجم و به هم پیوسته با شبکههای ارتباطی پیچیده را تشکیل دهد. کالینز میگوید مارکس تفاوتهای میان طبقات اجتماعی را از جهت دسترسی به نظام فرهنگی و تحت نظارت در آوردن آن، نشان داده است. کالینز وبر را به عنوان کسی در نظر میگیرد که در چارچوب نظریۀ قشربندی مارکس کار میکند و درصدد بسط این نظریه است. از نظر کالینز: 1- وبر وجود صورتهای متفاوت کشمکش را که به یک نوع نظام قشربندی چند بعدی که متشکل از طبقه، منزلت و قدرت است، منجر میشوند را تشخیص داده است. 2- وبر نظریه سازمانها را تا عالیترین حد آن توسعه داد. 3-وبر بر دولت به عنوان عامل نظارت بر ابزارهای اعمال خشونت تاکید میورزید و توجه صاحبنظران را از کشمکش بر سر اقتصاد و ابزار تولید به کشمکش بر سر دولت معطوف ساخته بود.
4- وبر با فهم عرضه اجتماعی فرآوردههای عاطفی به ویژه این کشمکش در این عرصه را نیز آشکار می سازد.
- سه اصل بنیادی رهیافت قشربندی مبتنی بر کشمکش کالینز: 1- آدمها در جانهای ذهنی خود ساختهای زندگی میکنند. 2- آدمها قدرت تاثیرگذاری یا حتی نظارت بر تجربۀ ذهنی افراد دیگر را دارند. 3- آدمها غالبا میکوشند افراد دیگر را که با آنها مخالفت میورزند تحت نظارت خودشان در آورند.
- پنج اصل تحلیلی کالینز در زمینۀ کشمکش: 1- نظریه کشمکش نباید بر صورتبندیهای انتزاعی، بلکه باید بر زندگی واقعی تاکید داشته باشد. 2- در نظریه کشمکش مبتنی بر قشربندی، باید آن ترتیبهای مادی را که بر کنش متقابل تاثیر میگذارند؛ مورد بررسی قرار داد. 3- در موقعیت نابرابر، آنهایی که منابع را تحت نظارت خود دارند، احتمالا میکوشند تا افراد فاقد منابع را استثمار کنند. 4- نظریهپردازان کشمکش باید به پدیدههای فرهنگی همچون باورداشتها و آرمانها، از دیدگاه منافع، منابع و قدرت، نگاه کنند. 5- بررسی قشربندی و جنبههای دیگر اجتماعی باید از طریق علمی صورت گیرد.
- کالینز بر خلاف نظریهپردازان تبادل، آدمها را یکسره معقول در نظر نمیگیرند. او این را تشخیص میدهد که آدمها در کوششهایشان برای کسب رضایت خاطره در برابر جاذبههای عاطفی آسیبپذیرند. قضایای اصلی کالینز: 1- تجربههای فرماندهی و فرمانبری، تعیینکنندگان اصلی نگرشها و رفتارهای فردیاند. 2- هرچه شخص بیشتر فرمان دهد، مغرورتر، به خود مطمئنتر، رسمیتر است و بهتر میتواند خودش را با آرمانهای سازمانی که به نام آن فرمانهایش را توجیه میکند، منطبق سازد. 3- هرچه شخص بیشتر فرمان برد، مطیعتر، تقدیرگراتر، بیگانهتر از آرمانهای سازمانی است. این شخص از ته دل خودش را تطبیق نمیدهد، به دیگران اعتماد ندارد، دلخوش به پاداشهای ظاهری و آدمی غیراخلاقی است.
- فرانک میگوید وندنبرگ در تشخیص نظریه کشمکش و تلفیق آن با کارکردگرایی ساختاری، به نظریۀ مارکسیستی وفادار نبوده است. گرچه نظریۀکشمکش عناصری مارکسیستی در خود دارد، اما وارث راستین نظریۀ اصیل مارکسیستی نیست. انتقادات اصلی فرانک از وندنبرگ به شرح ذیل است: 1- وندنبرگ معتقد است هر دو نظریه کارکردگرایی و کشمکش رهیافت کلگرایانهای به جهان اجتماعی دارند اما فرانک معتقد است علیرغم تاکید کارکردگرایان به کل بیشتر بررسیشان به اجزای نظامهای اجتماعی است. 2- به عقیده فرانک اندیشمندان مارکسیست، به خاطر پایبندی به مادیاندیشی، به کلهای اجتماعی واقعی مینگرند، در حالی که کارکردگرایان ساختاری گرایش به نگریستن به کلهای انتزاعی دارند. 3- از نظر فرانک کارکردگرایان نظام اجتماعی موجود را میپذیرند و دربارۀ مشروعیت آن تردید روا نمیدارند اما دانشوران مارکسیست، جامعه موجود را زیرسوال میبرند و آن را نقد میکنند. 4- از نظر فرانک چون کارکردگرایان ساختاری روی نظامهای انتزاعی کار میکنند، میتوانند بر هر کلیتی که خواسته باشند تاکید ورزند. اما از آنجا اندیشمندان مارکسیست به طبیعتگرایی پایبندند، کلیتی که برای بررسیشان بر میگزینند، مربوط به جهان اجتماعی واقعی است. 5- دیالکتیسینهای مارکسیست گرایش به دگرگونی جهان اجتماعی دارند و نه چونان کارکردگرایان ساختاری، تنها میخواهند آن را بررسی کنند. 6- از نظر فرانک کارکردگرایان ساختاری تنها به مواد دگرگونی در داخل یک نظام توجه دارند، در حالی که دیالکتیسینهای مارکسیست بیشتر به دگرگونی سراسر نظام و ساختارهای اجتماعی علاقمندند. 7- از نظر فرانک برای کارکردگرایان ساختاری، ساختار سرچشمه دگرگونی است اما برای دیالکتیسین ها، دگرگونی سرآبۀ ساختار است. با توجه به موارد بالا فرانک نظر وندنبرگ در خصوص امکان تلفیق ساختارگرایی و کشمکش را رد مینماید.
پرسشها و پاسخهای فصل سوم
1- تامس برنارد چه اختلافهای اساسی میان نظریۀ کارکردگرایی ساختاری و نظریۀ کشمکش قایل میشود؟
به نظر برنارد، نظریۀ کارکردگرایی ساختاری مبتنی بر توافق است ولی نظریۀ کشمکش بر پایۀ اختلاف میان گروههای اجتماعی و چیرگی یکی از آنها بر گروههای دیگر استوار است. بنابر نظریۀ کارکردگرایی ساختاری، اساس پیوند اجتماعی را ارزشها و هنجارهای مشترک و مورد توافق ضمنی اعضای جامعه فراهم میکنند، حال آنکه برابر با نظریۀ کشمکش، نظم و پیوند اجتماعی نتیجۀ تسلط گروه بالادست و تابعیت گروه زیردست است. کارکردگرایان ساختاری یا به دگرگونی توجه ندارند و در صورت توجه هم این دگرگونی را دارای آهنگی کند و سامانمند میدانند، حال آن که هواداران نظریۀ کشمکش بر دگرگونیهای اجتماعی تاکید میورزند و آهنگ آن را سریع و نابسامان میانگارند.
2- چرا در نظریۀ کارکردگرایی ساختاری نباید دو اصطلاح ساختار و کارکرد را همیشه با هم و به گونهای لازم و ملزوم به کار بریم؟
برای آنکه ساختارها را میتوان بدون توجه به کارکردها یا پیامدهای آن مورد بررسی قرار داد و کارکردهای بسیاری نیز وجود دارند که ممکن است ساختاری به خود نگیرند و بنابراین میتوان آنها را به تنهایی نیز مورد بررسی قرار داد.
3- آبراهامسون چند نوع کارکردگرایی را تشخیص میدهد و ویژگی انواع کارکردگرایی مورد نظر او چیست؟
او برای کارکردگرایی ساختاری سه نوع متفاوت قایل است که عبارتند از نخست کارکردگرایی فردگرایانه که بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای ناشی از پاسخگویی به این نیازها راجع است؛ دوم کارکردگرایی فیمابینی که بر روابط اجتماعی و مکانیسمهای تطبیق یا فشارهای موجود در این روابط تاکید میورزد و سوم، کارکردگرایی اجتماعی که رهیافت غالب در این نظریه به شمار میآید و به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهندامنۀ جامعه، روابط داخلی آنها و تاثیرهای الزامآورشان روی کنشگران اجتماعی توجه دارد.
4- دورکیم میان علت اجتماعی و کارکرد اجتماعی چه تمایزی قایل بود؟
علت اجتماعی از نظر دورکیم با کارکرد اجتماعی از این جهت تمایز دارد که در بررسی علتهای اجتماعی این پرسش مطرح میشود که یک ساختار مشخص چگونه و به چه علتی به وجود آمده و چرا یک چنین صورتی را به خود گرفته است، اما در بررسی کارکردهای اجتماعی به این نکته توجه میشود که یک کارکرد چه نیازی را برای یک نظام گستردهتر برآورده میسازد.
5- رابطۀ اجزای یک نظام اجتماعی با کل نظام اجتماعی در نظریۀ کارکردگرایی ساختاری چیست؟
در این نظریه هر جزیی از نظام اجتماعی در ارتباط با اجزای دیگر نظام در کل جامعه در نظر گرفته میشود، به گونهای که هر تغییری در یکی از اجزاء، موجب تغییرهایی در اجزای دیگر نظام میشود، تا آن که توازن دوباره در کل نظام اجتماعی برقرار گردد. اگر این تعادل و توازن دوباره برقرار نشود، سراسر نظام احتمالا دگرگون خواهد شد.
6- نظریۀ قشربندی اجتماعی کارکردی را چه کسی مطرح کرد و چه کارکردی برای آن قایل شده و آیا قشربندی به افراد راجع است یا به ساختار نظام؟
نظریۀ قشربندی کارکردی را نخستین بار کینگزلی دیویس و ویلبرت مور مطرح کردند. آنها قشربندی را برای هر جامعهای ضروری تشخیص دادند و معتقدند که هیچ جامعهای در جهان نبوده است که بدون قشربندی یا بدون طبقهبندی باشد. قشربندی مورد نظر آنها نه به افراد درون نظام اجتماعی بلکه به نظامی از سمتهای مبتنی بر سلسله مراتب اطلاق میشود. هر جامعهای از طریق نظام قشربندی، سلسه مراتبی از سمتهای گوناگون را مشخص میسازد و افراد جامعه را متناسب با قابلیتهایشان بر این سمتها مینشاند.
7- آبرال و همکارانش چه پیش نیازهایی برای هرگونه نظام اجتماعی قایل شده بودند؟
آنها معتقدند که هر جامعهای برای بقایش به شرایطی بنیادی و پیشنیازهایی نیاز دارد و اگر این پیشنیازها وجود نداشته باشند، هیچ جامعهای نمیتواند پا برجا باقی ماند. وجود جمعیت کافی برای تامین عملکرد کارکردهای گوناگون اجتماعی، توافق نسبی و عدمکشمکش شدید میان افراد جامعه، ابزارهایی برای اعمال نظارت اجتماعی در مورد افرادی که به هنجارها و ارزشهای مشترک اجتماعی تن در نمیدهند، وجود منابع مادی لازم مانند خوراک، سوخت و نظایر آن، نظامی از تفکیک سمتهای اجتماعی، یک نظام ارتباطی کارآمد و یک نظام ارزشی مشترک، از جملۀ این پیشنیازهای کارکردی میباشند.
8- پارسونز برای هر جامعهای چند نوع تکلیف کارکردی قایل شده و برای هر یک از این تکالیف چه وظیفهای را درنظر گرفته است؟
پارسونز چهار تکلیف ضروری را برای همۀ نظامهای اجتماعی تشخیص داده است که عبارتند از، تطبیق، دستیابی به هدف، یکپارچگی و سکون یا نگهداشت الگو. کارکرد تطبیق آن است که یک نظام خود را با محیطی که در آن قرار گرفته تطبیق دهد و محیط را نیز با نیازهایش سازگار سازد؛ کارکرد یکپارچگی به تنظیم روابط متقابل اجزای نظام و نیز تنظیم روابط میان چهار تکلیف کارکردی راجع است؛ کارکرد دستیابی به هدف، به تعیین هدفهای نظام و وسایل دستیابی به آنها میپردازد؛ تکلیف کارکردی سکون یا نگداشت الگو در جهت ایجاد، نگهداری و تجدید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارندۀ این انگیزشها عمل میکند.
9- نظامهای اجتماعی مورد نظر پارسونز به چه شیوههایی و با چه ویژگیهای نظم را در جامعه برقرار و حفظ
میکنند؟
نظامها به اعتقاد پارسونز از طریق وابستگی متقابل اجزای نظام، گرایش خودبهخوی به حفظ توازن اجتماعی، گرایش به ایستایی و یا یک فراگرد دگرگونی سالمند، تخصیص سمتهای گوناگون به افراد جامعه از طریق یک نظام قشربندی مبتنی بر سلسله مراتب و گرایش به مهار دگرگونی در چهارچوب نظام، نظم را در جامعه برقرار و حفظ میکنند.
10- پارسونز در جامعه چند ساختار یا خردهنظام را تشخیص میدهد و برای هر یک از این ساختارها و خردهنظامها چه کارکردهایی تعیین کرده است؟
پارسونز چهار ساختار یا خردهنظام را برای هر جامعهای قایل است که عبارتند از ساختار اقتصاد یا همان خردهنظامی که از طریق کار، تولید و تخصیص مشاغل، کارکرد تطبیق با محیط را انجام میدهد؛ ساختار سیاست که از طریق پیگیری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع اجتماعی در جهت این هدفها، کارکرد دستیابی به هدف را انجام میدهد؛ نظام اعتقادی که از طریق انتقال هنجارها و ارزشهای فرهنگی به کنشگران، کارکرد سکون یا نگهداشت الگو را انجام میدهد؛ و خردهنظام عرف اجتماعی که با هماهنگسازی عناصر گوناگون اجتماعی از طریق تنظیم و اجرای قواعد و قوانین اجتماعی، کارکرد یکپارچگی را انجام میدهد.
11- نظام فرهنگی مورد نظر پارسونز چیست، چه کار میکند و چه خاصیت ویژهای دارد؟
او فرهنگ را نظام الگودار و سامانمندی از نمادها میداند که هدفهای کنشگران، جنبههای ملکه ذهنشدۀ نظام شخصیتی و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی را مشخص میسازد. نظام فرهنگی به خاطر آن که بسیار نمادین و ذهنی است، این خاصیت را دارد که میتواند از طریق اشاعه، از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر و از طریق فراگیری و اجتماعی شدن، از یک نظام شخصیتی به نظام شخصیتی دیگر حرکت کند.
12- پارسونز در دفاع از نظام شخصیتی مورد نظر خود چه ویژگیهایی برای آن قایل میشود؟
او در برابر این اتهام که نظام شخصیتی مورد نظر او بسیار ضعیف و انفعالی است، با قایل شدن قدری استقلال برای آن، میگوید که، هرچند مواد اصلی ساختار شخصیت از طریق اجتماعی شدن از فرهنگ و نظام اجتماعی سرچشمه میگیرد، اما به خاطر پیوندهایی که با ارگانیسم فردی و تجربۀ منحصر به فرد شخصی دارد، به نظام مستقلی تبدیل میشود.
13- منظور پارسونز از مفهوم رشد تطبیقپذیری چیست؟
پارسونز این مفهوم را در ارتباط با تمایز اجتماعی مطرح میکند. او معتقد است که به موازات تکمل یافتن جامعه، تمایز اجتماعی از طریق پیدایش خردهنظامهای جدید افزایش و شدت مییابد. بر اثر این فراگرد تکاملی، جامعه نه تنها باید تمایز یافتهتر از مراحل پیشین گردد، بلکه خردهنظامهایی که از رهگذر این تمایز پدید میآیند، باید تخصیصیافتهتر و تطبیقپذیرتر از خردهنظامهای پیشین شوند و گنجایش تطبیقیشان را برای انجام دادن کارکرد اصلیشان افزایش دهند. به عبارت دیگر، یک جامعۀ تکاملیافتهتر عموما بهتر میتواند از عهده مسایل و دشواریهای اجتماعیش در زمینۀ تطبیق با محیط برآید.
14- جامعۀ دستخوش تکامل پارسونز غالبا از چه نوع نظام اجتماعی به سوی چه نوع نظام اجتماعی دیگر حرکت میکند؟
به نظر پارسونز، یک چنین جامعهای باید از نظام انتسابی به سوی یک نظام دستاوردی حرکت کند. نظام انتسابی بر سمتها و نقشهایی مبتنی است که موروثی و سنتیاند و به خاطر قابلیتها و شایستگیهای فردی به افراد جامعه واگذار نمیشوند و اما در جامعۀ تکاملیافتۀ تمایز یافتهتر و تخصیص یافتهتر مورد نظر پارسونز به مهارتها و قابلیتهای گستردهتری نیاز است تا نظام اجتماعی بتواند کارکردهای ضروری و مهمش را انجام دهد. یک نظام انتسابی ایستا نمیتواند یک چنین ضرورتی را در جامعه برآورده سازد و بنابراین به یک نظام دستاوردی نیاز است تا بیشتر افراد جامعه بتوانند از محرومیتهای ناشی از نظام انتسابی رهایی یابند و با متجلی ساختن استعدادها و تواناییهایشان نیازهای متنوع و نوپدید اجتماعی را برطرف سازند.
15- رابرت مرتون چه موضوعهایی را برای تحلیل کارکردی– ساختاری تعیین کرده است؟
او معتقد است که یک چنین تحلیلی نه افراد، بلکه گروهها، سازمانها، جوامع و فرهنگها را باید مورد بررسی قرار دهد. مهمترین موضوعهای تحلیل کارکردی– ساختاری، به نظر مرتون عبارتند از: نقشهای اجتماعی، الگوهای نهادی، فراگردهای اجتماعی، الگوهای فرهنگی، عواطف شکل گرفته به وسیلۀ فرهنگ، هنجارهای اجتماعی، سازمان گروهی، ساختار اجتماعی و وسایل نظارت اجتماعی.
16- مرتون چه ویژگیهایی را برای مفهومهای کژکارکرد و بیکارکرد قایل شده است؟
به نظر او، یک ساختار اجتماعی لزوما کارکردها و پیامدهای مثبت ندارد و ممکن است پیامدهای منفی را نیز در بر داشته باشد، به اعتقاد او هر ساختاری همزمان میتواند پیامدهای مثبت و منفی برای گروههای گوناگون جامعه داشته باشد. مفهوم بیکارکرد به عملکردهایی اطلاق میشود که هیچگونه پیامد مثبت یا منفی را برای جامعه در بر ندارد و دردی را برای جامعه درمان نمیکنند و هر چند درگذشته کارکردی مثبت یا منفی داشتند، اما اکنون هیچ اثر مهمی ندارند.
17- مرتون مفهوم سطحهای تحلیل کارکردی را برای پاسخگویی به چه نیاز تحلیلی مطرح کرده است؟
بیشتر کارکردگرایان پیش از مرتون کل جامعه را مورد تحلیل قرار میدادند و به کارکرد متفاوت یک ساختار در مورد اجزای گوناگون سازندۀ جامعه کاری نداشتند. اما مرتون این قضیه را مطرح کرد که در تحلیل کارکردی باید میان سطوح گوناگون جامعه تفاوت قایل شد، چرا که یک ساختار میتواند برای بخشی از جامعه کارکرد مثبت و برای برخی دیگر کارکرد منفی یا کژکارکرد داشته باشد.
18- در نظریۀ کارکردی مرتون، کارکردهای پنهان و آشکار به چه چیزهایی اطلاق میشود؟
کارکرد آشکار آن کارکردهاییاند که با قصد و نیت قبلی انجام میگیرند و با آگاهی و شناخت کنشگران انجام میگیرند، اما کارکردهای پنهان آن کارکردهاییاند که با هیچگونه قصد و نیت قبلی انجام نمیگیرند و برای کنشگران پیشبینی نشدهاند.
19- چه انتقادهای عمدهای بر برداشت انتزاعی و خصلت فراگیر نظریۀ کارکردگرایی ساختاری وارد است؟
به برداشت انتزاعی کارکردگرایان این انتقاد وارد است که آنها به هیچگونه جامعۀ واقعی و ملموس و محسوس توجه ندارند و به جای واقعیتهای اجتماعی به نظامهای انتزاعی میپردازند. انتقاد دیگری که به این نظریه میشود، به خصلت فراگیر و جهانشمول این نظریه راجع است. کارکردگرایان معتقدند که نظریهای واحد یا یک رشته مقولات مفهومی وجود دارد که به وسیلۀ آنها میتوان همۀ جوامع بشری را در سراسر تاریخ مورد تحلیل قرار داد، اما واقعیت این است هیچ طرح فراگیری را نمیتوان یافت که در مورد همۀ جوامع بشری به کار بستنی باشد. منتقدان به این نظریه، یک چنین طرح فراگیری را توهمی بیش نمیدانند و معتقدند که جامعهشناسی باید نظریههایش محدود به یک دورۀ تاریخی با دامنه متوسط باشد.
20- آیا به نظر ترنر و ماریانسکی، اشکال کار نظریۀ کارکردگرایی ساختاری از غایتگرایی ذاتی این نظریه سرچشمه میگیرد؟
خیر، زیرا به نظر آنها مساله اصلی این نظریه، نه صرف غایتشناسی بلکه غایتشناسی ناموجه است. طبیعی است که هر جامعهای برای خود هدفها و غایتهایی دارد و برای دستیابی به این هدفها ساختارها و نهادهای ویژهای را ایجاد میکند. اشکال کار نظریۀ کارکردگرایی از این قضیه سرچشمه میگیرد که این نظریه غایتشناسی و غایتگرایی را به حدود بعید و ناپذیرفتنی آن بسط میدهد. ممکن است میان هدفهای جامعه و ساختارهای موجود، رابطۀ علی و ضروری تنگاتنگی وجود نداشته باشد. شاید هدفهای یک جامعه را بتوان با ساختارهای اجتماعی دیگر نیز برآورده ساخت.
21- این انتقاد که نظریۀ کارکرگرایی خصلتی همانگویانه دارد. به چه چیز راجع است؟
یک قضیۀ همانگویانه به قضیهای اطلاق میشود که نتیجهاش در صغری و کبرای قضیه نهفته و مستتر باشد و چیزی جز بیان دوبارۀ مقدمات قضیه نباشد. در کارکردگرایی ساختاری نیز یک بار کل از طریق اجزای آن تعریف میشود وبار دیگر اجزاء بر حسب نقش و جایگاهی که در کل جامعه دارند تعریف میشوند. بدین ترتیب، کل و جزء بر حسب نقش و جایگاهی که در کل جامعه دارند تعریف میشوند. بدین ترتیب، کل و جزء برحسب یکدیگر تعریف میشوند و در واقع، از هیچکدام آنها تعریف جداگانهای به عمل نمیآید و چیز تازهای دربارۀ هریک از آنها گفته نمیشود.
22- نوکارکردگرایی درصدد حل چه مسایل کارکردگرایی ساختاری است؟
نوکارکردگرایی برای پاسخگویی به انتقادهایی که از کارکردگرایی ساختاری به عمل آمده، پدیدار گشته است و میخواهد مسایل این نظریه را تا اندازهای رفع کند که این مسایل عبارتند از: ضدفردگرایی، مخالفت با دگرگونی، محافظهکاری، ایدآلیسم و جهتگیری ضدتجربی و انتزاعی.
23- تمایززدایی به چه قضیهای راجع است؟
قضیۀ تمایز زدایی را نوکارکردگرایان برای تصحیح و تکمیل نظریۀ کارکردی مطرح کردهاند. به عقیده آنها، جامعههای بشری گذشته از فراگرد تمایز به تمایززدایی نیز گرایش دارند که عبارت است از نوعی دگرگونی ساختاری که در جهت تمایز و پیچیدگی هر چه کمتر اجتماعی و به سوی سطوح کمتمایزیافتهتر سازمان اجتماعی حرکت میکند. این تمایززدایی بیشتر در نتیجۀ ناخرسندی از نوگرایی رخ میدهد.
24- مهمترین وجوه اشتراک و افتراق نظریههای کارکردگرایی ساختاری و کشمکش کدامند؟
هر دو نظریه بیشتر در زمینۀ پدیدههای پهندامنۀ اجتماعی همچون ساختارها و نهادهای اجتماعی فعالیت دارند و این خود مهمترین وجوه اشتراک آنها به شمار میآید. اما از وجوه اختلاف این دو نظریه، باید گفت که نظریه کارکردگرایی برداشتی ایستا از جامعه دارد و آن را بیشتر در حالت توازن در نظر میگیرد، حال آنکه نظریۀ کشمکش جامعه را در فراگرد پویای آن در نظر میگیرد و در گروههای ترکیبکنندۀ آن را بیشتر در حالت کشمکش و رویارویی و از هم گسیختگی و دگرگونی میبیند.
25- رالف دارندورف یکپارچگی جامعه را ناشی از توافق میداند یا کشمکش؟
دارندورف معتقد است که جامعه از هر دو بعد کشمکش و توافق برخورداراست و میگوید که عامل یکپارچگی جامعه هم توافق است و هم کشمکش. به عقیدۀ او بدون زمینۀ توافق نمیتوان از کشمکش گروههای اجتماعی سخن گفت و ای بسا کشمکشهایی که به توافق و یکپارچگی بیشتر میانجامد.
26- منظور دارندورف از همگروهیهای آمرانه چیست؟
دارندورف هر جامعهای را مبتنی بر سلسه مراتب اقتدار و سمتهای اجتماعی بالادست و زیردست میانگارد و معتقد است که هر نوع همگروهی از طریق اعمال زور و اقتدار قشر بالادست بر گروه زیردست تحقق میپذیرد. او این همگروهی را از این جهت آمرانه تلقی میکند که پیوند و یکپارچگی ناشی از آن را نه نتیجۀ توافق بلکه پیامد کشمکش گروههای اجتماعی وتسلط یک گروه بر گروههای دیگر میانگارد.
27- پیر وندنبرگ چه وجوه اشتراکی میان کارکردگرایی ساختاری و نظریۀ کشمکش تشخیص داده است؟
او میگوید که هر دو نظریۀ بالا کلگرایند و جامعه را به گونۀ یک کل متشکل از اجزای به همپیوسته در نظر میگیرند؛ هر دو نظریه بر متغیرهای موجود در رهیافت خودشان تاکید میورزند و متغیرهای موجود در نظریههای دیگر را ندیده میگیرند؛ هر دو نظریه دیدگاهی تکاملی دربارۀ دگرگونی اجتماعی دارند و هر جامعهای را در حرکت و پیشرفت به سوی مراحل تکامل یافتهتر در نظر میگیرند؛ هر دو نظریه در اصل نوعی نظریۀ توازن به شمار میآیند و نظریۀ کشمکش با وجود تاکید بر برخوردها و درگیریهای گروههای اجتماعی، در نهایت حالت توازن تازهای را پیشبینی میکند.
28- لوییس کوزر چه نقشی را برای کشمکش قایل است؟
کوزر معتقد است که کشمکش میتواند جامعهای را که از نظر ساختاری دچار ضعف شده و استحکام و یکپارچگی آن رو به سستی گذاشته، به سوی یکپارچگی و پیوند اجتماعی نزدیکتر سوق دهد. برای نمونه، خطر خارجی و کشمکش با جامعهای دیگر، میتواند جامعهای را که به از هم گسیختگی گرایش دارد به سمت یکپارچگی و ترمیم نفاقهای داخلی براند.
29- کالینز در زمینۀ بررسی علمی قشربندی چه توصیههایی به جامعهشناسان میکند؟
کالینز که قصدش آن است که به بررسی قشربندی وجههای علمی بخشد، توصیههایی به جامعهشناسان در این زمینه میکند. یکی آن که جامعهشناسان نباید تنها به نظریهپردازی دربارۀ قشربندی اکتفاء کنند، بلکه باید این موضوع را به صورتی تجربی و تطبیقی مورد بررسی قرار دهند. دیگر آن که فرضیههای مربوط به قشربندی باید به گونهای تجربی و تطبیقی صورتبندی و آزمایش شوند و سرانجام این که،
جامعهشناسانی که میخواهند این قضیه را بررسی کنند، باید به علتهای پدیدههای اجتماعی و به ویژه علتهای چندگانۀ صورتهای گوناگون رفتار اجتماعی توجه داشته باشند.
30- مهمترین قضایای کالینز در زمینۀ کشمکش اجتماعی کدامند؟
یکی آن که تجربۀ انسانها در فرماندهی و فرمانبری مهمترین عوامل تعیینکننده در صورتهای رفتار فردیاند؛دیگر آن که هر چه شخص تجربۀ بیشتری در فرمان دادن داشته باشد، اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکند و بهتر میتواند خودش را با آرمانهای سازمانش تطبیق دهد؛ و سوم این که هر چه شخص در زندگیاش بیشتر فرمان برده باشد، مطیعتر، تقدیرگراتر و بیگانهتر از آرمانهای سازمانی است. یک چنین شخصی اعتمادی به دیگران ندارد و خود را به زور با فرامین سازمانی تطبیق میدهد و از صداقت برخوردار نیست.